آتش بدون دود :اتحاد بزرگ

 

نادر ابراهیمی

 

انتشارات روز بهان

جلد سوم آتش بدون دود تحت عنوان اتحاد بزرگ می باشد . در این جلد آلنی اوجای حکیم وارد اینچه برون می شود . هر چند این ورود آسان نیست و بدون خونریزی میسر نمی شود . کتاب مقابله طب و علم و آلنی را با اعتقادات خرافی مردم به درخت مقدس نشان می دهد . آلنی سعی می کند مردم را درمان کند و مردم از نفرین و ملای ده می ترسند . آلنی جز برادرش ات میش خواهرش ساچلی شوهرخواهرش آپارچی مادرش ملان نامزدش مارال و دوستش یاماق همراهی ندارد و همه ایل بر ضد او هستند . او سعی می کند طبابت را در یموت رواج دهد و بین گوکلان و یموت آشتی برقرار کند .

این جلد هم قشنگ بود . تا اینجا که بسیار کتاب را دوست داشتم . دوبیتی های زیادی هم داره که خیلی خوشگلن . روحیه جالبی داشتن . آپارچی به خاطر قولی که به دوستش داده پدرش را می کشه و بعد که کمی اشک می ریزه همسرش می گه اگه جرعت کشتن داشتی جرعت تحمل هم داشته باش . مقاومت و غرورشون خیلی زیباست . کشته شدن آت میش اما خیلی ناراحت کننده بود .

آقای ابراهیمی مدتی در صحرای ترکمن زندگی کرده و سنتهایی که نقل می کنه را یا به چشم دیده یا کامل در موردش پرس و جو داشته . گفته اسم ها ترکیب ترکی و ترکمن هست . نمی دونم اخر متوجه نشدم آیدین و سولماز و مارال که الان تو فارسی هم بسیار رایجند ترکی هستند یا ترکمنی ؟

نکته جالب دیگه برام اینه که وقتی بزرگترها کتاب را در دستم می بینند همه بلافاصله این سریال را به یاد می یارند و می گن گلن اوجا!!!! ظاهرا ۵ تا ۶ سال سریالش طول کشیده  و ۳۶ قسمت داشته. اما این جور که متوجه شدم تا جلد سوم را بیشتر به فیلم تبدیل نکردن .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

گندم ، دوبار گل نمی کند . در بداهه نوازی دوست داشتن ، امکان تکرار نیست .

 

دیگر نه آت میش باغداگل را نگاه می کرد ، نه باغداگل ، آت میش را . هر قدر بیشتر نگاه می کردند ، دل کندن ، مشکل تر می شد .

 

زن ها ضعیف اند آق اویلر ! ضعف ، آنها را به نفرین کردن مجبور می کند . اگر زنی مثل من باشد و تفنگ کشیدن بداند ، هیچ کس را نفرین نمی کند .

 

خفت توسل به بزرگان ، برای بزرگی کردن ، هر چه قدر هم که به ظاهر بزرگ شوی ، خفتی نیست که از میان رفتنی باشد .

 

انسان برای خطا کردن و جبران خطا ، زاییده می شود . خطا دلیل تازگی راه است ، دلیل رشد ، دلیل باز شدن ، و دلیل اینکه انسان نمی خواهد و نمی تواند فقط به تجربه شده ها قناعت کند .

 

حدود لیاقت ها فقط در عمل مشخص می شود . هیچ نالایقی در دنیا پیدا نمی شود که خود را لایق کاری و بیش از این لایق بسی کارها نپندارد و در حقیقت شاید زمانی هم همین طور بوده است . برادر من آرپاچی !  زمان ، لیاقت ها را می سازد و نابود می کند . عمل لیاقت را محک می زند .

 

من چیزهای زیادی می دانم ، اما از مشکلی که یک مرد را درمانده کند ، بی خبرم پالاز . به من بگو که این مشکل چیست . اما ... اما نگو که پدرمان درد قلب سنگینی دارد . نگو که آرپاچی ، پدر خویش را به خاطر اوجاها کشت . نگو که آت میش مخالفان اوجاها را وحشیانه قتل عام می کند ... از غصه های مادرمان و از دردهای ساچلی هم نگو ... نگو که توی عروسی ات هیچ کس ، هیچ کس ، هیچ کس نیامده بود و در تمام سرزمین یموت ، اوجاها یک دوست هم ندارند و زخم پهلوی تو بعد از ماه ها هنوز هم می سوزد ... اگر بیشتر از این ها چیزی می دانی بگو ! همه ی اینها برای خم کردم یک مرد ، به زانو در آوردن و ذلیل کردنش چیزی نیست .

 

گل می کند شقایق ، دانه ی اسفند می رسد ، مارال!
می چرخد چرخ چاه ، دلو خالی پر می شود ، مارال !
هرگز باور نکن که زمان ایستاده یا به عقب می رود ، مارال !
گندم خوب کاشته ای ، فصل درو می رسد ف مارال !

 

نگو که دوستم داری اما قدرت جنگیدن به خاطر مرا نداری – آلنی اوجا !
نگو که عاشق منی اما کشته شدن به خاطر مرا نمی خواهی _ آلنی اوجا !
نگو که دلت پر از گریه است اما اشکی به چشمانت نمی آید _ آلنی اوجا !
نگو که شیرینی دوست داشتن را طالبی اما تلخی هایش را نمی خواهی _ آلنی اوجا !

 

قره چای باز هم می غرد ، باز هم طغیان می کند ، مارال !
ما باز هم در دو سوی رودخانه می مانیم ، همدگر را ندا می دهیم ، مارال !
هنوز تا خیمه ی دلدارم با اسب زخم خورده ، فرسنخ هاست ، مارال !
عاشق تشنه باز تشنه می ماند ، تشنه می راند ، تشنه می خواند ، مارال !