نام کتاب: ساحل پایانی[۱]
نویسنده: جِی. جی. بالارد[۲]
مترجم: علی‌اصغر بهرامی
ناشر: نشر چشمه
چاپ اول: زمستان ۱۳۸۸
قیمت:۵۸۰۰ تومان 

ساحل پایانی نام یکی از داستان‌های یک مجموعه‌ داستان به قلم جی جی بالارد است. داستان‌های بالارد را نه می‌توان داستانِ علمی(علمی‌تخیلی) به معنای کلاسیکِ آن دانست و نه متعلق به جریانِ اصلی. شاید بشود گفت، داستان‌های بالارد همان حاصل از میان برداشته شدنِ مرزهای میان ژانرها و جریان‌های ادبی است که از پیامدهای پسامدرنیسم محسوب می‌شود.
فضای نوشته‌های بالارد نه مانند علمی‌تخیلی‌های ساده و پیرایه‌ی دورانِ طلایی علمی‌تخیلی است، نه شباهتی به داستان‌ها پیچیده و مملو از فلسفه‌بافی موج‌نو دارد و نه همانند علمی‌تخیلی‌های پرزرق و برق و سرشار از فناوری‌های ناشناخته‌ی عصر جدید است. داستان‌های بالارد در فضایی وهم‌گون و در مرز میان رئالیسم و سور‌رئالیسم و پسامدرنیسم اتفاق می‌افتند و شاید بتوان مؤلفه‌هایی از هر کدام از این مکاتب را در آن‌ها دید.
هر قدر هم تلاش کنم درباره‌ی این مجموعه و خصوصیاتِ آثار بالارد بنویسم، نمی‌توانم حق مطلب را همچون خودِ علی‌اصغر بهرامی در مقدمه‌ی این کتاب ادا کنم. علی‌اصغر بهرامی در مقدمه‌ی گیرای کتاب درباره‌ی این مجموعه چنین نوشته:

«مجموعه قصه‌ی ساحل پایانی(۱۹۶۴) در فرایند تحول بوطیقای قصه‌ی علمی از رئالیسم تا مدرنیسم و پسامدرنیسم و به ویژه در فرآیند قوام یافتن قصه‌ی خود بالارد جایگاه خاص دارد. پی‌رنگِ قصه‌ها پیچیده‌تر شده‌است. فضاها عمیق‌تر و وهمناک‌تر شده‌اند. گاهی داستان با ظرافت ادبی چند لایه می‌شود، مثلا نام قصه اشاره به شخصیت یا پدیده‌ی خاصی دارد، که این نیز به نوبه‌ی خود ممکن است به کس یا چیز دیگری اشارت داشته باشد. توصیف‌ها ادبی‌تر و زیباتر شده‌اند و برای تعمیق سوژه‌ی قصه بسیار کارآمدترند. زبان پالوده‌تر و نیرومندتر شده و در خدمت سوژه است. آدم‌های قصه جان‌دارتر و پُررنگ شده‌اند.»

