آموزش داستان نویسی / عباس معروفی - M.D - ۳-۵-۱۳۸۹ ۱۰:۵۱ عصر

قسمت اول:


نویسنده کیست؟


برخی معتقدند که هر کس سواد خواندن و نوشتن داشته باشد، می‌تواند نویسنده شود.

بعضی می‌گویند انسان باید از استعداد، و بلکه از موهبت الهی برخودار باشد تا داستان بنویسد.

عده‌ای نیز بر این باورند که نویسندگی نیاز به یک جنم ویژه دارد. اما هر کس که می‌تواند چیزی بنویسد، لزوماً داستان‌نویس نیست.

نویسنده کیست؟
در زندگی همواره اتفاقاتی که رخ می‌دهد، و آدم‌ها هر روزه چیزهایی می‌بینند که دل‌شان می‌خواهد می‌توانستند آن را بنویسند و معمولاً بسیاری از افراد در ذهن‌شان نوشتن را می‌نویسند، یا خیال می‌کنند که دارند می‌نویسند. اما همین که پشت میز می‌نشینند تا بنویسند، درمی‌یابند که نمی‌توانند.

مثلاً یک پیکرتراش کوه سنگ را دستمایه‌ی کار خود می‌کند، اما نویسنده با هیچ مواجه است یعنی با کاغذ سفید. بنابراین نوشتن داستان و رمان کار ساده‌ای نیست. اینکه تو همه‌ی بافته‌های ذهنی‌ات را با خود به پشت میز بیاوری ساده است، اما چه‌جوری آن را بر کاغذ منتقل کنی، سختی کار آغاز می‌شود.



یک کاغذ سفید، یک پنجره که بتوان تخیل را پرواز داد، یک مقدار علاقه، اندوختن تجربه زندگی، خواندن کتاب‌های داستان و نمونه‌های درجه‌ یک ادبیات ایران و جهان، شرایط لازم نویسنده شدن است، اما کافی نیست.

نویسنده صد صفحه می‌خواند و یک صفحه می‌نویسد. ما آثار آنتوان چخوف را می‌خوانیم که ببینیم چکار کرده که ما نکنیم، و آثار همینگوی را می‌خوانیم که ببینیم چکار نکرده تا ما انجام دهیم.
نویسنده نیاز به تربیت کردن ذهنش دارد؛ برای داستان دیدن همه چیز. یک داستان‌نویس جوری چهارچوب ذهنش را برای ساختار داستان تربیت می‌کند که حتا رویاهایش هم ساختار داستانی پیدا کند.

اما چگونه می‌توان یک موضوع خوب برای یک داستان پیدا کرد؟
این سئوالی است که همواره در ذهن داستان‌نویسان جوان مطرح می‌شود، هیچ پاسخی مناسب‌تر از این پرسش دوباره نیست که:

داستان خوب را چگونه باید نوشت، زیرا موضوع بد وجود ندارد. اگر به اطراف خود نگاه کنید، روزنامه‌ها را ورق بزنید، در همه‌ی اتفاقات و حوادث و اخبار حتماً دستمایه‌هایی برای یک داستان خوب وجود دارد.

اما آیا هر داستانی که نوشته شد، می‌تواند در این هیاهوی تولید، خودی از خود نشان بدهد، وشانه به شانه‌ی آثار هنری بزرگ بایستد؟

بله، موضوع بد وجود ندارد. فقط داستان خوب وجود دارد، و داستان بد در درازای زمان، وجود خود را خود انکار می‌کند.

مثلاً چقدر داستان و رمان خوانده‌ایم که وقتی زمانی بعد به جلد کتاب نگاه می‌کنیم، چیزی یادمان نمی‌آید، چقدر فیلم دیده‌ایم که بعدها وقتی به عکسی از آن فیلم برمی‌خوریم، یادمان نیست که موضوع فیلم چه بود. چقدر فیلم‌های هالیوودی دیده‌ایم با هنرپیشه‌های معروف! چقدر کتاب‌های جنجالی خوانده‌ایم که زمانی بعد هیچ چیزی از آن در ذهن‌مان نمانده، و برعکس، چه کسی می‌تواند "گربه در باران" همینگوی را از یاد ببرد؟ یا چطور ممکن است "بیگانه" کامو فراموش شود، و "ژرمینال" امیل زولا، و "رگتایم" دکتروف، و "ناطور دشت" سالینجر؟

هیچ کتاب یا فیلم، و به طور کلی هیچ اثری به صرف تبلیغات و جنجال برپا نمی‌ماند. هنر با کمک عصای زیر بغل جز چند قدم بیش‌تر نمی‌تواند راه برود، هنر باید بر پاهای خودش بایستد.

