پنجاه داستان خیلی خیلی کوتاه

 
نقد های رسیده برای مجموعه داستان پنجاه داستان کوتاه کوتاه نوشته محمد قادرپور به شرح ذیل است.

سلام
بسیار پر محتواست اسن نقد ها
به نظر بنده اگر زوایه دید نقدها را به از لحاظ کمی بیشتر کنید مفید تر خواهد بود
جسارت بنده ی حقیر را ببخشید
موفق باشید

محمد حسینی

                                        --------------------------------------

 

با درود

قبل از نقد داستان لازم می دانم که به آقای قادر  به دلیل چاپ و انتشار کتابشان تبریک گفته و آرزومند هر چه بهتر شدن کتابهای دیگرش باشم

اگر از لحاظ کلی بخواهیم داستانهای آقای قادر پور را مورد بررسی قرار دهیم  می بایستی به این نکته توجه کنیم که آقای قادر پور  علاوه بر نوشتن داستان دارای طبع شعر نویسی نیز هستند و همین امر باعث شده تا بعضی اوقات نوشته هایشان شعر گونه باشند اما آن چه که حایز اهمیت می باشد سبک به خصوص ایشان است  ایشان  با مخلوط کردن احساس و گویش شاعرانه در داستانهای بسیار کوتاه و سازمان نوشتاری بسیار ساده اما دارای ابهام و مفهوم فلسفی و گه گاهی روانشناختی  سبک جدیدی را پیش روی ما گزارده اند
جای امیدواری است که نویسنده عزیز در کتابهای بعدیش بتواند بهتر رویه اینسبک را به ما نشان دهد

                                         -----------------------------------------

 

 

عبدالعزیز رنجبر

 


باسلام به آقای قادرپور
من این مجموعه را دوبار ازنظرگذراندم. مثل بسیاری از آثار دیگر با بعضی داستان ها ارتباط برقرار کردم و بعضی دیگر نه. بعضی از داستان ها را بسیار خوش ساخت دیدم و بعضی دیگر را اصلا در ساختار داستانی داستان کوتاه کوتاه نمی بینم. از موارد قوت داستان های شما ارتباط بسیار خوب عنوان داستان با خود داستان است.درواقع این عناوین به نوعی کاربرد یک عنصر را به خوبی اجرا می کنند و این برای مخاطب دلپذیراست. از جملات ساده و روان استفاده شده اما از جملات ناشناخته هم در داستان ها پیدا می شود جملاتی که مفهومشان را نمی فهیم و متاسفانه ازکنارشان می گذریم.بعضی ازداستان ها اصلا جنبه داستانی نداردو فقط در حد یک لطیفه است. یک لطیفه باساختاری لطیفه وار. باید توجه داشت که داستان لطیفه وار ساختاری جدا از روایت لطیفه دارد. داستان آواز نمونه ای از این اثر است.

 

دربعضی داستان ها فقط یک حس منتقل می شود. انتقال این حس ها گاهی موفق و گاهی ناموفق است. ما اگر در داستان ها حس ها را به همان صورتی که درواقعیت وجود دارد انتقال بدهیم کار خاصی نکرده ایم  داستان مکان انتقال حس ها با کمی دستکاری است. که البته ازاین نوع در داستان های شما هم دیده می شود و نقاط قوت نویسنده را نمایان  می کند.

 

ازدیدگاه سبکی دا رای تنوع خوبی است. کلاسیک و مدرن و پست مدرن استفاده شده. که هرکدام به جدا قابل بحث است. شاید بهترین نمونه پست مدرن ان را بشود از داستانک الگوبرداری از طبیعت نام برد. میکرو فیکشن های مجموعه شما هم خوب و بد دارد مثلا داستانک گرفتن اولین فیش حقوقی........ جالب است سفید خوانی خوبی دارد مخاطب را با خودش همراه می کند اما داستانک بعدی آن با نام شاکی بودن نخ سیگار....... چیزخاصی را ارائه نمی کند و مخاطب باید دنبال چه بگردد؟

 

دربسیاری از داستانک ها یتان توانسته اید که حالت قافلگیری را به وجود بیاورید و این از نکات مثبت و مهم اثر شماست. چاپ  اثراول هرنویسنده ای با ضعف های بسیاری همراه است. اثر شما هم از این قاعده مستثنی نیست. اما اثر خوش خوان و قابل تحمل است و مخاطب آزاری ندارد. امیدوارم که این نقد ها بتواند برای اثر بعدی شما کمی وسواس شما را به همراه داشته باشد تا بعد اثر ی بهتر شما را شاهد باشیم.

