حسن فرهنگی  نویسنده ی کتاب از آسمون بارون میاد لی لیا   

 در سال 1349 در تبریز به دنیا آمد.

از او تاکنون  آثار زیر به چاپ رسیده است :

1- زن ها شبیه هم می خندند.(رمان)
2- لیلی بهانه ی ناگزیر(رمان)
3- نویسنده نمی میرد ادا در می آورد.(رمان)
4- خاطرات عاشقانه ی یک گدا(رمان)
5- بدون تهمینه نامردم(مجموعه ی داستان)
6- ترسای شهریار
7- تندیس های بی قرار باران
8- از آسمون بارون می یاد لی لیا(مجموعه داستان)

وب نوشته های حسن فرهنگی را از اینجا بخوانید .

 

 

 

 

مهدی رضایی

سلام به نویسنده گرامی آقای حسن فرهنگی
زمانی که خواندن کتا ب شما را آغاز کردم با اولین داستان متوجه شدم که با نویسنده با تجربه رو به رو هستم.
اما درخوانش تفکری داستان با مشکل مواجه شدم یا راحت تر بگویم که همزادپنداری نداشتم/ در داستان دوم و سوم شما هم چنین مشکلی را داشتم. به خصوص که در داستان دوم و سوم که از راوی دوم شخص استفاده شده من در جاهایی این مبحث را همرا ه با اشکال دیدم.
اما خواندن داستان چهارم شما به نام شتر های عزیز شدیدا من را نسبت به قلم شما وابسته کرد. این داستان بسیاری از شرایط یک داستان خیلی خوب را دارد. روایت خوب. موضوع خوب.دیالوگ های خوب. شخصیت  پردازی کوتاه و ملموس.سیرروایی خوب. اتفاقات به جا. نوستالوژی شترکه بعد به پلیس ها تبدیل می شود کار بسیار هنرمندانه ای بود ومن شدیدا از این داستان شما لذت بردم. در زمان دیالوگ مادرو پسر هم بسیار خوب کار شده بود به این صورت که پسر درباره فرار و اضافه خدمت حرف می زند و مادر درباره دغدغه های خودش بدون توجه به حرف های پسر. این داستان از روند بسیار خوبی برخوردار بود.

 

داستان پنجم شما . داستانی با روایت خوب است مثل داستان چهارمتان. البته این داستان باتوجه به پایان بندی پست مدرنش تفاوت خود را با داستان های قبلی بهتر به نمایش می گذارد. من این حرکت شما در پایان داستان به دلم نشست. اینکه خودتان را در کنار مخاطب قرار می دهید و می خواهید چیزی را توسط او دنبال بکنید جالب است دنیای داستان نویسی روز به این صورت پیش می رود امروزه همین انسان های اطراف ما در داستان ها هستند

اما نقدکلی نسبت به این پنج داستان شما که خواندم. اینکه چرا همه داستان ها باید این روایت خطی را پیروی کند. چرا سعی نمی کنید از فرم استفاده کنید. به این توجه داشته باشید یک الماس زمانی ارزش پیدا می کند که تراش بخورد به نظرم سه داستان اول شما تراش خورده نیست اگر هم خورده به چشم نمی آید . اما بازهم عرض می کنم که شیفته داستان شترهای عزیز شما هستم و امیدوارم روزی درباره این داستان صحبت بیشتری بکنیم و هم چنین دررابطه بادیگر داستان های شما که متاسفانه تا امروز موفق به خواندن تمام آنها نشده ام.
ضمن تشکر از جنابعالی برایتان آرزوی موفقتیت و به روزی دارم.  

 

*********

 

 

 

آرش بابائی :

 

کوتاه سخن اینکه ،نویسنده ی توانای این کتاب ،با زبانی خودمانی و استفاده از کلماتی که در مکالمات هر روزه ی مردم ،بارها شنیده می شود ،احساسات ،عواطف و واقعیات دنیای پاک زنان را بیان نموده و اشاره به شرایط سخت زن بودن در جامعه ی مردسالار ایران می نماید به طوریکه تفاوت شرایط زندگی ی اجتماعی ی زن و مرد در اجتماع رو به مدرنیزه شدن ما در لحن نیمه تلخ این کتاب مشهود است . چه بسا تلاش نویسنده ،در جهت شناساندن حقوق ( ناشناخته مانده ی ) زنان است !

 

**********

«از آسمون سنگ می باره لی لیا»

در حاشیه ی از آسمون بارون میاد لی لیا
حسن فرهنگی

مریم قهرمانی www.bulletpoint.blogfa.com و

www.Even.persianblog.ir

آخرین اثر منتشر شده ی حسن فرهنگی مشتمل بر 16 داستان کوتاه است، که در تمامی آنها  صدای یکنواخت راوی که به شدت مرد است، زیر سایه ی غالب نویسنده از داستانی به داستان دیگر می لغزد و تمامی پرده ها، با جابجایی های جزئی، اتفاقات شبیه به هم منجر به بن بست گفتگو را ترسیم می کند. روابط حاکم بر مجموعه به شدت زخمی و آلوده به ناسزا است.

