همچنان که درمقدمه کتاب آمده نویسنده می خواهد این پیام را به خواننده منتقل کند که فلسفه مجموعه ای از عقاید وتعالیم جزمی ،نوعی حکمت سرّی ،وحتا تکنیک و روشی نیست که ملک شخصی عده ای متخصص واستاد دانشگاه باشد ؛فلسفه نوعی فعالیت است : اندیشیدن وتفکر انتقادی درباره ی مسائل کلی بنیادی ؛فعالیتی که همه ی انسانها می توانندد درآن شرکت  داشته باشند .(ص 7 بند 2)
 

فلسفه یک عقیده ی جزمی ،آموزه یاحکمتی سرّی ،نوعی آیین ،مناسک یا شکلی از مُرید بودن نیست که توسط مُرشدها بیان شود ..فلسفه باوجود شانس ومقداری پشتکار می تواند به عادت ذهن تبدیل شود(ص11بند اول)

 

درنقد کتاب ،ترتیب فصل ها رعایت نشد وبنا به نیاز و درخواست حاضران سئوالاتی پرسیده شد . آنچه در زیر می آید برگزیده ای از مطالب مطرح شده درجلسه است که بیشتر توسط دکتر معین فارغ التحصیل فلسفه مطرح شده  است  :

 

از فلسفه تعاریف مختلفی شده است در ابتدا فلسفه پیچیده به نظر می رسد از این رو بسیاری نه تنها از فلسفه گریزانند بلکه دشمن فلسفه نیز هستند چنانکه ابن سینا باور داشت که فلسفه وحکمت را به افراد عامی نیاموزید وبه این حدیث استناد می کرد که الناس اعداء ما جهلو (مردم دشمن چیزهایی هستند که نمی دانند )زیرا با نادانی خود شما را انکار می کنند؛ این تفکر به آکادمیک شدن محض فلسفه منجر شد ولی به مرور این تفکر رنگ باخت وفلسفه عمومیت پیدا کردوآموزش آن علاوه بر دانشگاهها ومدارس ومیان مردم عادی هم رواج یافت. این خود نشان از این دارد که بافلسفه می توان ارتباط برقرارکرد و از آن نهراسید .

 

اولین فلاسفه مانند سقراط وپیش از او با پرسش آغاز کرده اند وبه دنبال کشف علت وحقیقت بوده اند بسیاری، نخستین فیلسوف را سقراط می دانند چرا که او می گفت که «چه چیزی نمی داند» ونگفت چه چیزی می داند .دربرابر فلاسفه سوفیست ها بودند که ظاهرا" حرفهای زیبایی می زدند اما درباطن مفسده ای درپشت کلماتشان بود سقراط می گفت مانباید به یقین بگوییم که چه چیزی می دانیم زیرا «یقین» درفلسفه، انسان را به مهلکه می برد این کتاب هم همین روش فلسفی را دنبال کرده وهیچ نتیجه قطعی ویقینی نگرفته است . نه تنها سقراط وافلاطون بلکه کمتر فیلسوفی نظراتش را به عنوان اصول اولیه یک جامعه مطرح کرده ونتیجه جزمی وقطعی گرفته است.

 

این کتاب (فلسفه در30 روز )بیانگر عقاید فیلسوفان نیست ،جمله ای از یک فیلسوف را بیان می کند وانتظار دارد خواننده این موضوع را دنبال کند . هدف نویسنده، فلسفه ورزیدن است نه فلسفه خوانی . البته این کتاب در فضایی نوشته شده که جامعه غربی در دوره پس از رنسانس دوره عقل گرایی را طی کرده است چیزی که ما به طور ناقص انجام دادیم تاجایی که آخرین فیلسوف مطرح ما – ملاصدرا-  معتقد بود فلسفه را به منتهای درجه خود رسانده است و پس از ملاصدرا فیلسوف مطرح دیگری در فرهنگ ما ظهور نکرده است . 

 

نویسنده می گوید فلسفه عادات روزانه نیست ، جشن تکلیف مسیحیان نیست ، فیلسوفان با خلسه های عرفانی رابطه ای ندارند و مانند عرفا چیزی را از عالم بالا به دیگران منتقل نمی کنند؛بامناجات وتضرّع ارتباط ندارند ؛فقط تأمل می کنند آن هم در یک محیط آرام . فلسفه تأمل عمیق است .فلسفه باقانون همه یا هیچ  عمل نمی کند ، فلسفه میانه است وروش اعتدالی را پیشه می کند . مانند قوانین ریاضیات عمل نمی کند ، فیلسوف کشیش اعظمی نیست که رستگاری آموزش دهد ومعجزه کند باید درباره کسی که چنین ادعایی کند بدگمان بود.  باید مراقب بود که فلسفه به معنای حکمت ،این نیست که ما بخواهیم زیربار کسی برویم و او راستایش کنیم  فیلسوف نمی گوید به «من» نگاه کنید، معتقد است به «آنچه می گویم»نگاه کنید .