 

مهدی رضایی

                                             --------------------------------------

 

درود و احوال پرسی

از آنجا که داستانهای کتاب آقای قادر پور از دو قسمت داستانهای نوشته شده قدیم و جدید تشکیل می شود . می توان گفت داستانهایی مثل چرا بین ابروهات ... از داستانهای خوب خیلی کوتاهی است که تا به حال خوانده ام .
اما نقدی هم داشتم بر نظر نوای عزیز و آن اینکه ایشان نوشته : دروغ در داستان درست نیست . نوای عزیز مگر کل داستان چیزی جز خیال و تکنیکهایی بر ای جذاب کردن این روایت خیالی و ذهنی است . پس کل داستان دروغ است . ما باید از هر تکنیکی برای غافلگیری استفاده کنیم . خصوصا در داستانهای خیلی خیلی کوتاه .

با تشکری چند باره از آقای قادرپور و تبریک

 

نظام الدین مقدسی

 

                                               -----------------------------------------

کتاب را ندارم ولی این 10 داستان را مورد بررسی قرار می دهم:
داستان های فلفل- دعوای داستانی- ماهی قرمز با روسری مشکی و  زوده واسه مردن تقریبا بی نقص هستند و اصول داستان نویسی داستان کوتاه کوتاه در آنها رعایت شده است. هر چند داستان دعوای داستانی برای خواننده باور پذیر نیست. و اما بقیه ی داستان ها:
حادثه ای خوش شانس برای یک نویسنده:
از عنوان داستان شروع می کنم ، خوش شانس یک صفت هست که برای فرد یا شی ء دارای کارکتر انسانی کاربرد دارد ولی کلمه ی حادثه نمی تواند این صفت را بپذیرد اگر منظور از این ترکیب خوش اقبالی برای یک نویسنده باشد هم باید گفت عنوانی با این مضمون با درونمایه ی داستان در تضاد است چون نویسنده زنده است تا بنویسد، به زبانی رسالت او نوشتن است پس اینکه خودکار به قول شما خط ندهد( که خود همین خط ندادن هم فعل نامناسبی است) برای نویسنده خوش اقبالی نیست. اگر هم منظور داستان چیزی غیر از این بوده باید بگویم داستان در بیان پیامش نا موفق است


 

فال:
در داستان فال حرکات کارکتر ها در ذهن خواننده تمیز داده نمی شود . روشن نیست که دسته هزار تومانی در دست کیست و یا در ذهن کیست ، پسر یا دختر کولی؟ پیام داستان به خوبی منتقل نشده است.

ترس:
در این داستان نقطه عزیمت داستان در حد یک نقطه است و طرح داستان ساده است . ضمن اینکه از دید من درست نیست که اطلاعات غلط به خواننده بدهیم تا در پایان داستان بتوانیم او را با بیان متفاوت و بیان حقیقت شگفت زده کنیم در اینجا گفته اید" یک نفر داشت او را تعقیب می کرد" کافی بود بگوییم احساس می کرد که یک نفر او را تعقیب می کند ، هم هیجان بیشتری داشت و هم دروغ گفته نمیشد.

خواب:
نقطه عزیمت؟ عنوان ؟ تازگی؟ طرح منسجم؟...!

پل:
عنصر ایجاز در کلام در این داستان کم رنگ است ولی منهای این مسئله داستان خوبی است.

 

قسمتی از داستان تشکر پیر مرد نود ساله از عصا:
داستان بسیار خوبی است اما بهترین داستان از بین 10 داستان  میشد اگر کلمه ی داستان از عنوان داستان حذف میشد چرا که این داستان بیان یک واقعیت است و کلمه ی داستان به آن معنایی غیر واقعی می دهد شاید اگر به جای آن کلمه ی نامه می آمد داستان بی نقص میشد.

خسته نباشید آقای قادر پور. بابت چاپ شدن کتابتان تبریک عرض می کنم امیدوارم کتاب های بهتر و بیشتری از شما به چاپ برسد.
پاینده باشید.

 

نوا


نام کتاب:پنجاه داستان خیلی خیلی کوتاه

 

«فلفل»

از کنار مرد پالتو پوش رد شد .گرمای تنش را درون ریه فرستاد؟گرمای لحضه ای محو شد . سرما از زیر لباس پاره پوره  درون گوشت تنش نفوذ  می کرد.