اولین داستان مجموعه با «صدای آژیر بلند بود» آغاز می شود. و سعی نویسنده و به تبع آن راوی در جهت حفظ این فضا تا پایان مجموعه از کلیه ی زوایای درگیر ماجرا، آشکار است.

هر نوع اجتماع با پیرامون در نهایت منجر به شکست و پشیمانی راوی می شود.

راوی به تعریف جالبی از  اجتماع خانوادگی و به موازات آن اجتماع انسانی رسیده است:

«یک زن خوب و یک بچه ی خوب و امکان اینکه بتوانی توی کنجی بنشینی و کتاب بخوانی ص 18»

در همین یک جمله راوی (نویسنده) تکلیف خود را با خود و بقیه روشن می کند: تمایل به گوشه و کنج در مثلث رویایی روابطی که ترسیم کرده است. این در حالی است که او تلاش می کند مجموعه اش را به کسانی تقدیم کند که دیوارهای ارتباطی را فرو می ریزند!

مهمترین مسئله ارتباطی راوی (نویسنده)، ارتباط آلوده به تکرار و بی حوصله گی او با زن است. اغلب روابط راوی با زنان همسایه به عاشقی و آشفتگی دائمی کشیده می شود.

همسایگی زنان مورد توجه راوی نکته ی مهمی است که بحث را به ابتدائی ترین و درونی ترین برخورد عاشقانه ی او می کشاند. این موضوع در «مرد خم می شد و پای خود را می بوسید» به شکل عریانی گزارش می شود:

«دکتر گفت استخوان دردت ریشه در کودکی ات دارد. لبخند زدم گفتم دکتر کودک کودک هم نبودم. ص 134»

در این داستان تصاویر دقیق و شاعرانه ای از آغشتگی اولیه ی راوی به مسئله ی زن اتفاق افتاده و انتقال ماجرا از بیرون به درون او،  در درک درد لذت بخش فروخوردگی معشوقه، به شکل قابل توجهی گزارش می شود:

« آن قدر تمرین کرده ام که زق زق پاهایم با ریزش قطره ها همزمان باشد. پاهام زق می کشند یک قطره می افتد پائین از قلبم. پاهام زق می کشند، همزمان یک قطره ی دیگر ...» ص 139

این نکته در بررسی گره ی روابط راوی با معشوقه های بیرونی موثر است. در « بوی گندت فراموشم نمی شه زن» راوی را با انبوهی از تصاویر احتمالی، تنها می بینیم.

این داستان شرحی دقیق است از دیرینه شناسی زنان پیرامون، که به شدت آغشته به بدگمانی است.

اقدام انقلابی او در نابودی تصویر ذهنی خود از معشوقه ی نخستین در برخوردی اعترافی ، منجر به برهنگی نمادین دیوار و سوختگی در تمایلات بیرونی می شود. در این داستان بازتاب جابجایی تصاویر بیرونی و درونی راوی از زن، مسئله چشم چرانی های دائمی اش را ، در کل مجموعه، به توجیهی روانی می کشاند.

مسئله ای که در برخورد برون مرزی و توریستی راوی با زن نیز، با رعایت فاصله ای حسرت برانگیز، از صفحه ی نمایشگر تلویزیون، پشت پنجره و تختی خالی گزارش می شود.

و نکته ی جالب توجه در نمود این خالی بزرگ پیرامون راوی، پیگیری انتخاب زن سال از فضایی مجازی است و نمایش فاصله ی فرهنگی گزینش آن با فضای وطنی او.

در «طبقه ی دوم» شاهد خطر آغشتگی دائمی راوی  با زنان پیرامونش هستیم. در این داستان علی رغم تصویر بی تعلقی که ترسیم می شود، او را در عاقبتی مسری به  ناچار در طبقه ی دوم آپارتمانی که در حکم شبکه ای از روابط اجباری است، گرفتار می یابیم.

تجسس در روابط از دغدغه های آشکار راوی ست. چنانکه در توصیفات شفاف او از پیرامون به کرات به این موضوع برخورد می کنیم. در «صفحه ی بیست» نویسنده با انتخاب شغل مورد دلخواه سرانجام راوی را به شکل قانونی درگیر این مسئله می کند. نکته جالب توجه این داستان ریشه یابی بحران روانی یک ارولوژیست است که خود تمام عمر را صرف سرکشی در شخصی ترین مسائل دیگران کرده است. ظهور نمادین این ارولوژیست به وضعیت در حال جستجوی خود راوی باز می گردد که علی رغم تلاش نویسنده در بازآفرینی و انطباق نقطه ی تمرکز آنها، تقریبا ناکارآمد از آب در می آید. 