ما تصمیم می‌گیریم داستان خوب بنویسیم، داستانی که بهترش را کسی نتواند بنویسد، یعنی خودمان جوری داستان را بنویسیم که بهترین نوع و نمونه‌ی روایت آن داستان باشد.
این کار ساده نیست، اما دشوار هم نیست، وگرنه چخوف، هدایت، گلشیری، مالامود، همینگوی، سالینجر، بکت، و خوان رولفو وجود نداشتند.

فقط باید از جا بلند شویم و خود را برای کاری بزرگ و هیجان‌انگیز آماده کنیم.

داستان کوتاه
ادبیات در قالب‌ها و فرم‌های مختلفی ارائه می‌شود؛ داستان، رمان، نمایشنامه، فیلمنامه، انکدوت، حکایت، افسانه، شعر، و متن‌های دیگر.

من در این برنامه بیش‌تر درباره‌ی ساختار داستان حرف می‌زنم. اگر ساختار رمان را یک باغ تصور کنیم که معمولاً با بیل شکلش می‌دهند، داستان کوتاه یک باغچه است که با دست مرتب می‌شود. من ترجیح می‌دهم البته رمان را هم با دست بنویسم. هرچند که این، کاری‌ست کشنده، اما کار دل را دست می‌کند.

داستان کوتاه مثل باغچه با دست مرتب می‌شود، و در یک نظر در چشم می‌نشیند.

صفدر تقی‌زاده، مترجم و داستان‌شناس ارزشمند معاصر درباره‌ی داستان کوتاه چنین می‌نویسد:«داستان کوتاه انعطاف‌پذیرترین نوع ادبیات داستانی است. داستان ممکن است مجموعه‌ای از چند حادثه یا تک‌گویی یا توصیفی ساده از واقعه‌ای بدون شخصیت باشد.
"کوتاه" بودن آن هم می‌تواند چیزی بین یک صفحه تا ده هزار کلمه را در بر گیرد. اما از ویژگی‌های مشخص داستان کوتاه این است که پس از خواندن به علت بیان حالات انسانی و اجتماعی بلند "جلوه" کند.

داستان کوتاه که در اوایل قرن نوزدهم یتیمی بی نام و نشان بود، به صورت متداول‌ترین و مردم‌پسندترین قالب ادبیات داستانی وارد قرن بیستم شد. یکی از دلایل آن، علاوه بر تحولات صنعتی و احتماعی و فرهنگی، رواج فراوان نشریه و مجله در قرن بیستم بود. این نشریه‌ها به سبب خوی سرعت‌طلب خوانندگان خود، به متون کوتاه و تصاویر بسیار، و مطالبی که حوصله‌ی خوانندگان را سر نبرد، نیاز وافر داشتند.

بدین ترتیب، داستان کوتاه خوانندگان فراوان یافت و نیاز بدان موجب افزایش کیفیت شد، و رفته رفته به مرحله‌ی تکامل رسید، و سرانجام به صورت شاخه‌‌ی ادبی و هنری مستقلی با امکانات بیانی مؤثر از حالات برون و درون انسان درآمد.»

آنتوان چخوف، این داستان‌نویس نازنین
آنتوان چخوف، نویسنده بزرگ روس جایی می‌نویسد: «من هنوز دیدی فلسفی و سیاسی از زندگی پیدا نکرده‌ام، و هر ماه که می‌گذرد، عقیده‌ام را عوض می‌کنم. بنابراین ذهن خودم را تنها به توصیف این‌که قهرمانان آثارم چگونه عاشق می‌شوند و ازدواج می‌کنند و بچه‌دار می‌شوند و حرف می‌زنند و می‌میرند، محدود و مشغول نکرده‌ام.»

درونمایه‌ی اصلی آثار آنتوان چخوف، انزوا، تنهایی، و سرخوردگی طبقات زجرکشیده و به‌ویژه محرومیت‌های دهقانان، و نیز زندگی ملال‌آور و بی‌حاصل اشراف است. چخوف انسانی رئوف بود، و فقط یک جنبه‌ی زندگی را نمی‌دید؛ و هرگز از دیدن اندکی نور و زیبایی در ورای یک حادثه‌ی غم‌انگیز و تراژیک غافل نبود.

مشخص‌ترین ویژگی هنر چخوف، سادگی به شکل‌های گوناگون است. داستان‌هایی سخت ساده که برای ابدیت نوشته شده است.

* موزیک این برنامه از ویتاس خواننده جوان روس است.