_دیگه نمی تونم تحمل کنم .

یواش دستش را از جیبش بیرون آورد و دانه های گرد و ریز و سیاه رنگ فلفل را به دهان خود گذاشت .

بدنش گرم شد . پوست صورت و گوش هایش از گرما می سوخت . لبخند زد و از خیابان دور شد،به بیرون شهر رفت

 

«دعوای داستانی»

زن جیغ کشید :چرا داری خودت را می زنی ؟نویسنده در حالی که داشت با خودکار خودش را می زد گفت :داشتم حس و حال قهرمان داستانم  را بعد از کتک خوردنش تجربه می کردم

 

«حادثه ای خوش شانس برای یک نویسنده »

اوه!...خودکارم خط نمی ده

 

«فال»

دستش بی اختیار به درون جیب شلوارش رفت . بسته سبز رنگ هزارتومانی جلو چشم هایش پرپر می زد .در این فکر بود که چگونه خرجش کند .

_آقا اینهم فال شما

پسر دستش را از دست دخترک کولی بیرون آورد و یک هزار تومانی گذاشت کف دستهایش  که دراز شده بود.

 

 

 

 

 

«ترس»

آسمان نیمه تاریک بود .مدام به پشت سرش نگاه می کرد . یک نفر داشت او را تعقیب می کرد . وحشت کرد و عرق از سرو صورتش جاری شد . به خودش جرات داد و ایستاد،داد زد:مگه مرض داری ....

باقی حرفش را خورد ،کسی نبود جز سایه اش .

 

 

«خواب »

شب بود.خواب بود.ستاره ها چشمک می زدند. صدای در را حس کرد.رفت در را باز کرد.هیچ کس پشت در نبود.خواست در را ببندد،بسته نمی شد . هرچه زور در توان داشت به کار برد ،فایده ای نداشت کار خودش را می کرد . در آنقدر باز شد که از پاشنه کنده شد . بیحس ایستاد و نگاه کرد . صبح از خواب بیدار شد .لباسش را پوشید،سوت زنان بیرون آمد.در را دید که از پاشنه کمده شده و افتاده است .بیحس ایستاد و نگاه کرد.

 

 

«ماهی قرمز با روسری مشکی»

مرد نگاهی به تنگ خالی از ماهی انداخت و زود رویش را برگرداند .

زیر لب گفت :حیف که گربه چاقالو تو را ربود.

کتش را پوشید . از درخانه که بیرون آمد صدای ساز و آواز شنید .

سرش را به سمت صدا چرخاند.برگشت.برخلاف صدا شروع به قدم زن کرد و دور شد .

 

 

«زوده واسه مردن »

_سلام آقا

_سلام

_ساعت چنده؟

_ده

سرش را به زیر انداخت.

_ده ...ده ...

سرش را بلند کرد و گفت :زوده واسه مردن ...نه؟

مرد حرفی نزد و ازش دور شد.

_سلام خانم

_سلام

_ساعت چنده؟

_ده

_دقیق؟

_ ده و یازده دقیقه و پنجاه و سه ...

_ خوب ... فکر کنم هنوز زوده واسه مردن .

زن چشم غره ای رفت .با عصبانیت دور شد.

_دیوانه

مرد انگشت به دهان فکر می کرد .

زوده نه ...هنوز زوده ...باید ....

باقی حرفش تو گلو خشکید و به جاش کشیده شدن لاستیک ماشین شنیده شد .

 

 

 

«پل»

کار ساختن پل تمام ده بود. کارگرها خسته و کوفته به سوی خانه هایشان می رفتند. یکی از آنها می لنگید. این را می شد از عصایی که در دست داشت فهمید . اوستا وسایل بنایی اش را در دست داشت و همراه کارگرها می رفت . آفتاب داغ و سوزان از زیر ابرهای پنبه گون بیرون زده بود و عرق از سروصورت کارگرها می ریخت . یکی از آنها با  آستینش عرف را از روی پیشانیش پاک می کرد ...

نقاش با قلم مو آخرین سنگ پل را کشید . کار ساختن پل تمام شده بود .

 

 

 

«قسمتی از داستان تشکر پیر مرد نود ساله از عصا»

پیرشی پسرم .

 

 

 

انشاراتی:نگیما

نویسنده :محمد قادرپور