مسئله ی مهمی که در ارتباط با شخصیت پردازی عناصر قصه وجود دارد، سعی نویسنده در شکستن چارچوب قراردادی «لیلا»ئی (معشوقه) گذشته است، که در این راستا با شکستن ساختار ترکیبی حروف، آنها را مابین لیلی و لیلا در رفت و برگشت قرار می دهد. اما در جهت لی لیائی کردن شخصیتهای زن هیچ اقدام موثری انجام نمی دهد. زنان راوی همه در حد یک تیپ، یک شکل، تکراری، لوس و دوست نداشتنی باقی می مانند. تمام آنها زنان عشوه گر و فریبکار و حوصله سربری از آب درآمده اند. که در ابتدا مورد عشق واقع شده و بعد زندگی راوی را به تیره گی کشانده اند. حتی وقتی وارد فضای کافه ای - روشنفکری «زنی که از دماغش متولد شد» نیز می شویم کسی که روبروی او نشسته با حفظ تمام ویژگیها، وجهی دیگر از همان زنی است که در یک مهمانی زنانه، مقدار مهریه اش را به رخ دیگران می کشد.

گذشته از این، تلاش نویسنده در ساختار شکنی فرم روایی داستانها، منجر به اتفاقات تک و توک مثال زدنی می شود. این مسئله در داستان این خانه سیاه و سفید است نیز به شکل ناخودآگاه، اعتراف شده است:

« دلم می خواست سوار بر اسب می آمدم پیشت و به اسبم می گفتم که اسبت را ببوسد. من در خانه ی سیاه تو در خانه ی سفید ولی نمی شد. می گفتی بازی به هم می ریزد و حالا مدتهاست من به به یک بازی فکر می کنم که اسبها به شکل ال حرکت نکنند.» ص 36

ولی در مجموع حسن فرهنگی در برخوردی اغراق گون با حضور لحظه به لحظه ی خود بر فضای روایی، قالب روایتها را چنان در چارچوبهای دلخواه خود می بندد که از خانه ای به خانه ی دیگر، در حال جابجا کردن مهره ها به روشی قانونمند پایبند مانده و بازی را به شکل دلخواه خود ادامه می دهد. تا حدی که سایه ی سنگین او در فضای روایی، شباهت زیادی به صحنه ی عروسک گردانی پیدا کرده است.

رهبری سرکوبگرانه ی او فضای کلی مجموعه را با مسئله ی بحران هویت مواجه کرده است.

درگیری با «نام» که شخصیتها را در وضعیت شناوری قرارداده، در جای جای اثر به چشم می خورد. این موضوع با دخالت خلاقانه ی مختوم در دست بردن به نام معشوقه آغاز شده و به شکل های مختلفی ادامه می یابد:

«اسمت را هم باید عوض می کردم، لعیا اسمی نبود که بتوانم دوستش داشته باشم»ص98

نمی دانم چه کسی خواست اسمم حسین باشد.... در هر حال اسمم حسین است.ص45

اینکه هی می گویی اسمت احمد نیست، ولی من احمد صدات می کنم.ص87

یحیی هم اسم مورد علاقه ی من نبود به خاطر همین هم هی صدات می کردم مردص103

 و...

برخورد با مسئله ی بحران هویت در شترهای عزیز شدت می گیرد. در این داستان راوی از مشخصات شناسنامه ای خود فاصله گرفته و در رویارویی آرزومندانه اش با مادر در فاصله ای که ایجاد می شود ناگهان به یک سرباز در برابر یک زن تبدیل می شود.

در این داستان مسئله هویت فرهنگی نویسنده نیز با طرح برخی مسائل به شکل نمادینی در جابجایی نشانه ها، به چالش کشیده می شود.

در «نام خانوادگی مستعار» نویسنده که فصل مشترک بیشتری را با راوی پیدا کرده، به شکل مشخص تری به مسئله هویت، پدر و نام خانوادگی نزدیک می شود. او در شجره نامه ی قراردادی خود به دنبال نام خانوادگی جعلی خویش ، قصد خروج از مرزهای کشورش را دارد و از قضا قرار است به سرزمینی وارد شود که سواحل افسونگری را برایش به ارمغان خواهد آورد، اما گویا بحران پشتوانه و هویت، مرزها را به بیرون از او مسدود کرده است:

«کاش می توانستم نام پدرم را هم به یاد بیاورم و این بهانه هم از دستشان گرفته شود و بزنم بیرون از این خراب شده. » ص 163

در فضای این داستان است که گره های روانی راوی شروع به باز شدن می کنند. پیش از این او را در برخوردی توریستی و موقتی در بیرون از مرز، ملاقات کرده بودیم و رگه هایی از شکل گیری آرزوی هجرت از داشته ها و گذشته ها ی ملال آور، به سمت اجتماعی آرمانی را در او سراغ داشتیم. در «نام خانوادگی مستعار» که شاید به شکل آگاهانه ای در یک جمع بندی کلی در پایان مجموعه قراردارد. نویسنده و راوی را در جهت جامه پوشاندن به تصاویر ذهنی شان می بینیم که آنهم در شبکه ای از روابط زخمی و غیر قابل اعتماد ترسیم شده توسط خودشان، در نهایت به بن بست می کشد:

«حالا باز باید می رفتم کارخانه و می ایستادم پای کوره و مثل سگ جان می کندم. باید مشخصاتم را از یک آشنایی بپرسم که دفعه دیگر این قدر گیج نشوم.» ص 167

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

*******

یادداشتی بر مجموعه داستان« از آسمون بارون می یاد لی لیا»، نوشته : حسن فرهنگی

دیوارهای فرو ریخته، دیوارهای فرو نریخته

علی حسن زاده

«تنها کلمات سکوت را می شکنند»

«ساموئل بکت»

مقدّمه ی کوتاه: مجموعه داستان کوتاه «از آسمون بارون می یاد لی لیا»؛ نوشته: حسن فرهنگی؛ توسط انتشارات کاروان به چاپ رسیده است و شامل شانزده داستان کوتاه است. داستان های کوتاه این مجموعه را  می توان بر اساس شیوه ی نگارش عینی (روانشناسی رفتاری)؛ از نظر شیوه ی بیان (سبک) حداقل گرا؛ از نظر پایان بندی  پایان باز،  پایان بسته (پایان های غم ناک) و پایان ناگهانی؛ بر اساس شیوه ی برخورد با رخدادها واقعگرایانه، شگفت یا واقع گرایی جادویی (زنی که از دماغش متولّد شد) و پسامدرن (یکی از مردها باید فکر کند، گره گشایی)؛ بر اساس تاثیر گذاری بر مخاطب پرسشی؛ از نظر نثر کوتاه نویس؛ از نظر روایی آسان نویس (طرح روشن)؛  بر اساس نحوه انعکاس دیدگاهها تک صدایی؛ بر اساس شیوه بر خورد با شخصیت ها روان شناختی و جامعه شناختی و مردم شناختی، و بر اساس معنا فلسفی و اخلاقی نامید.

داستان کوتاه «گره گشایی» فراداستانی است از زندگی دختری جوان، که طی ماجرای تعقیب و گریزی در خیابان از دست مردی که قصد برقراری ارتباط جنسی با او را دارد، به سبب مقاومت در برابر خواسته مرد شیشه ماشین او را با پرتاب سنگ می شکند... امّا دست آخر دختر جوان دست از مقاومت بر می دارد و مرد او را سوار ماشین اش می کند. در انتهای بند آغازین این داستان نوشته شده است : « تا اینجا توانستم فضای داستانی را ترسیم کنم و...» و بدینسان راوی حضور خودش را بر جسته می سازد و به مخاطب فرضی می گوید می خواهد یک داستان کلاسیک تعریف کند. به گفته محققی به نام پتریشا وُ : «فراداستان آن نوعی از داستان نویسی است که به نحوی خودآگاهانه و نظام مند توجه مخاطب را به تصنعی بودنش جلب می کند تا از این طریق پرسش هایی را در خصوص رابطه داستان و واقعیت طرح کند.» و همین است که در آغاز این بند نوشتم این داستان کوتاه فراداستان است و فرا داستان نامی است که به یکی از انواع ادبیات داستانی پسامدرن اطلاق می شود. راوی در داستان حضور پیدا کرده و در مورد عناصر مختلف داستان اظهار نظر کرده است، مثلا به مخاطب فرضی گفته است این بخش از داستان نقطه اوج داستان است و یا بخش دیگری اولین بحران داستان است... تا از این طریق پرسش هایی را در خصوص رابطه داستان و واقعیت طرح کند. در حاشیه اضافه کنم که حسن فرهنگی مانند برخی از داستان نویسان ما تصور نمی کند که فراداستان یعنی هرج و مرج نویسی و بی حساب و کتاب نویسی و صرف بازی های زبانی و تکنیکی بدون هیچ گونه نظم نمادین و معنایی، داستان های کوتاه «گره گشایی»و «یکی از مردها خیلی باید فکر کند» گواه این مدعاست.

داستان کوتاه «شترهای عزیز» داستانی مدرن و واقع گرایانه است. سربازی (روای که اوّل شخص است) بیست سال است مادرش را ندیده است (مسئله روایت)؛ او ماجرای چگونگی رفتن مادرش را روایت می کند و بعد از پادگان فرار   می کند. و از طریق شناسنامه پدرش فامیلی مادرش را پیدا می کند. او توسط خاطراتی که پدرش برایش نقل کرده است متوجه شده است دایی اش پلیس است و نشانی دایی اش را گیر می آورد و با یکی از بچه های دایی اش طرح رفاقت می ریزد و از طریق او نشانی عمه او را (مادر راوی) گیر می آورد و به سراغ مادرش می رود. رمانتیسیسم غمناک ظریفی در ساختار این داستان کوتاه واقع گرای مدرن تنیده شده است که خود را در لایه های پنهان داستان و در بطن معانی روانشناختی و جامعه شناختی اثر عیان کرده است و لحن روایت را غم آلود کرده است و انگار همین اندوه است که رهیافتی می شود تا مخاطب فرضی زهر اندوه موجود در روایت داستان را بچشد و دست آخر تلخ شود و یا به عبارت دیگر با روای داستان احساس همذات پنداری کند و در اندوهی که نصیب او شده است شریک شود.