عباس معروفی


RE: آموزش داستان نویسی / عباس معروفی - M.D - ۳-۹-۱۳۸۹ ۰۲:۳۲ عصر

قسمت دوم:


مشق نویسندگی


از اولین خاطره‌های خوب نوجوانی من مربوط به زمانی است که دلم می‌خواست داستان بنویسم، اما بلد نبودم. داستان‌های چخوف را می‌خواندم، و چون این داستان‌ها ساده و دلچسب بود، به راحتی می‌توانستم از روی آنها کپی‌برداری کنم.

اوایل مثل مشق نوشتن بود.

کمی بعد یاد گرفتم که اسم خیابان‌ها و شهرها و آدم‌های روسیه را ایرانی کنم.
فکر می‌کنم از چهارده سالگی تا هفده سالگی چیزی حدود سه سال، از آثار چخوف خواندم و نوشتم.

امروز که سال‌ها گذشته، خاطرات آن روز لبخندی است که از یاد نام آنتوان چخوف بر دلم می‌نشیند؛ یاد انسانی مهربان که عاشق آدم‌ها بود، و این عشق در تمامی نوشته‌هاش موج می‌زد.

یکی از داستان‌های به‌یادماندنی چخوف، "متهم" نام دارد. تصویر روشنی از زندگی و چهره‌ی پیرمردی معصوم که در دوران تزارها قربانی و تباه شده است.

اگر بخواهیم اوضاع معیشت، رابطه‌ی آدم‌ها، رنگ لباس پلیس، تکیه کلام قضات ساختمان عدالت، فروپاشی ورشکستگان، و کلاً رنگ و بوی زندگی را در قرن نوزدهم روسیه بشناسیم، از طریق کتاب‌های تاریخ و جغرافیا موفق نخواهیم شد.
تنها از طریق داستان‌ها و نمایشنامه‌های نویسندگانی چون آنتوان چخوف، و فئودور داستایوفسکی می‌توانیم زیر و بم زندگی بخشی از مردم دنیا را دریابیم.

همچنان‌که امیل زولا در همان دوره در فرانسه به اعماق زندگی معدنچیان رفته، پاشیدگی خانواده را بر زمین به تصویر کشیده، و در تاریکی شرابخانه‌ها بر عاقبت غم‌انگیز انسان گریسته است تا اعتراضش را به برادرکشی و عربده‌کشی بخاطر مال دنیا بر صفحه‌ی کاغذ بیاورد، و به مردم کشورش بگوید روزی انسانی خواهد آمد که به احکامی غیر انسانی همچون حکم اعدام اعتراض خواهد کرد.

نگاهی به "متهم" آنتوان چخوف

داستان کوتاه "متهم" اثر آنتوان چخوف یکی از نمونه‌های تمیز و جاودانه‌ی ادبیات داستانی جهان است.
داستان دست و پا زدن‌های بی سرانجام سوته‌دلان معصوم در ساختمان کور و کر قضاوت. گویی عدالت مرده است.

پیرمردی فقیر صادقانه از تلاش و معاش حرف می‌زند؛ غم نان. او هرگز در عمرش دروغ نگفته است. در مقابل، قاضی نیز صادقانه از نظم شهر دفاع می‌کند، و پیرمرد را به دروغ و دزدی و خرابکاری و اخلال در نظم عمومی، و حتا تلاش برای کشتار جمعی متهم می‌کند.

هر دو راست می‌گویند، اما متهم کیست؟

"متهم"

متهم روستایی نحیف ریزه‌اندامی‌ است، سخت لاغر و استخوانی، با شلواری وصله‌دار، و پیراهنی از کرباس، برابر رییس دادگاه بخش ایستاده. صورت نتراشیده و پر آبله‌اش، چشم‌هاش که به زحمت از زیر ابروهای پرپشت آویزان پیداست... ظاهری سخت عبوس و گرفته دارد. انبوه موهای درهم‌پیچیده‌اش که مدت زمانی‌ است شانه به آن نخورده، حالتی عنکبوت‌وار به او می‌دهد که عبوس‌ترش می‌نمایاند. پابرهنه است.

رییس دادگاه شروع می‌کند: «دنیس گریگوریف! بیا جلوتر و به سؤال‌های من جواب بده. صبح روز هفتم تیرماه جاری، نگهبان راه آهن هنگام گشت تو را نزدیک ایستگاه صد و چهل و یکم در حال باز کردن مهره‌ی یکی از پیچ‌ها که ریل را به الوار محکم می‌کند دیده است. این هم آن مهره!... تو را با همین مهره دستگیر می‌کند. آیا حقیقت دارد؟»
«چیه؟»

«همه‌ی این‌هایی که اکینوف اظهار داشته، حقیقت دارد؟»

«بله، دارد.»