 

فیلسوفان اطاعت محض از بشر را برنمی تابند و مُرید ومُرادی را نادرست می دانند .زانو زدن  واطاعت بی چون وچرا درمنظر فیلسوفان جایی ندارد .فیلسوفان پیامبرانه صحبت نمی کنند ونمی گویند اگر این حقیقت را قبول نکنید کاملا" منحرف هستید . نویسنده، مطالب کتاب را از منظر فلسفی به خوبی شروع کرده است اگر چه به فصول بعدی آن اشکالاتی وارد است اما به نظر می رسد مطالب متنوع ومبسوطی رابا گستره فلسفه بخوبی در این کتاب آن هم به اختصار بیان کرده است .

 

برخی فیلسوفان مانند افلاطون هندسه رامقدمه ورود به فلسفه دانسته اند. افلاطون دلیل این امر را ارتباط انتزاعی هندسه و فلسفه می دانست زیرا علوم طبیعی علم اولی ،ریاضی علم وسطی ونزدیک تر به علم مابعدالطبیعه بود وچون فلسفه به مابعدالطبیعه می پرداخت به فلسفه نزدیک تر بود از این رو ورود به فلسفه مستلزم دانستن هندسه بود. برخی دیگر ریاضیات را مقدمه ورود به فلسفه می دانستند اما امروز ودرپایان قرن بیستم این استدلالها چندان مورد قبول نیست وکسی ادعا نمی کند که دانستن فلسفه نیاز به دانستن هندسه وریاضیات دارد هرچند ممکن است برخی از فیلسوفان ریاضیدان هم باشند .

 

فلسفه از دیدگروهی علم به حساب نمی آید زیرا برخلاف علوم دیگر موضوع مشخصی ندارد در فلسفه از ماده ، انسان ، روان ، وبسیاری موضوعات دیگر بحث می شود اما نگاه دقیق علوم به معنای آزمایشگاهی آن درفلسفه مطرح نمی شود . اگر زیست شناس درباره حیات تحقیق کند زیست شناس است اما اگر پرسید حیات چیست ؟ وارد فلسفه شده است . فلسفه به ماهیت و وجود پدیده ها می پردازد .

 

کانت معتقد بود که روزگاری فلسفه، مادر علوم بود ولی امروز هر علم برای خود مبانی خاص دارد .

 

کانت معتقد است که قیل وقال ها وبحث های نظری که فیلسوفان درباره اثبات خداوند وجهان آخرت کرده اند به نتیجه ای نرسیده است زیرا دلایلی که له خدا بود به اندازه دلایلی بود که علیه خدا وجود داشت .

 

کانت معتقد بود خدا راباید در اخلاق جستجو کرد  او معتقد به دئیسم بود که نوعی خداگرایی طبیعی بود ومعتقد بود بدون اعتقاد ودین خاصی به خدابرسیم زیرا با وجود رنج ها، مشکلات ومحرومیت هایی که در این جهان متحمل می شویم ونتتیجه ای از این محرومیت ها نمی بینیم  باید اخلاقا" جهان دیگری وجود داشته باشد که بتوانیم درآن جهان نتیجه اعمالمان را ببینیم .

 

درمقابل این نظر، فیلسوفان دیگری بودند که نظر متفاوتی داشتند مثلا" آگوست کُنت معتقد بود هرقدمی که علم به جلو برداشت دین یک قدم عقب نشینی کرد تاجایی که با پیشرفت علم نیازی به دین نیست وعلم مشکلات بشر راحل می کند! هرچند او نیز دراواخر عمر در این نظر شک کرد و عدم نیاز بشر به دین را مورد تردید قرار داد . نمی توان فقط با فلسفه نیاز گسترده بشر را رفع کرد زیرا وجود دین به عنوان یک منبع معرفت ، مستقل از فلسفه همواره مورد تایید وتاکید بوده است. همه فیلسوفان نوعی دین داری را کشف کرده اند .بحث فیلسوفان نوعی ارتباط بین ایمان وعقل است وفیلسوفان بر آنند تا بین این دو عامل تعامل برقرارکنند زیرا دربرخی از مقاطع  مانند تفکرات اشعریون اسلامی ،عقل دربرابر ایمان قربانی شد ودرزمانی دیگر مثلا" از رنسانس به بعد  ایمان به معنی مسیحی کلمه ، دربرابر عقل قربانی گردید  . فیلسوف می کوشد بین ایمان وعقل تعامل وارتباط برقرار کند.

 

فیلسوفان از این نظر که دین می تواندانسانهایی را با آداب ومناسک خاصی به دیگران معرفی کند وموجب شناسایی آنها گردد ونیز بین افراد نوعی وحدت ایجاد کند وجود دین را مورد تایید قرار داده اند.

