من معتقدم بالزاک ، بزرگترین رمان نویسی است که تاکنون جهان شناخته است ، ولی عقیده دارم «جنگ و صلح »تولستوی ، بزرگترین رمان عالم است. (سامرست موام)

رمانی بایک چنین پهنه وسیع که درباره یک چنان دوران خطیر تاریخی گفتگو مند واین همه قهرمان داشته باشد، قبلا نوشته نشده بود وگمان می کنم هرگز دوباره نوشته نشود. درست گفته اند که «جنگ و صلح » یک حماسه است.

من هیچ اثر خیالی دیگرن را نمی شناسم که به حقیقت بتوان آن را بدینگونه توصیف کرد. استراخوف که از دوستان تولستوی و منتقد توانایی بود، عقیده خود را درباره « جنگ و صلح »در چند جمله پر حرارت بیان کرده است . او می گوید : « چنگ وصلح» تصویر کاملی از زندگی بشریست. تصویر کاملی از روسیه آن زمان است ، تصویر کاملی از همه چیزهاییست که در آنها ، مردم سعادت و عظمت ، اندوه وخواری خد را می یابند ، این است جنگ و صلح .

تولستوی، وقتی نوشتن «جنگ و صلح » را آغاز کرد، سی وشش ساله بود ، واین سنی است که در آن ، استعداد آفرینش یک نویسنده معمولا در حد کمال است ، وهنگامی که آن را تمام کرد، شش سال گذشته بود . دورانی را که تولستوی برای رمان خود برگزید، زمان جنگهای ناپلئون بود و بقطه اوج داستان حمله ناپلئون است.

وقتی تولستوی شروع به نوشتن رمان خود کرد، در نظر داشت داستانی در باره زندگی خانوادگی اشراف روسیه بنویسد ، و قرار بود حوادث تاریخی ، فقط به منزله زمینه رمان او به کار روند . بنا بود قهرمانان داستان دچارحوادثی شوند که از لحاظ روحی تاثیر عمیقی در آنها بگذارد، ولی در پایان، پس از تحمل مشقات زیاد، پاک و بیغش شوند ، و از یک زندگی آرام و سعادتمند برخوردار گردند. فقط در جریان نوشتن رمان بود که تولستوی درباره مبارزه عظیمی که میان نیروهای مخالف در گرفته بود، بیش از پیش تاکید کرد، و از مطالعات وسیع او یک فلسفه تاریخی پدید آمد که من ،بعدبه اختصار به آن اشاره خو اهم کرد.

می گویند «جنگ وصلح» نزدیک به پانصد قهرمان دارد. شخصیت تک تک این قهرمانها ، در کتاب کاملا مشخص و معلوم شده و باوضوح تمام به خواننده معرفی گشته است.

این کار ، به خودی خود یک کار بزرگ است. توجه و علاقه خواننده ، چنانکه در اکثر رمانها معمول است ، فقط به دو ،یا سه تفر ، حتی به یک دسته ، جلب نمی شود، بلکه او متوجه اعضای چهار خانواده اشرافی ، متوجه خانواده های روستوف ، بولکونسکی ، کوراگین وبزوخوفمی شود.

 

یکی از مشکلاتی که رمان نویس باید با آن مبارزه کند اینست : وقتی موضوع رمان به این نیاز دارد که نویسنده به گروههای دیگری هم توجه کند و در باره آنها حرف بزند ، بایستی این تغییر توجه و تغییر مطلب را آنچنان موجه و قابل قبول نشان دهد که خواننده به راحتی آن رابپذیرد . آنوقت است که خواننده می بیند آنچه را که احتیاج دارد درباره گروهی از قهرمانان رمانبداند، عجالتا به اوگفته اند ، و آماده است بداند ، اشخاص دیگری که مدتی راجع به آنها چیزی نشنیده بود، در این فاصله چه کرده اند. رویهمرفته ، تولستوی این کار را با چنان مهارتی انجام داده است که خیال می کنید فقط یک رشته داستان را تعقیب میکنید.

تولستوی ، مثل همه داستان نویسها ،قهرمانان خود را از روی اشخاصی ساخت که آنها را می شناخت یا به وسیله دیگران شناخته بود. ولی البته ، از این افراد تنها به عنوان نمونه و «مدل » استفاده کرد، و وقتی قوه تخیل او روی آنها کار کرد ، موجوداتی شدندکه فقط شاخته نیروی ابداع خود او بودند. می گویند تولستوی کنت روستوف ولخرج را از روی پدر بزرگش ساخت و نیکولا روستوف را از روی پدرش و پرنسس ماری رقت انگیز و دلربا را از روی مادرش .....