«بسیار خوب، حالا بگو ببینم به چه منظوری این مهره‌ها را باز می‌کردی؟»

«چیه؟»

«اینقدر چیه چیه نکن. جواب سؤالم را بده؛ برای چی این مهره‌ها را باز می‌کردی؟»

دنیس با نگاهی زیرچشمی به سقف غرغر می‌کند: «اگر لازمش نداشتم که بازش نمی‌کردم!»

«این مهره‌ را برای چه کاری لازم داشتی؟»

«مهره؟ ما این مهره‌ها را به قلاب ماهیگیری وزنه می‌کنیم.»

«این "ما" که می‌گویی کی‌ها هستید؟»

«ما دیگر! همین مردم... یعنی دهاتی‌های کلیموفو.»

«گوش کن اخوی! مرا دست نینداز. راستش را بگو. این دروغ‌هایی که درباره‌ی وزنه و قلاب ماهیگیری به‌هم می‌بافی، بی فایده است.»

دنیس پلک می‌زند و زیر لب می‌گوید: «من توی عمرم هیچوقت دروغ نگفته‌ام، آن‌وقت بیایم و اینجا دروغ بگویم؟... حالا خودمانیم عالیجناب، با ریسمان بی وزنه می‌شود ماهیگیری کرد؟ اگر طعمه‌ی زنده یا کرم روی قلاب بگذاری، بدون وزنه که زیر آب نمی‌رود، می‌رود؟...»

«خب، پس می‌خواهی بگویی این مهره را باز کردی که با آن وزنه‌ی قلاب درست کنی، هان؟»

«خب پس چی؟ پس می‌خواستم باهاش سه‌قاپ بازی کنم؟»

«می‌توانستی از یک تکه سرب یا یک فشنگ استفاده کنی... یا یک میخ.»

«سرب که همینجور توی کوچه‌ها نریخته برداری. باید براش پول بدهی. میخ هم که به درد این کار نمی‌خورد. باور کنید بهترین چیز همین مهره است. هم سنگین است، هم سوراخ دارد.»

«خودش را می‌زند به کوچه‌ی علی چپ! انگار دیروز به دنیا آمده یا از ناف آسمان افتاده! آخر کله‌خر! تو نمی‌فهمی باز کردن مهره چه عواقبی دارد؟ اگر نگهبان سر پستش نبود، چه بسا قطار از خط خارج می‌شد و مردم زیادی کشته می‌شدند. تو باعث کشتار مردم می‌شدی.»

«خدا نکند عالیجناب! کشتار مردم؟ مگر ما کافریم یا جنایتکار؟ شکر خدا، عالیجناب، ما یک عمر زندگی کردیم بی آنکه خواب این چیزها را ببینیم، چه رسد به کشتن آدم‌... گناهان ما را ببخش ای ملکه‌ی آسمان‌ها، و به ما رحم کن. شما چه حرف‌هایی می‌زنید، عالیجناب!»

«پس توخیال می‌کنی که قطار چطور از خط خارج می‌شود؟ کافی است دو سه تا از این مهره‌ها را باز کنی تا قطار از خط خارج شود.»

دنیس پوزخندی می‌زند و نگاهش را با دیرباوری به رییس دادگاه می‌دوزد: «عجب! سال‌هاست که ما اهالی این ده، مهره‌ها را باز می‌کنیم، و خدا خودش حافظ جان ما بوده؛ آنوقت شما دارید از تصادف قطار و کشتار مردم حرف می‌زنید؟ اگر ریلی را از جا کنده بودیم، یا الواری جلو قطار انداخته بودیم آنوقت ممکن بود که قطار از خط خارج شود اما... هی هی... با یک مهره!»

«سعی کن بفهمی که همین مهره‌ ریل را به پایه‌ها می‌بندد.»

«ما این را می‌فهمیم قربان!... برای همین همه‌شان را باز نمی‌کنیم... چند تایی را می‌گذاریم باشد... ما گتره‌ای و بی‌فکر کاری نمی‌کنیم... ما می‌فهمیم چکار می‌کنیم.»

...

(ادامه‌ی این داستان را در کتاب "مرگ در جنگل" ترجمه صفدر تقی‌زاده پی بگیرید.)



دومین قسمت از برنامه‌ی این‌سو و آن‌سوی متن را با جمله‌ی زیبایی از "بوف کور" اثر جاودانه‌ی صادق هدایت به پایان می‌برم:

«قصه یک راه فرار برای رسیدن به آرزوهای ناکام است.»

عباس معروفی
انجمن گفتگوی دوستی