 

افلاطون معتقد بود که باید بامساله هماهنگی حواس شروع کنیم وبه سطح هماهنگی عمیق تر ونادیدنی صعود کنیم .

 

این موضوع را ثابت می کند که «شناخت» از تجربه شروع می شود ؛فیلسوفان نیز مانند همه مردم از شناخت حواس وتجربیات آغاز می کنند تا از سطح تجربه بالاتر بروند .

 

انکار خداوند توسط برخی از فیلسوفان موجب شد تا مطالعه درباره وجود یا عدم خدا جدی تر شود درواقع این انکار  خود به پذیرفتن خدا حتا درچارچوب فلسفه انجامید .تاجایی که کانت می گفت خدا را نمی شود اثبات کرد ولی من دراخلاق به یک اراده نامتناهی نیاز دارم  زیرا بدون این اراده نامتناهی زندگی کردن ممکن نیست  بنابر این خداوند درفلسفه جایگاه مهمی دارد .

 

فیلسوفان می گفتند خدا درعالم بالا وانسان درعالم پایین است  چگونه می توان با خدا ارتباط برقرار کرد .فیلسوفان با وجود بحث زیادی که درباره خدا داشتند نتوانستند ارتباط بین خدا وعالم پایین را توجیه کنند از نظر غزالی وملاصدرا دعا کردن توجیه فلسفی ندارد ! چگونه است که درخواست موجود دانی (انسان) مورد اجابت موجود عالی (خدا) پذیرفته می شود وبعد عملی می گردد؟ درفلسفه قاعده ای هست که « عالی به خاطر دانی فی نفسه هیچ کاری را انجام نمی دهد وکارهای او به خاطر خود او ست ». می دانیم که موجودات دیگر پیش از انسان خلق شدند وآنگاه که انسان آفریده شد خداوند به او قدرت تصرف در سایر موجودات را قرار داد . این اندیشه فیلسوفان، خلقت جهان را به خاطر انسان نمی پذیرد ومعتقد است قدرت عقل وتعقل انسان راههای تسخیر طبیعت وتسلط بر آن را یافته است و این تسلط روز به روز پیشرفت کرده است تاجایی که امروز انسان بر محیط مسلط شده است .بنا بر این خدای فیلسوفان چندان با خدای عارفان و اهل طریقت مطابق نیست.

 

برخی دیگر از فیلسوفان درباره خدا  به «لا ادری= نمی دانم» رسیده اند ودرباره آن صحبت نکرده اند این موضوع با انکار خدا متفاوت است ؛ پیچیدگی مفهوم خدا موجب شده تا فیلسوفان در این باره کمتر بحث کنند.

 

ابن رُشد ، ابن سینا وفارابی با درک فلسفه ارسطویی وافلاطونی این مفاهیم را ترجمه کردند وسپس ترجمه عربی این مفاهیم به زبان لاتین برگردانده شد و وارد فلسفه اروپایی گردید .

 

 افلاطون می گفت هرچیز در این جهان (خوبی ، خیر ، زیبایی  و ...)صورت دیگری درجهان بالاتر از طبیعت دارد و آنچه در این جهان دیده می شود سایه ای از صورت واقعی آن درجهان بالاست باید تربیت به نوعی انجام شود که انسان به عالم بالا برسد .

 

آن هنگام که ازافلاطون سئوال می کنند آیا بدی ، شرّ و .. نیز صورت بالا دارد؟ سکوت می کند زیرا اگر پاسخ مثبت یا منفی بدهد از قواعد فلسفی عدول کرده است .آخرین مثال «خیر مطلق» است  افلاطون می گفت همه چیز از آن خیر مطلق منشأ گرفته است .

 

درنقد نظریه مُثُل افلاطون، ارسطو معتقد بود که افلاطون با نظریه مُثُل به دو جهان معتقد است درحالی که آنچه هست همه در یک جهان اتفاق می افتد .

 

به نظر می رسد برای مطالعه فلسفه باید از تاریخ فلسفه مانند تاریخ فلسفه ویل دورانت  ویا کتاب جمهوریت افلاطون شروع کرد زیرا مطالعه عقاید و متون اصلی فیلسوفان دشوار است .

 

فلسفه روش اندیشیدن را به انسان می آموزد ،سعه صدر را به او یاد می دهد، کلی نگری را به او می آموزد وبه او  می آموزد که چگونه برمشکلات غلبه کند . مدیرانی که فلسفه آموخته اند دربرابر مشکلات مقاوم ترند وبه راه حل بهتری می رسند اما در عین حال فلسفه برای انسان سوالات وپرسش های بی شمار ایجاد می کند ، پرسش هایی که یافتن پاسخ های آنها « لذت بخش » است.