در مورد دو مردی که می توان گفت قهرمان واقعی «جنگ و صلح» هستند، یعنی پیر بزوخوف و        پرنس آندره ، عقیده عموم براینست که تولستوی خودش را در نظر داشته است . و شاید این گفته بی اساس نباشد که تولستوی چون از شخصیت «دوگانه» و «تقسیم شدة» خودش آگاه نود ، کوشید با آفریدن این دو آدم متضاد از روی «مدل واحد» خود، خصوصیات روحی و فکری و اخلاقی خودش را روشن کند و بشناسد . از این لحاظ ، پیر و پرنس آندره شبیه هم هستند ، یعنی مثل خود تولستوی ، هر دو در جستجوی آرامش روحی و فکری اند ، هر دو سعی می کنند برای اسرار مرگ و زندگی پاسخی بیابند و هیچ مدام این جواب را پیدا نمی کنند ، ولی از طرف دیگر تشابهشان با هم بسیار کم است . پرنس آندره آدمیست شجاع ، جذاب ، که به نژاد و مقام اجتماعی خود می نازد  ، شریف ، اما مغرور ، دیکتاتورمآب، ناشکیبا و بی منطق است. ولی با همه این نقائص اخلاقی ،موجود بسیار جالب بوجهی است .

پیر به کلی آدم دیگریست . او مهربان و خوش طینت ، دست و دل باز ، فروتن ، نجیب و فداکار است ، ولی آنقدر ضعیف و النفس و بی اراده است و چنان به آسانی کلاه سرش می رود و آنقدر زود گول می خورد که شما خواه نا خواه در برابر او احساس بیحوصلگی می کنید . اشتیاقی که پیر به نیکو کاری و خوب بودن دارد ، خواننده را تحت تأثیر قرار می دهد ، اما ، آیا لازم بود که او را یک چنین آدم احمقی درست کرد؟ و وقتی می کوشد برای معماهایی که اورا عذاب مدهد ، جوابی پیدا کند ، فراماسون می شود و باید گفت : در اینجا تولستوی فصول بسیار ، بسیار خسته کننده و ملال آوری نوشته است.

هر دوی این مردها،عاشق ناتاشا ، جوانترین دختر کنت روستوف هستند . تولستوی با آفریدن ناتاشا ، شیرین ترین دختر ی را که در داستانهای خیالی آمده  است . هیچ چیز یه اندازة نشان دادن دختر جوانی که در عین حال هم دلربا و هم جالب توجه باشد . مشکل نیست . دختران جوانی که در سر گذشتهای خیالی آمده اند ، معمولا یا بیفروغند (مثل آملیا در رمان پارک منسفیلد) یا زیرکی بسیار نیم بندی دارند (مثل کونستنتیادورهام در رمان «خودخوااه») یا ساده لوح و احمقند (مثل دورا در رمان «دیوید کاپرفیلد»).عشوه گریها و لاس زدنهای این دخترها آنقدر ابلهانه است و خودشان آنقدر معصومند که از حد تصور خارج است.

این موضوع قابل درک است که چرا آفریدن دختران جوان برای رمان نویس کارمشکلیست . علتش اینست که در آن سن کم ، شخصیت دختر هنوز تکامل پیدا نکرده و «جا» نیفتاده است . نظیر رمان نویس، نقاش نیز فقط وقتی می تواند صورتی راجالب توجه بسازد که فراز و نشیبهای زندگی ، فکر ، عشق، دردورنج، به آن چهره خصوصیتی داده باشد. در تصویر یک دختر ، بهترین کاری که نقاش می تواند بکند این است که جاذبه و زیبایی «جوانی » او را نشان دهد .

تولستوی از افراد آن طبقه اجتماع بود که نویسندگان برجسته ناز میان ایشان به وجود نیامده اند . او، پسر کنت نیکولا  تولستوی و شاهزاده خانم ماریا ولکونسکی بود . مادرش ثروت پدری داشت . تولستوی که پنجمین و آخرین فرزند خانواده محسوب می شد ، در خانه اجدادی مادرش واقع در یاسنایاپولیانا ب دنیا آمد . پدر و مادر او در زمان کودکیش مردند . تولستوی ، نخست به وسیله معلمین «سرخانه»باسواد شد و بعد در دانشگاه غازان و پساز آن در دانشگاه سن پترزبورگ به تحصیل پرداخت. اودانشجوی ضعیفی بود و از هیچ یک این دانشگاهها گواهینامه نگرفت. روابط و پیوندهای اشرافی تولستوی به او اجازه دادکه وارد «جامعه» شود و اول در غازان و بعد در سن پترزبورگ و مسکو به مجالس بال و شب نشینی و مهمانیهای اشرافی رفت.