سخن آخر اینکه در داستان های پسامدرنیستی و به خصوص فرا داستان، واژه آرایی و صفحه آرایی داستان ها بدعت گذارانه است، یعنی اینکه اگر نویسنده ای می خواهد گیجی و تحیر را القا کند می تواند جمله را به صورت یک دایره تو در تو بنویسد تا مخاطب هم مجبور شود همینطور سر خودش را بگرداند تا آن را بخواند. مخاطب فرضی در این مجموعه داستان با چنین شگردهایی مواجه می شود که برای نمونه از این داستان ها می شود یاد کرد از داستان های:‌ طبقه دوم، این خانه سیاه و سفید، نام خانوادگی مستعار. نکته دیگر این است ایجاز موجود در این داستان های این مجموعه است که نشان می دهد حسن فرهنگی به سبک و سیاق خیل عظیمی از داستان نویسان ایرانی اهل روده درازی و سردرد دادن به مخاطب نیست و این هم خوب است و هم قشنگ.

سمیرا نکوئیان

 

 

1 - مدتها بود که فکر می کردم ایرانیها هیچ وقت در زمینه فیلم سازی و داستان کوتاه نویسی پیشرفت نخواهند کرد. تا اینکه مجموعه ی داستان کوتاه از آسمون بارون می یاد لی لیا به دستم رسید.

اول از همه طرح روی جلد نظر آدم را جلب می کند. دست نوشته ای باران خورده روی کاغذی نم کشیده. و اسم لیلا که خط خورده و به لی لیا تبدیل شده. فکر می کنم این طرح همه ی آن چیزی که قبل از خواندن مجموعه باید دانست را به خواننده القا می کند. که همان طور که می بینیم فضای تمام داستان های مجموعه ابری و بارانی است.

اکثر داستان های این مجموعه دیالوگی هستند بین مردی نویسنده مآب و زنی احساسی. مردهای اکثر داستان ها مردهایی خودخواه و سنتی هستند که در فضای مدرن رو به پست مدرن داستان ها نمی نشینند. و زنهایی که از مدرنیسم تنها عریانی و آرایش را آموخته اند.

نویسنده در طول مجموعه به نوعی سعی دارد به نویسنده بودن خودش تاکید کند. زاویه دید بارها به طوری هوشیارانه در طی یک داستان عوض می شود. که این تغییر خواننده را گیج می کند. و در مورد حقیقی بودن شخصیت های داستان ها به  شک می اندازد...

 

نقطه اوج این تاثیر در داستان صفحه بیست به چشم می خورد. راوی بارها عوض می شود. شخصیت اصلی داستان ناشناخته است. و به حدی این تردید در خواننده جان می گیرد که به وجود خودش نیز شک می کند.

کل مجموعه داستان از آسمون بارون می یاد لی لیا پرسه ای است بین خیال و واقعیت. که از  نظر من این این نقطه اوج قلم نویسنده است.

در کل گرچه این کتاب بدون اشکال نیست ولی با خواندن آن این امید در آدم جان میگیرد که ما هم در زمینه ی داستان کوتاه رو به پیشرفت هستیم.
به این امید که فضای تکراری بین داستان های این مجموعه از خصوصیات آن باشد و  در کتابهای بعدی نویسنده شاهد همین فضا نباشیم....

 

 

سیدعلی پورطباطبایی 

 

نوشتن درباره کتاب آقای فرهنگی، با تکیه بر کتاب حاضر، به معنای نادیده گرفتن وی به عنوان یک نویسنده حرفه ای است. فرهنگی در کارنامه آثار دیگری هم دارد و نگاهی به باقی آثار او و سیر تحولی که در این آثار داشته است، نشان از رشد او دارد. یادم می اید جایی در نقد اولین یا دومین اثر او کسی خواسته بود که حسن را جدی بگیریم اما آثارش را با صبر و حوصله بخوانیم. در مورد این اثر بخش دوم این توصیه را باید جدی گرفت و برای خوانش تمامی داستان ها، صبر و حوصله به خرج داد. در برخی از داستان ها مثل عزیزم و پنجاه و هشت، داستان با یک بار خواندن در ذهن جای نمی گیرد. اما برخی از داستان ها هم خواننده را با خودش می کشد. متاسفانه به علت اینکه تنها فرصت یک بار خوانش این کتاب را داشتم، نمی توانم نقد دقیق تری مخصوص هر داستان ارائه بدهم. سوای اینکه تجربه نقد مکتوب هم مشکلاتی دارد.

