نقد کتاب

حسن میرعابدینی



نفرین شدگان
سیامک گلشیری
انتشارات نگاه، 1381، 328 صفحه

در کنار نویسندگانی که با بازی‌های زبانی و شگردپردازی‌های نخبه‌گرایانه، ادبیاتی دشوار و دیریاب می‌آفرینند، گلشیری رمان‌های خود را با گزارش زندگی روزمره و در روالی خطی پیش می‌برد. بهزاد به بهرام که دارد رمان می‌نویسد می‌گوید: «اتفاقا همین‌ها (زندگی روزمره) نوشتن داره. همین چیزها که حالا داره اتفاق می‌افته.» و در توصیف رمان بهرام می‌گوید: «مثل داستان‌های کوتاهش آن‌قدر با زبان ور رفته بود و آن‌قدر وصف‌های اضافه داشت که نفهمیدم قضیه چیست.» به گمانم این دو نقل قول، تلقی گلشیری از نوشتن را آشکار می‌کند. ضعف این نوع نوشتن در پرداخت آن به زمان زندگی است، یعنی ما چون با زمان انتخاب شده - زمان داستانی - سر و کار نداریم، حوادث روزمره و تکراریِ زندگی آدم‌ها را به دفعات می‌خوانیم و این می‌تواند خسته‌کننده باشد. اما رئالیسم سرد و خشکی که گلشیری - با عنایت به صناعت نگارشی سالینجر و کارور - برگزیده، منشی نوگرایانه دارد. یعنی مثل رئالیسم مالوفِ قرن نوزدهمی مبتنی بر توصیف محیط یا گذشته‌ی شخصیت‌ها نیست. نویسنده برای رسیدن به مینی‌مالیسم، صفت‌ها و قیدها را حذف می‌کند و برای دراماتیزه کردن رابطه‌ی آدم‌ها بار عمده‌ی رمان را بر گفتگوپردازی می‌نهد. گفتگوهایی که هم نزدیکیِ رمان به زبان روزمره و حس واقعیت را تشدید می‌کنند و هم گذشته‌ی آدم‌ها و مشغله‌های درونی آن‌ها را برون‌افکنی می‌کند. به واقع، نویسنده به جای توصیف خیلی از مسائل، آن‌ها را در لا به لای حرف‌های رد و بدل شده به نمایش در می‌آورد و با خواننده است که بکوشد در پشت جملات ساده‌ی داستان، پیچیدگی رابطه‌ها را دریابد.

"نفرین شدگان" بر اساس رابطه‌ی دو زوج طرح افکنده شده است، دو رابطه‌ای که به موازات هم پیش می‌روند و در هم بازتاب می‌یابند: بهزاد و رویا، بهرام و هاله. آدم‌هایی که گذشته‌ای ناشاد را از سر گذرانده‌اند و حالا امید پی‌ریزی زندگی تازه و عاشقانه‌ای را دارند. مثلا رویا پس از هشت سال از آلمان به ایران برمی‌گردد و به تدریج بهزاد را به خود علاقمند می‌کند. داستان در سه بخش روایت می‌شود. سفر، عامل پیوند دهنده‌ی فصل‌ها به یکدیگر است. در نخستین بخش، رویا از سفر آلمان می‌آید. در بخش دوم - که دوران سرخوشی و اوج عشق آنهاست - با هم به سفر اصفهان می‌روند. و بخش سوم که پایان ماجرای عاشقانه است در سفر به تهران اتفاق می‌افتد. به واقع حادثه‌ی خاصی میانه‌ی بهزاد و رویا را به هم نمی‌زند. حادثه در درون آدم‌هایی اتفاق می‌افتد که در یک جو نفرین‌شده‌ی اجتماعی زیست می‌کنند. به واقع مشاهده‌ی روابط آدم‌های دیگر - رابطه‌ی ویران بهرام و هاله یا آفرین که مدام از شوهرش کتک می‌خورد - رویا را به سرخوردگی می‌کشاند. او که از یافتن کار مورد نظرش هم ناامید شده به بهزاد می‌گوید: «آدم تو این مملکت فقط باید با رویاهاش زندگی کنه.» او درخواست ازدواج بهزاد را رد می‌کند تا بار دیگر به آلمان بازگردد: «من نمی‌تونم اینجا بمونم. اینجا دیر یا زود از خودم متنفر می‌شم.»

تاکید گلشیری بر شرایط اجتماعیِ تاثیرگذار بر روابط فردی، او را به رئالیست‌های انتقادی نزدیک می‌کند.

از سایت سخن