در این وقت ، تولستوی عرقخوری قهار و قماربازی بی بندو باربود . یک بار ، برای آنکه وامی را که در نتیجه قمار به گردنش افتاده بودبپردازد، مجبور شد خانه ای را که در یاسنایاپولیانا داشت و قسمتی از ارثیه او بود ، بفروشد. او مردی بود که فریزه جنسی نیرومندی داشت. بنا به نوشته دفترچه خاطرات روزانه او ، شبی پس از عیاشی ، شبی که تمام ساعات آن را با زن و «ورق» و عشقبازی با زنان کولی گذرانیده بود، دچار عذاب وجدان شد . البته اگر از روی رمانهایی که نویسندگان روسیه نوشته اند قضاوت کنیم ، این گونه تفریحات تاحدی ، یک خوشگذرانی ساده روسی محسوب می شود یا شد ، و یک چیز عادی و معمولی بود. ولی ، با این عذاب و جدان ، هر وقت که فرصتی پیش می آمد ،تولستوی از تکرار آنچه گفتیم ، خودداری نمی کرد.

او با آنکه آنقدر نیرومند بود که می توانست بدون خستگی ، تمام روز را پیاده روی کند و یا ده دوازده ساعت روی زین بنشیند، خثهای کوچک داشت وقیافه ای جذاب وگیرانبود . تولستوی می نویسد : «خیلی خوب می دانستم که خوش قیافه نیستم. لحظاتی می رسید که نومیدی مرا مغلوب می کرد . خیال می کردم در دنیا برای کسی که مثل من چنین بینی پهن و چنین لبهای کلفت و چنین چشمهای ریز خاکستری داشته باشد، هیچ گونه سعادتی نمی تواند وجود داشته باشد و از خداوند می خواستم معجزه ای بکند و مرا خوشگل کند ، و حاضر بودم آنچه آنوقت داشتم و هر آنچه را که در آینده گیر می آوردم ، بدهم تا صورتم خوشگل بشود».

تولستوی نمی دانست که صورت ناگیرای او ، قدرت روحی ومعنوی او راکه به نحو عجیبی جذاب بود ، نشان می دهد.*******

او نمی توانست نگاه چشمهایش را که به قیافه اش جاذبه می داد ببییند . در ان زمان ، تولستوی شیک پوش بود (او هم نظیر استاندال بیچاره ، امیدوار بود که لباسهای شیک ، زشتی چهره اش را بپوشاند ) و به طرز زننده ای به مقام اجتماعیش می نازید . یکی از همشاگردیهای تولستوی در دانشگاه غازان دربارة او چنین نوشت: «من از کنت که از همان برخورد اول آدم را باقیافه و رفتار سردش ، با موهای براقش ، بانگاه نافذ چشمهای نیمه بازش ، متنفر می کرد ، دوری کردم. هرگز مرد جوانی را با یک چنان وقار و خودخواهی عجیت که به نظرم بیمعنا می رسید ، ندیده بودم .... او ، سلامها مر به سختی و به ندرت جواب می داد ، مثل اینکه می خواست به من حالی کند که ما به هیچ وجه همتراز نیستم ...»

وقتی وارد ارتش شد،ظاهرأ به رفقای افسرش بی اعتنایی میکرد . خودش می نویسد: « در این جامعه ، بسیاری چیزها ، باراول مرا سخت ناراحت کرد، ولی به آنها عادت کرده ام . بی آنکه خودم را به این جنتلمنها بچسبانم ، حدوسط خوبی برای کارها پیدا کرده ام که در آن ، نه نخوت و غرور و جود دراد رنه انس و آشنایی».

