نام کتاب:پنجاه داستان خیلی خیلی کوتاه

 

انشاراتی:نگیما

نویسنده :محمد قادرپور

 

«فلفل»

از کنار مرد پالتو پوش رد شد .گرمای تنش را درون ریه فرستاد؟گرمای لحضه ای محو شد . سرما از زیر لباس پاره پوره  درون گوشت تنش نفوذ  می کرد.

_دیگه نمی تونم تحمل کنم .

یواش دستش را از جیبش بیرون آورد و دانه های گرد و ریز و سیاه رنگ فلفل را به دهان خود گذاشت .

بدنش گرم شد . پوست صورت و گوش هایش از گرما می سوخت . لبخند زد و از خیابان دور شد،به بیرون شهر رفت

 

«دعوای داستانی»

زن جیغ کشید :چرا داری خودت را می زنی ؟نویسنده در حالی که داشت با خودکار خودش را می زد گفت :داشتم حس و حال قهرمان داستانم  را بعد از کتک خوردنش تجربه می کردم

 

«حادثه ای خوش شانس برای یک نویسنده »

اوه!...خودکارم خط نمی ده

 

«فال»

دستش بی اختیار به درون جیب شلوارش رفت . بسته سبز رنگ هزارتومانی جلو چشم هایش پرپر می زد .در این فکر بود که چگونه خرجش کند .

_آقا اینهم فال شما

پسر دستش را از دست دخترک کولی بیرون آورد و یک هزار تومانی گذاشت کف دستهایش  که دراز شده بود.

 

«ترس»

آسمان نیمه تاریک بود .مدام به پشت سرش نگاه می کرد . یک نفر داشت او را تعقیب می کرد . وحشت کرد و عرق از سرو صورتش جاری شد . به خودش جرات داد و ایستاد،داد زد:مگه مرض داری ....

باقی حرفش را خورد ،کسی نبود جز سایه اش .

 

«خواب »

شب بود.خواب بود.ستاره ها چشمک می زدند. صدای در را حس کرد.رفت در را باز کرد.هیچ کس پشت در نبود.خواست در را ببندد،بسته نمی شد . هرچه زور در توان داشت به کار برد ،فایده ای نداشت کار خودش را می کرد . در آنقدر باز شد که از پاشنه کنده شد . بیحس ایستاد و نگاه کرد . صبح از خواب بیدار شد .لباسش را پوشید،سوت زنان بیرون آمد.در را دید که از پاشنه کمده شده و افتاده است .بیحس ایستاد و نگاه کرد.

 

«ماهی قرمز با روسری مشکی»

مرد نگاهی به تنگ خالی از ماهی انداخت و زود رویش را برگرداند .

زیر لب گفت :حیف که گربه چاقالو تو را ربود.

کتش را پوشید . از درخانه که بیرون آمد صدای ساز و آواز شنید .

سرش را به سمت صدا چرخاند.برگشت.برخلاف صدا شروع به قدم زن کرد و دور شد .

 

«زوده واسه مردن »

_سلام آقا

_سلام

_ساعت چنده؟

_ده

سرش را به زیر انداخت.

_ده ...ده ...

سرش را بلند کرد و گفت :زوده واسه مردن ...نه؟

مرد حرفی نزد و ازش دور شد.

_سلام خانم

_سلام

_ساعت چنده؟

_ده

_دقیق؟

_ ده و یازده دقیقه و پنجاه و سه ...

_ خوب ... فکر کنم هنوز زوده واسه مردن .

زن چشم غره ای رفت .با عصبانیت دور شد.

_دیوانه

مرد انگشت به دهان فکر می کرد .

زوده نه ...هنوز زوده ...باید ....

باقی حرفش تو گلو خشکید و به جاش کشیده شدن لاستیک ماشین شنیده شد .

 

«پل»

کار ساختن پل تمام ده بود. کارگرها خسته و کوفته به سوی خانه هایشان می رفتند. یکی از آنها می لنگید. این را می شد از عصایی که در دست داشت فهمید . اوستا وسایل بنایی اش را در دست داشت و همراه کارگرها می رفت . آفتاب داغ و سوزان از زیر ابرهای پنبه گون بیرون زده بود و عرق از سروصورت کارگرها می ریخت . یکی از آنها با  آستینش عرف را از روی پیشانیش پاک می کرد ...

نقاش با قلم مو آخرین سنگ پل را کشید . کار ساختن پل تمام شده بود .

 

«قسمتی از داستان تشکر پیر مرد نود ساله از عصا»

پیرشی پسرم .