 

 

 

 

از آسمون بارون می یاد لی لیا

داستان از فرم نوشتاری جالبی استفاده می کند ،و در کل دارای سیر حرکتی زمانی مناسبی است که خوب می تواند این حرکت زمانی را به ذهن انسان القا کند و این حرکت زمانی آن قدر واضح است که می تواند مانند یک راهنما دست ذهن انسان را بگیرد و قدم قدم او را در طول داستان با نویسنده همراه کند اما این وضوح در کل داستان مشخص است،من به شخصه احساس می کنم که این تناسب حرکت میان اپیزودها و بخش های واقعیت و خیال موجود در بافت داستان به خوبی برقرار نشده است و احساس می کنم انگار فواصل زمانی و موقعیتی قرار گرفته شده بین واقعیت و خیال قدرت برقراری ارتباط رو با بافت داستان را از ذهن خواننده می گیرد.شاید اگر این دو بخش در بافت داستان نزدیک تر حرکت می کرد از سردرگمی من خواننده کم می شد؛البته این مسئله در کل داستان نیست در بخش هایی کاملا تناسب رو بین واقعیت و خیال می شه درک کرد اما در بخش هایی به خصوص در بخش های میانی داستان این تناسب کمرنگ  ترمی شود.و همین طور احساس می کنم انتخاب این کار به عنوان اولین داستان این کتاب خیلی انتخاب خوبی نیست.

 

طبقه ی دوم

احساس می کنم که نویسنده نه تنها توی این داستان بلکه در تمام کارهای موجود در این کتاب به وضوح این توانایی اش را اثبات کرده است که داستان را خوب شروع می کند،توی این داستان همین اتفاق می افتد،خواننده با یک شروع خوب روبه رو می شود و بعد از خواندن بخش اولیه با فضاسازی داستان کاملا سازگار شده و این جزو نقاط قوت کار است که من خواننده از همان ابتدای داستان بتوانم خودم را در بافت داستان قرار بدم یعنی آن قدر فضا برایم خوب باشد که می توانم با تک تک جمله های داستان ارتباط برقرار کنم و کاملا فضای داستان در ذهنم  مشخص است به طوری که گویا خودم هم می توانم وارد داستان شوم و خود را جای هریک از شخصیت هابگذارم...می توانم پا به پای ذهن نویسنده به طبقه ی پنجم بروم حتی فضای خانه ی این شخصیت را ببینم برای او میان ذهنم چهره ایجاد کنم با تک تک رفتار های عادت گونه اش زندگی کنم و حتی تک تک پله هایی که او از آن پایین می آید در داستان را با او پایین بیایم و راحت می توانم جای دیگر شخصیت های داستان قرار گیرم..این خیلی خوب است،داستان کاملا ملموس می شود.در بخش میانی داستان افاق جالبی می افتد ،وقتی اپیزود داستان عوض می شود با وجود اینکه خیلی سریع این اتفاق می افتد هیچ اتفاق بدی نمی افتد هیچ سردرگمی برای من خواننده پیش نمی آید و بخش جالب کار این جاست که با وجود عوض شدن اپیزود ذهن خیلی سریع با متن سازگار می شود به طوری که من خواننده ای که به آن شدت داخل فضای داستان بودم حالا جایم تغییر می کند یعنی ذهن من هم با تغییر اپیزود زاویه اش تغییر می کند و حالا من با شخصیت جدید سازگار می شوم ولی هنوز همان قدر با فضا هماهنگم،اما به نظر من مسئله ای که پیش می یاد اینه که ذهن خیلی سریع چرخیده و همین که با محیط هماهنگ می شه داستان به پایان می رسه..من نوعی احساس می کنم بخش دوم داستان خیلی مثل بخش اول داستان به فرد فرصت نمی دهد و انگار خیلی سریع پیش می رود منظورم این نیست که متن کوتاه است  نه!!!حرکت داستان سریع می شود شاید اگر از نظر حرکتی با سرعت موجود در بخش اول حرکت می کرد داستان خیلی بهتر می توانست ذهن را تحریک کند تا با او گام بردارد و درآخر نیز ذهن خواننده از حرکت داستان جا نمی ماند.

 

 

این خانه سیاه و سفید است

این داستان نیز مانند داستان قبل از شروع خوبی برخوردار است شاید بتوان گفت حتی از شروع بهتری بر خوردار است ..داستان با فضاسازی جالبی آغاز می شه و ادامه پیدا می کنه..فضای ملموسی دارد و داستان یک خوبی بزرگی که دارد این است که خیلی روان پیش می رود.وقتی ذهن من خواننده وارد داستان می شود با فضای آن سریعا ارتباط برقرار می کند در همین حال نویسنده رابطه ای قوی و خوبی بین ظاهر کلمات،حرکت داستان،فضای موجود،flashback  ها و feedback هایی که در داستان می خورد ، و بین  روند بازی داستان و زندگی حقیقی و فرامتن های موجود در داستان برقرار می کند، شخصیت سازی جالبی دارد و  با وجود تمام فرامتن های داستان هیچ سختی را در درک داستان برای من خواننده ایجاد نمی کند این روان بودن داستان باعث جلوگیری از خستگی ذهن خواننده می شود.اما من باز هم مثل قبل با سرعت حرکت داستان مشکل پیدا می کنم، اگر داستان را به سه قسمت تقسیم کنیم.. داستان با حرکت خوبی شروع می شه که سرعت کاملا مناسبی داره ،اما میانه ی داستان داستان انگار سخت جلو می رود،انگار سرعت داستان کم می شه ،کند حرکت می کنه، داستان کش می یاد و انرژی ذهن را می گیرد در همین حال که با کندی حرکت می کنه در قسمت نهایی سرعت داستان زیاد می شه و شاید حتی کمی از ابتدای داستان سریع تر پیش می ره و این تعادل داستان رو کم می کنه.انتهای داستان خیلی سریع جمع می شود.