تولستوی ، هنگامی که در قفقاز بود و بعدها ، وقتی که در سباستوپول به سر می برد ، چند قطعه و داستان ، و نیز سرگذشت کودکی و دوران شباب خود را رنگ افسانه به آن زده بود، نوشت . این نوشته ها در مجله ای چاپ شدو مورد توجه خوانندگان قرار گرفت ، به طوری که وقتی از جنگ برگشت و به سن پترزبورگ رفت ، از او به گرمی استقبال کردند. ولی از مردمی که در آنجا دید، خوشش نیامد . آنها هم از او خوششان نیامد. با آنکه ازصمیمیت خود مطمئن بود ، هیچ وقت نمی توانست خودش رانسبت به صمیمیت دیگران معتقد سازد، و در گفتن این نکته به آنها تعللی به خود راه نمی داد. در برابر عقایدی که سایرین پذیرفته بودند و آنها را تغییر ناپذیر می دانستند ، صبور و شکیبا نبود. تولستوی تندمزاج بود و خصوصیات اخلاقی بسیار متناقضی داشت و به احساسات دیگران خودخواهانه بی اعتنا بود. تورگنیف گفته است هرگز با چیزی که بیش از نگاه فضولانه تولستوی ناراحت کننده باشد برنخورده بود ، نگاهی که با چند کلمه زننده و نیشدار همراه بود و می توانست انسان را دچار خشم شدیدی کند. او در این زمان انتعاد را بسیار بد می پذیرفت و یک بار تصادفأ نامه ای را خواند که در آن اشارة مختصری به خودش شده بود ، بلا فاصله نویسنده را به جنگ تن به تن دعوت کرد و دوستانش به زحمت توانستند اورا از یک «دوئل» مسخره بازدارند.

در آن زمان ، موج آزادیخواهی روسیه را فراگرفته بود . موضوع آزاد کردن «سرفها» مسأله حاد روز بود ، و تواستوی پس از آنکه چند ماه در پایتخت به عیاشی و ولخرجی گذرانید ، ته یاسنایاپولیانا برگشت تا به دهقانان املاک خود طرحی را ارائه دهد و به موجب آن آزادشان سازد. ولی دهقانان به طرح او بدگمان شدند وخیال کردند که حقها ای در کار است و به همین جهت نقشة او را در کردند . تولستوی برای بچه های آنها مدرسه ای درست کردو شیوه های تربیتی او انقلابی بود. شاگردها حق داشتند ، که به مدرسه نروند و حتی وقتی در کلاس هستند ، به در معلمشان گوش ندهند . در مدرسه تولستوی ، نظم انطباط به هیچ وجه وجود نداشت و هیچ یک از شاگردان هیچ وقت تنبیه نمی شد . تولستوی خودش درس می داد ، تمام روز را با بچه ها کار می کرد و عصر که می شد در بازیهای آنها شرکت می کرد و تا نصفه های شت برای آنها قصه می گفت و با آنها آواز می خواند. تقریبا در همین وقت ، بازن یکی از «سرفهای» خودش رابطه پیداکردو در نتیجه این رابطه ، پسری به دنیا آمد. در سالهای بعد ، این بچه حرامزاده که اسمش «تیموتی»بود ، کالسکه چی یکی از پسرهای جوان تولستوی شد . بیوگرافی نویسان از این نکته تعجب کرده اند ، که پدر تولستوی هم یک بچه نامشروع داست و او نیز به عنوان کالسکه چی ، پیش یکی از اعضای خانواده کار می کرد. برای من این موضوع یک نوع «دهن کجی» اخلاقیست.من فکر می کنم که تولستوی ، باوجدان ناراحتی که داشت، با اشتیاق شدیدی که به نجات «سرفها» از وضع نکبت بارشان نشان می داد و می خواست آنها را با سواد کند و به ایشان تعلیم دهد تا پاک و مهذب و محترم باشند ، لااقل می بایستی برای پسرش کاری می کرد . تورگنیف ، بچه نامشروعی داشت که دختر بود . ولی تورگنیف مواظب این بچه بود ، برای او معلمه های سرخانه آورده بود . یکی از خصوصیات عجیب اخلاقی تولستوی این بود که می توانست با حداکثر شور و شوق و علاقه ، کار جدیدی را شروع کند ،‌ولی دیر یا زود ،بی استثناء، از آن کار جدید خسته می شد . او خودش بیزار شده بود و وضع مزاجیش خوب نبود . بعدها نوشت که اگر در این وقت ، یکی از میدانهای زندگی که هنوز در آن به تفحص نپرداخته بود و نوید خوشبختی می داد .جود نمی داشت ، به کلی مایوس شده بو د. این میدان ، ازدواج بود . تولستوی تصمیم گرفت که ای آزمایش راهم بکند . سی و چهار سال داشت . با سونیا که دختر هیجده ساله ای بود عروسی کرد. پدر سونیا دکتر برس نام داشت و در مسکو طبابت می کر د . دکتر برس از آن پزشکانی بود که مطابق مد روز رفتار می کنند . وی از دوستان قدیمی خانواده تولستوی بود و دو دختر داشت ،‌سونیا دختر دومش بود . تولستوی و سونیا در یاسنایاپولیانا اقامت کردند.