در مقام مقایسه شاید بتوان شباهتی میان آثار بالارد و فونه‌گوت پیدا کرد. بالارد هم همچون فونه‌گوت گرفتاری‌هایی را که بشر عصر مدرن برای خود به وجود آورده به تصویر می‌کشد، اما نه با نثر هشداردهنده و تلخِ نویسنگانی همچون بردبری. داستان‌های بالارد در عین حال که دارند حقیقتی تلخ و شوم را به تصویر می‌کشند، لحنی بازیگوشانه دارند و این کار را در قالب طنزی تلخ و ظریف انجام می‌دهند. مانند کسی که در موقعیتی بن‌بست گیرافتاده باشد و هیچ‌کاری به جز مشاهده‌ی تباهی و ویرانی از دستش ساخته نباشد.
دغدغه‌ی بالارد خود فن‌آوری و سوءاستفاده‌های احتمالی آن نیست. اگر چه در برخی داستان‌هایش از المان‌های متداول علمی‌تخیلی‌های کلاسیک استفاده می‌کند و سعی می‌کند با شرح و توضیح نظریه‌های پیچیده‌ی علمی‌ فضاسازی کند، اما واضح است دغدغه‌ی او فلان نظریه‌ی کوانتوم و یا فلان پدیده‌ی فضایی نیست. چیز دیگری در متن نوشته مدنظر است. چیزی همچون جایگاه انسانِ مدرن در طبیعت، رابطه‌ی او با جهان پیرامون خویش و نقش او در این سیاره‌ایی که با ندانم‌کاری‌هایش دست به ویرانیِ آن زده.
شاید وجه تمایز بالارد با نویسندگانی همچون بردبری در همین باشد. بالارد از فن‌آوری و پیامدهای آن هراسی ندارد، و تمرکز داستان‌ها روی پیامدهای ناشی از سوءاستفاده از علم و فن‌آوری نیست. معمولاً لایه‌ای عمیق‌تر در داستان وجود دارد که در آن خودِ انسان و انگیزه‌ها و تمایلاتش مورد موشکافی قرار می‌گیرند.
داستان «برج»[۳] را که یکی از مهم‌ترین آثار بالارد است را در نظر بگیرید. خودِ سازه‌ی «برج» را شاید بتوان نماینده‌ی پیشرفت‌های فن آوری دانست، اما آن‌چه که در داستان برج فاجعه می‌آفریند، خود برج نیست، انسان‌ها هستند.
در ساحل پایانی هم تمرکز روی شخصیت‌ها و رابطه‌ی آن‌ها با پیرامون‌شان است. برخی از داستان‌های این مجموعه را شاید به هیچ عنوان نتوان در رده‌ی داستانِ ‌علمی قرار داد.
داستانی مانند «غولی که غرق شد» به هیچ عنوان المان‌های داستان‌های علمی‌ را درخود ندارد، حتا شخصیت‌پردازی و فضاسازیِ آن ‌چنانی هم در کار نیست. فقط صحبت از غولی است که غرق شده‌است و واکنش انسان‌ها به آن. باز هم صحبت از «انسان» است و رفتارها و انگیزه‌های او. انسانی که تنها واکنشش نسبت به چیزی خارق‌العاده و ناشناخته، ویران کردنِ آن است. انسانی که به راحتی به جسد یک مرده به چشم وسیله‌ای برای تفریح نگاه می‌کند. شاید بشود گفت انسان مدرنی که همه‌ی ارزش‌های متعالی از او گرفته شده.
در داستان «مرد نورانی» علی‌رغم توصیفاتِ علمی‌ پیچیده‌ی مربوط به یک پدیده‌ی علمی‌ خاص، داستان فضایی سوررئالیستی و وهم‌گون دارد. باز هم دغدغه‌ی نویسنده یک پدیده‌ی علمی خاص و پیامدهای آن نیست، بلکه در دل یک فضای سوررئالیستی و کابوس‌وار، دارد روابط شخصیت‌های داستان و واکنش‌های آن‌ها را به تصویر می‌کشد.
«آخر بازی» آدم را یاد کافکا و قصرش می‌اندازد. شخصیت داستان که معلوم نمی‌شود به چه جرمی محکوم شده، در یک ویلای اختصاصی، یک جلاد اختصاصی دارد. جلادی که با او شطرنج بازی می‌کند و وقتی روزِ اعدام که نامشخص است فرا برسد، او را می‌کشد. شخصیتِ اصلی داستان در طول داستان از سلسله مراتب اداری و بوروکراسی که منجر به محکومیتش شده صحبت می‌کند و حتا پیش خودش هم حاضر نیست به جرمی که معتقد است مرتکب شده اعتراف کند. شخصیت این داستان می تواند نمادی باشد از آدمی که حاضر نیست با کرده‌های خویش رو به رو شود و هر لحظه از عمر در انتظار مرگی قریب‌الوقوع است که فراری از آن متصور نیست و با این حال مذبوحانه تلاش می‌کند، تاریخش را حدس بزند و یا از آن فرار کند.

شاید بتوان گفت جی.جی.بالارد یکی از آن نویسندگان توانمندی است که دارد پلی می‌زند میان ادبیات مهجور افتاده‌ی عملی و ادبیات جریان اصلی. نوشته‌های بالارد مهم‌تر و پیچیده‌تر از آن است که از چشم خواننده‌ی جریان اصلی دور بماند و با خوردن برچسب علمی‌تخیلی روی طبقه‌ی مخصوص به ادبیات علمی در کتاب‌فروشی‌ها خاک بخورد.

یکی از نقاطِ قوت داستان‌های بالارد اپنینگِ داستان‌های اوست، در برخی موارد یک راست خواننده را می‌برد به وسط ماجرا و برخی مواقع هم آهسته آهسته مقدمه چینی می‌کند، اما به هرحال گشایش داستان‌هایش آن‌قدر گیرا هستند که خواننده را از همان خطوط آغازین با خود همراه می‌کنند. گشایش داستان در «غولی که غرق شد» از آن نوع است که خواننده را صاف می‌برد وسط ماجرا. در ادامه ابتدای داستان «غولی که غرق شد» را می‌خوانید:


صبح روز بعد از توفان، دریا جسد غول غرق شده‌ای را روی پلاژی در پنج کیلومتری شمال غربی شهر به ساحل انداخت. نخستین خبر ورود غول غرق شده را یکی از کشاورزان محل آورد و بعد پلیس و خبرنگاران روزنامه‌های محلی خبر را تایید کردند. اما اکثریت مردم و از جمله خود من همچنان مردد بودیم، ولی مدام شاهدان عینی تازه‌ای برمی‌گشتند و اندازه‌ی عظیم غول را تصدیق می‌کردند، به طوری که سرانجام نتوانستیم حس کنجکاوی خود را مهار کنیم. من و همکارانم در یک کتابخانه به کار تحقیق مشغول بودیم، و کمی بعد از ساعت دو که راهی ساحل شدیم کتابخانه تقریبا خالی بود، و چون خبر این غول در همه‌ی شهر پخش شده بود، سراسر روز مردم پیوسته اداره و مغازه‌هاشان را ترک می‌کردند و به دیدن غول می‌رفتند

از http://www.fantasy.ir