 

 

شتر های عزیز

کار خوبی است...کار خیلی خوبی است..نمی توانم روی آن ایرادی بگذارم..شاید اگر یک منتقد داستان بودم می توانستم این کار رو بکنم.ولی الان فقط از دید یک خواننده نظر می دهم..نویسنده خوب خیلی خوب فضا سازی کرده.. راطه ی خوبی بین فرامتن داستان و متن روان و ساده ی داستان و فضای ملموسش وجود داره....سرعت داستان متناسبه و خیلی روان پیش میره..و............

کار خوبیه

 

یکی از مرد ها خیلی باید فکر بکند

از نظر کیفیت کار متشابه با کار قبلی است..کار متعادلی است و فرامتن های داستان  و رفت و برگشت زمانی است که در ابتدای داستان ازش استفاده شده از دید من خواننده خیلی چشمگیر است...داستان از کیفیت کاری خیلی خوبی برخوردار است ، و همین طور به قشنگی موضوع انتخاب شده رو بررسی کرده است که همین مسئله است که باعث می شود این داستان داستان کلیشه ای نباشد ، دلیلش پرداخت خوبی است که روی این موضوع شده است.اما به نظر من اگر در بخش پایانی داستان راوی وارد فضای داستان نمی شد و ذهن خواننده را با فضا تنها می گذاشت بهتر بود،احساس می کنم ورود راوی در انتهای داستان یک تداخل نه چندان پررنگی را ایجاد می کند.

 

گره گشایی

مهم ترین نکته مثبت این کار ،پرداخت خوب و فضاسازی ملموس و خوب آن است..به  نحوی که روند داستان مثل یک فضایی در مقابل ذهن من خواننده نقش می گرد که گویا دست من خواننده دوربینی داده شده که می توانم آن فضا را از میان این دوربین نگاه کنم،که در این صورت توانایی زوم کردن ،چرخش و تند و کند کردن فضا را نیز دارم..فضا خیلی خوب و منعطف پرداخت شده است..و دیگر نکته ی مثب کار این است که سرعت حرکت داستان با موضوع انتخاب شده کاملا مناسب است.

 

شرم گلبهی

داستان از کیفیت خوبی برخوردار است..مثل همیشه نکته ی مثبت شروع قوی داستان رو می شه توی آن حس کرد،این شروع قوی نتیجه ی فضای خوب پرداخت شده ی کار است..داستان خوب شروع می شود..خوب ادامه پیدا می کند و خیلی بهتر پایان می یابد..تنها مسئله ای که  در این داستان نسبت به بقیه ویژگی های این داستان ضعیف تر عمل کرده به نظرم بخش  flashback  های خورده شده در داستان است...flashback  ها دارای قوت است اما به نسبت دیگر ویژگی های داستان کمی ضعیف تر است.احساس می کنم این flashback ها خیلی پخته نیستند..با داستان هماهنگند اما جا برای پخته شدنشان هنوز هست و می توانست که پرداخت قوی تری داشته باشد..بخش پایانی داستان حرکت زیبایی به داستان می دهد و چرخش زیبایی رو در داستان ایجاد می کند.

 

 تخت خالی

نمی دانم شاید من اشتباه می کنم..اما احسای می کنم شروع این داستان مانند بقیه کار ها خوب نبود و ضعیف تر عمل کرده است.و تعادل رو در داستان در بخش فضا سازی و پرداخت و حرکت کار مانند دیگر کارها نمی بینم..احساس می کنم کار هنوز خام مانده و جای زیادی برای پختگی دارد .موضوع انتخابی خوب است و لی احساس می کنم کار در حالت اتودمانده و خوب پرداخت نشده...فکر می کنم این کار با همین چارچوب باید دوباره پرداخت شود....

 

چاره ای غیر از این ندارم احمد گیرم روز تولدت باشد

موضوع داستان خوب است..و اتفاقات داستان هم خوب است ..فضاسازی خوب و پرداخت شخصیت داستان جالب توجه ..داستان روان پیش مر ود و این هم از نکات مثبت کار است..مسئله ای که شاید کمی ضعف به کار می دهد کش آمدن و کشیده شدن داستان بعد از  گذر از بخش خوب آغازین کار تا رسیدن به بخش خوب میانی کار که به پارک می رسیم است...این بخش موجود بین بخش اول و بخش میانی کار برای اتصال این دو لازم است اما احساس می کنم کمی این بخش کشیده شده.و همین طور یک بخش پایانی داستان  که به ذهن شخصیت  دختر می پردازد می توانست خیلی بهتر از این پرداخت شود.

 

بوی گندت فراموشم نمی شه زن..