در یازده سال اول ازدواج ، کنتس هشت بچه آورد و در پانزده سال بعد ، مادر پنج بچه دیگر شد . تولستوی اسبها را دوست داشت و سواری خوب می کرد و از کار هم بسیار خوشش می آمد . به ملکش سرو صورتی داد و در ساحل شرقی رود ولگا املاک جدیدی خرید، به طوری که وقتی مرد ، نزدیک به شانزده هزار جریب زمین داشت . زندگی او به صورت عادی و مانوس ، شروع شد . در روسیه ، دهها اشرافزاده وجود داشتند ، که در جوانی قمار کرده بودند ، عرق خورده بودند ،  روسپی بازی کرده بودند ، بعد زن گرفته بودند و یک گله بچه داشتند، در املاکشان نشسته بودند ، مراقب دارایی خود بودند ، اسب سواری .شکار می کردند ؛ و در میان این جمع ، عده کسانی که مثل تولستوی عقایدو افکار ازادیخواهانه داشتند و از بیسوادی دهقانان ، از فقر و زندگی نکبت بار آنها ناراحت بودند و می کوشیدند وضع کشاورزان را سروصورتی دهند ، کم نبود. تنها چیزی که باعث شده بود تولستوی با تمام افراد نظیر خود تفاوت داشته باشد ، این بود که در این وقت دو تا از بزرگترین رمانهای دنیا ، یعنی : «جنگ و صلح» و «‌آنا کارنینا» را نوشت.

سونیا تولستوی وقتی زن جوانی بود ، به نظر می رسد جذاب بود.هیکل طناز ، چشمهای خوشگل ، بینی نسبتأ گوشت آلود و موی مشکی براقی داشت ، پر حرارت ، خندان و با نشاط بود و موقع حرف زدن ، صدای قشنگی داشت. وقتی تولستوی و سونیا نامزد شده بودند،‌تولستوی چون اشتیاق داشت که از زن آینده خود هیچ چیز را پنهان نکند ، دفتر خاطرات روزانه خود را به سونیا داد تا بخواند . سونیا از خواندن آن دچار تکان روحی شدیدی ، شد ولی پس از شبی که با بیخوابی و اشک ریزی گذرانیده بود ، دفتر را به تولستوی پس داد و او را بخشید . اما قضایا را فراموش نکرد.

تولستوی و سونیا ، هر دو بسیار احساساتی بودند و به قول معروف : خصوصیات روحی و فکری و اخلاقی فراوانی داشتند. معنای این حرف معمولا اینست که اینجوری ، چند صفت مشخصه بسیار زننده و نامطبوع دارد . کنتس ، مته به خشخاش می گذاشت ، مو را از ماست می کشید، دلش می خواست همه چیز مال خودش باشد وحسود بود. تولستوی ، خشن و ناشکیبا بود . اصرار داشت که سونیا بچه ها را خودش شیر بدهد و پرستاری کند و این هم کاری بود که سونیا از آن خوشش می آمد . ولی ، پس از تولد یکی از بچه ها که پستانهای سونیا آنقدر درد می کرد که مجبور شد بچه را به دایه بسپارد . تولستوی بی سبب به او خشمگین شد. هر چند این زن و شوهر باهم دعوا میکردن ولی همدیگر را بسیار دوست داشتند و ازدواجشان روی هم رفته سعادتمند بود.می گویند سونیا «جنگ و صلح» را هفت بار پاکنویس کرد.

