زنی که هر روز راس ساعت 6 صبح می آمد/ گابریل گارسیا مارکز؛ ترجمه نیکتا تیموری .- تهران: آریانبان، 1384.

160ص.

عنوان اصلی: Ojos de perro azull

1450 تومان ( چاپ چهارم،1384)

 

کتاب شامل 12 داستان کوتاه است و نام اصلی کتاب از روی نام یکی از همین داستانها که شاید بتوان گفت تنها داستان خوب و قابل درک کتاب است گرفته شده. اشکال از زبان نویسنده باشد یا مشکل را به گردن ترجمه ی بد این اثر بیندازیم، این کتاب، مجموعه داستان خوش خوانی به نظر نمیرسد.

داستان "زنی که هر روز، راس ساعت 6 صبح می آمد" داستان زنی است که یک روز صبح طبق عادت هر روزه اش به رستوران "خوزه" می رود ولی در این روز خاص چیزی در رفتار زن تغییر کرده است که ناشی از اتفاقات شب گذشته است. زن اصرار دارد خوزه به یاد بیاورد که وی پیش از ساعت 6 صبح وارد رستوران شده، در حالی که خوزه مطمئن است مطابق هر روز زن راس ساعت 6 به رستوران آمده است. در طی داستان متوجه میشویم قتلی توسط زن صورت گرفته است و این زمان بندی ورود به رستوران به نوعی میتواند زن را از ارتکاب آن قتل تبرئه سازد.

مثل این میماند که اکثر داستانهای این مجموعه از زبان ارواح گفته میشود، در واقع از زبان آدمهایی که مرده اند ولی خودشان این مرگ را باور ندارند. هنوز محیط اطراف را درک میکنند، حرفها را میشنوند و نسبت به همه ی اتفاقات و گفته ها واکنش نشان میدهند و باور دارند دیده میشوند و هنوز زنده اند.

مشغول گشتن درمورد اطلاعاتی پیرامون این مجموعه داستان بودم که با یک جمله از مارکز در مورد زندگی برخورد کردم که خواندنش خالی از لطف نیست:

"در ۱۵ سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران هم.

در ۲۰ سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود. در ۲۵ سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می کند. در ۳۰ سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن. در ۳۵ سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی است که خود می سازد. در ۴۰ سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم.

در ۴۵ سالگی یاد گرفتم که ۱۰ درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و ۹۰ درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند. در ۵۰ سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است. در ۵۵ سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب. در ۶۰ سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید. در ۶۵ سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز که میل دارد بخورد. در ۷۰ سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارت های خوب نیست؛ بلکه خوب بازی کردن با کارت های بد است. در ۷۵ سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است، به رشد و کمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می شود. در ۸۰ سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است. در ۸۵ سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست. "

 

پردیس