می توانم بگویم نویسنده  فضای خوبی رو پرداخت کرده است اما از نظر کاری من شاید نتوانم نام داستان رو روی این کار قرار دهم..البته من داستان شناس نیستم و یک خوانندم..حس می کنم این کار بیشتر در بخش متن پرداخت شده تا داستان..شاید چون سیر حرکت نرمالی در داستان ندارد..و یا شاید من درکش نمی کنم.

عزیزم

در مورد این کار  احساس می کنم موضوع انتخابی کمی سردرگم کننده است..گویا نویسنده یک هدف ذهنی خاصی را داشتهو برای نوشتن و نشان دادن آن ذهنیت خاص و تفکر خاص شروع به نوشتن این کار کرده است..چیزی که حتی گاهی در گنگ بودن بخش های داستان مشخص است چون داستان روان پیش نمی رود..احساس می کنم نویسنده برای نشان  دادن آن  ذهنیت باید داستان را واضح تر شاید پرداخت می کرد..

 

زنی که از دماغش متولد شد

می توان گفت داستان جزو آن دسته کارهای نویسنده است که از کیفیت خوبی برخوردار است..داستان را خوب شروع کرده ادامه داده و پایان خوبی نیز برایش در نظر گرفته.می توان درک کرد که نویسنده برای نوشتن هیچ کدام از بخش های داستان کمبودی در پرداخت داستان نداشته است.موضوع خوبی انتخاب شده و روش خوب  و متن خوبی هم برای پرداخت به آن انتخاب شده.و حرکت داستان در کل مسیر کار متعادل و متناسب است .

مرد خم  می شد و پای خود را می بوسید

این کار هم از کیفیت خوبی برخوردار است.فضای داستان را خیلی می پسندم..از تکراهای جلبی در پرداخت به محیط استفاده شده مانند قطره و تفسیر آن . مثل حالت کار قلب و....تکرارهایی که نه تنها زننده  و خسته کننده نیست که بلکه به داستان رنگ می بخشد و زیبایی فضای آن را دوچندان می کند.داستان طوری پرداخت شده است که این بازه ی زمانی طولانی مدت چندساله ی داستان  با سرعت خیلی خوبی حرکت می کند و هیچ خستگی را برای ذهن ایجاد نمی کند و آن قدر قدرت دارد که ذهن به راحتی می تواند میان این فواصل زمانی ارتباطی خوب برقرار کند.

 

صفحه ی بیست

کار باز هم خوب شروع می شود..و باز هم خوب ادامه می یابد و باز هم خوب تمام می شود.

فواصلی که توی کار آمده میان صفحات متن را جالب می کند و به ذهن حرکت و چرخش می بخشد.تغییر زوایا در داستان خوب صورت گرفته..با این که پرداخت داستان را دوست دارم اما احساس می کنم این کار پتانسیل خیلی بالاتری از این کاری که می بینیم را دارد و نویسنده می تواند با پرداخت بهتر و قوی تری کار را با کیفیت خیلی بیش تری ارائه دهد.احساس می کنم این کار با موضوع و فضا و زوایا و تغییر زوایا و قدرت نویسنده پتانسیل خیلی بیش تری را دارد.

 

پنجاه و هشت

میان داستان سردرگم می شوم،روان بودن کار تنها در کلمات آن است داستان روان پیش نمی رود..گویا یک جا هایی گیر می کند،داستان کند و تند می شود،فضا ملموس نیست و میان پرداخت داستان سردرگم می شوم..انگار نمی توانم ذهنیت نویسنده را درک کنم.داستان که تمام می شود باز باید برگردم و چند خط را دوباره بخوانم این به خاطر سردرگمی ایجاد شده دربخش های قبل از پایان داستان است.شروع این کار را به اندازه کارهای دیگر نمی پسندم..شاید همه تنها ریشه در ان سردرگمی ذهن من خواننده داشته باشد.

 

نام خانوادگی مستعار

کار باز هم خوب شروع می شود اما نه به نسبت دیگر کارها اما پایانش از آغازش بهتر است..flashback  داستان خوب پرداخت شده اما سرعت کار خیلی خوب نیست..سریع است..کشیده می شود اما سریع است...اما انتخاب این کار برای بخش پایانی کتاب انتخاب خوبی است..

 

در کل می شود در مورد این کار فضاسازی ها و شروع ها ی خوب و روان بودن اکثرکارها را تحسین کرد و احساس می کنم اگر نویسنده بعضی کارها را با تعادل و تناسب سرعت حرکت بهتری کار می کرد و یا بعضی  دیگر از کار ها که به آن ها اشاره کرده ام  بیش تر و بهتر پرداخت شوند کارهای بهتری تولید می شود.و در کل با توجه به تمامی مسائل ذکر شده در تک تک اظهار نظرها در مورد تک تک داستان ها می توان این مجموعه کار را مجموعه ای قابل تحسین شمرد.

***********

نقد های رسیده بر کتاب از آسمون بارون می یاد لی لیا

نگار پورشعبان