پروفسور سیمونز، بیست و چهار ساعتی را که تولستوی می گذرانید این طور تعریف کرده است: «تمام اعضای خانواده برای صرف صبحانه دور میز می نشستند و لطیفه ها وشوخیهای آقای خانه ، گفتگوها را خوش و سرورانگیز می ساخت . سرانجام ، تولستوی با گفتن این جمله که «حالا وفت کار کردن است »بر می خاست و آنوقت در حالی که معمولا یک لیوان چای پررنگ با خودش می برد، توی اتاق کارش ناپدید میشد هیچ کس جرئت نداشت مزاحمش بشود . در اوائل بعد از ظهر که از اتاق کارش بیرون می آمد ، وقت ورزش و فرا رسیده بود . معمولا یا پیاده روی میکرد یا اسب سواری . ساعت پنج برای صرف ناهار بر می گشت با اشتهای زیادی غذا می خورد و وقتی سیر می شد ، تمام حاضرین را با شرح دقیق هر واقعه ای که هنگام گردش دیده بود ، به نشاط می آورد پس از ناهار ، به اتاق کار خود می رفت  و مطالعه می کرد وساعت هشت بعد از ظهر برای خوردن چای ، در اتاق نشیمن به اعضای خانواده و کسانی که برای ملاقات او آمده بودند ، می پیوست . در آنجا ، غالبأ موسیقی نواخته می شد ، یا یکی با صدای بلند کتاب می خواند ، یا برای بچه ها بازی ترتیب می دادند».

تولستوی کم کم به پنجاهمین سال زندگیش نزدیک می شد . برای مردها، این دوره خطر ناکیست . جوانی گذشته است و وقتی به پشت سر نگاه می کنند ، دلشان می خواهد از خودشان بپرسند که زندگی آنها به کجا کشیده و چه حاصلی به بار آورده است ؛ وقتی به آینده نگاه می کنند و سایة پیری را جلوی خودشان می بینند ، مستعد ند تا چشم انداز زندگی را بیفروغ و نومید کننده بیابندو ، ترسی وجود داشت که در تمام مدت عمر ، سر وقت تولستوی می آمد و آن: ترس از مرگ بود. او در کتابش به نام «اعترافات» وضع روحی و فکری خود را در آن زمان را شرح داده است.

تولستوی وقتی هنوز بچه بود ، از اعتقاد به خدا دست برداشته بود ، ولی بی اعتقادی او، باعث شد که ناشاد و ناراضی شود ، برای اینکه هیچ نظربه ای نداشت که او را قادر سازد معمای حیات را حل کند . از خودش می پرسید: چرازندگی می کنم و چگونه باید زندگی کنم ؟جوابی پیدا نمی کرد. حالا دوباره به خدا اعتقاد پیدا کرده بود ،‌ولی با یک سلسله استدلال . او به خدایی که مثل انسان باشد و خصوصیات یک انسان را داشته باشد ،‌اعتقاد نداشت؛ و نیز در آن زمان ، به زندگی پس از مرگ معتقد نبود ، گرچه بعدها وقتی به این فکر افتاد که «نفس» قسمتی از «ذات لایتناهی » است، به نظرش غیر قابل تصور آمد که «نفس» بانابودی بدن ، از بین برود. تولستوی تا مدتی ، به کلیسای ارتودکس روسیه چسبید، ولی چون دید که زندگی مجتهدین کلیسای مربور با اصول مذهبی آنها تطبیق نمی کند، از آن وازده شد و دید محال است تمام چیز هایی را که آنها می خواستند، او باور کند ، بتواند باور کند . تولستوی حاضر بود فقط آنچه را که به معنای ساده و واقعی کلمه راست ودرست باشد ، بپذیرد .

رفته رفته به مؤمنینی که در میان مردم فقیر و ساده و بیسواد وجود داشتند ، نزدیک شد . وهر اندازه که به زندگی آنها بیشتر نگاه می کرد ، بیشتر معتقد می شد که با مردم ، با انکه در ظلمت خرافات فرو رفته بودند ، ایمان واقعی دارند ، ایمانی که برای آنها لازم است . و دید فقط همین ایمان است که با ارزانی داشتن معنا و مفهومی به حیات ایشان ، زندگی کردن را برای آنها امکان پذیر می سازد.

سالها طول کشید تا تولستوی درباره نظرات خود تصمیم نهایی را گرفت . واین سالها ، برای او پر از رنج و اندوه جانکاه و تفکر و مطالعه بود . او در نهایت با رد خرافات در دین فقط به گفته های مسیح ایمان آورد. سونیا تولستوی ، که از اعضای مؤمن کلیسای ارتودوکس بود ، اصرار داشت که بچه های او تعلیمات دینی بگیرند ،‌و در زندگی به مقتضای وضعی که مشیت پروردگار برایش تعیین کرده بود ، وظیفه خود را از هر راهی که شده بود، انجام می داد . او زنی نبود که خصوصیات روحی و معنوی زیادی داشته باشد . در واقع ، آنهمه بچه زاییدن ، شیردادن بچه ها و پرستاری از آنها ، مراقبت در اینکه خوب تربیت شوند ، و اداره کردن یک خانوادة بزرگ ، دیگر وقتی برایش باقی نگذاشته بود که به امور روحی ومعنوی بپردازد.

او ، نه از نظریه دگرگون شده شوهرش چیزی می فهمید و نه آنکه با آن موافق بود ، ولی باصبر و تحمل بسیار آن را پذیرفت . با وجود این ، وقتی تغییر عقیدة شوهرش باعث تغییر رفتارش شد، ناراحت شد و در نشان دادن ناراحتی خود درنگ نکرد . در این وقت ، تولستوی چون فکر می کرد وظیفه اش اینست که هر قدر بتواند از کار دیگران کمتر استفاده کند ، بخاری اتاقش را خودش روشن می کرد ، آب می آورد و به لباسهایش خودش رسیدگی میکرد. و چون این فکر برایش پیدا شده بود که نان خود را با دستهای خودش در بیاورد ، کفاشی را پیدا کرد تا چکمه دوزی وپوتین دوزی را به او یاد بدهد . تولستوی د ریا سنایاپولیانا ، با دهقانان کار می کرد ، شخم میزد ، علفهای و یونجه های خشک را با گاری می برد ، هیزم می شکست . کنتس ، با این کارهای او مخالف بود ، چون این طور به نظرش می رسید که تولستوی از صبح تا شت مشغول کار بدنی بیفایده است ،کاری که حتی در بین روستاییان ، جوانان انجام نمی دادند .**************

سونیا به تولستوی نوشت:‌« البته خواهی گفت که اینطور زندگی کردن ، موافق معتقدات توست و از آن لذت میبری . این مسأله دیگریست و من فقط می توانم بگویم : خوش باش ! ولی با همه این کارها ، به عنوان رفع خستگی یا عوض کردن مشغله ، عالی است ، ولی نه به عنوان یک کار و حرفة مخصوص » سونیا حرف حسابی میزد. ای از سفاهت تولستوی بود که خیال می کرد کاربدنی ، در هر حال شریفتر از کار فکریست . حتی اگر این فکر را هم می کرد که رمان نوشتن ، برای اینکه آدمهای تنبل و بیکار آن را بخوانند ، کار بدیست ،‌مشکل بتوان باور کرد که نمی توانست کاری عاقلانه تر از چکمه دوزی گیر بیاورد؛ آن هم چکمه های قناس که به هر کس می داد نمی توانست بپوشد.

تولستوی لباس دهاتیها را پوشید و سرو ریخت کثیف و ژولیده ای پیدا کرد . می گویند یک روز پس از آنکه «پهن» حمل کرده بود ،‌برای خوردن ناهار وارد اتاق شد ، ولی بوی گندی که با خودش توی اتاق آورده بود آنقدر زیاد بود که مجبور شدند پنجره ها را باز کنند . شکار را که بسیار دوست داشت و به آن معتاد شده بود رها کرد، و برای اینکه حیوانات ، به منظور خورده شدن کشته نشوند ، گیاه خوار شد . سالها «نم نمک»‌عرق خورده بود ، ولی حالا بکلی از عرق خوردن دست برداشت و دست آخر ، به قیمت یک تلاش و تقلای تلخ ، دخانیات راهم  ترک کرد. حالا ، دیگر بچه ها کم کم بزرگ می شدند ؛‌به خاطر تعلیم و تربیت آنها و برای آنکه «تانیا» دختر بزرگ تولستوی پایش به اجتماع بازشود ، کنتس اصرار کرد که خانواده آنها زمستانها به مسکو بروند . تولستوی از زندگی شهری بیزاربود ، ولی تسلیم ارادة زنش شد . در مسکو ، از تناقضی که بین ثروت ثروتمندان و فقر فقرا دید ، وحشت کرد . نوشت: «احساس کردم و احساس می کنم و همیشه احساس خواهم کرد که تاوقتی اندکی غذای اضافی دارم و بعضیها غذا ندارند ،‌تا وقتی که من دونیمتنه دارم و آدم دیگری یک کت هم ندارد ، شریک جنایتی هستم که دائما تکرار می شود».

حرف آنهایی که به او می گفتند توی این دنیا ، همیشه آدم پولدار و فقیر بوده و همیشه هم خواهد بود ،‌بجایی نمی رسید . تولستوی احساس می کرد که این حرف ، درست نیست . و پس از آنکه به دیدن مسافرخانه ای که استراحتگاه شبانه بینوایان بود رفت و مناظر وحشتناک آن را دید ، خجالت کشید که به خانه خودش برود و شام «پنج قسمتی » راکه دو پیشخدمت مرد بالباسهای دمدار مخصوص و پاپیونها و دستکشهای سفید روی میزش می گذارند بخورد. پول دادن به گداها را کارناپسندیدای می دانست . قدم بعدی او خلاص شدن از شر هرچه مالک آنست بود . ولی در اینجا با مخالفت شدید زنش که به هیچ وجه میل نداشت خودش را گدا کند و یا بچه هایش را بی پول بگذارد ، روبرو شد. سونیا تولستوی را تهدید کرد از دادگاه تقاضا خواهد کرد تا اعلام کند که او صلاحیت اداره کارهای خودش را ندارد . عاقبت به این نتیجه رسیدند که اموال رابین او و بچه ها تقسیم کنند .در این میان بارها تولستوی خانه را ترک کرد تا در میان روستایان زندگی کند، ولی پیش از آنکه در این راه زیاد جلو برود ،‌چون می دانست برای زنش چه درد و رنجی ایجاد کرده است ، بر می گشت . همچنان در یاسناساپولیانا زندگی می کرد و با آنکه از تجمل ، آن استفاده کمی که احاطه اش کرده بود، سخت ناراحت بود، از آن استفاده می کرد . دعوای زن و شوهر ادامه یافت . او با تعلیم و تربیت قدیمی که کنتس به بچه ها می داد موافق نبود و زنش را برای اینکه نگذاشته بود اموالش را آنطور که خودش می خواست ، تقسیم کند نمی توانست ببخشد.

تولستوی ، پس از آنکه افکار وعقایدش عوض شد، سی سال دیگر زندگی کرد .تو لستوی یک شخصیت اجتماعی شد، نه تنها به عنوان بزرگترین نویسندة روسیه شناخته شد ‌،بلکه در سراسر دنیا به عنوان یک رمان نویس ،‌یک معلم و یک پیرو اصول اخلاقی ،‌شهرت عظیمی به دست آورد. مردمی که می خواستند بر طبق نظریات او زندگی کنند ، دسته های مخصوصی بشکیل دادند. ولی این افراد ،‌وقتی کوشیدند اصل « عدم مقاومت» او را به حیطه عمل در آورند ، کارشان به جایی نرسید و داستان بلا ها و مصیبتها یی که بر سر آنها آمد ، هم آموزنده و هم خنده دار است. *************

تولستوی چون طبعی «سوءظنی»‌و در وقت بحث و جدل بیانی تند و زننده داشت و آدم ناشکیبایی بود و آشکارا بر این عقیده بود که اگر دیگران با نظریات او موافقت نمی کنند ناشی از انگیزه های بی ازش آنهاست، دوستان بسیار کمی داشت . ولی به سبب شهرت روز افزانش ، گروه کثیری از دانشجویان و زائرینی که به زیارت اماکن مقدسه روسیه می رفتند و سیاحان و ستایشگران و مریدان او، از فقیرو غنی ، اشراف و مردم عادی ،‌به یاسنایاپولیانا می آمدند . سونیا تولستوی ، همانطور که گفتم ،‌حسود بود و دلش می خواست همه چیز مال خودش باشد . او همیشه می خواست شوهرش منحصرأ مال خودش باشد و از اینکه بیگانگان به خانه اش تجاوز می کردند ، خشمگین و رنجیده خاطر می شد . صبر و تحمل سونیا تمام شد و نوشت : «او (تولستوی ) در حالی که تمام احساسات لطیف خود را برای مردم توصیف و تحریف می کند ، و راجع به خودش احساساتی می شود ، مثل همیشه زندگی می کند؛ غذاهای شیرین ، دوچرخه سواری ، اسب سواری و شهوت را دوست دارد»‌. و درمورد دیگری، در دفتر خاطرات روزانه خود نوشت : «نمی توانم شکایت نکنم ، برای اینکه تمام کارهایی که او برای سعادت مردم می کند،  زندگانی را چنان پیچیده و بغرنج می سازد که زندگی کردن روز بروز برایم مشکلتر می شود.

یکی از اولین کسانی که نظریات تولستوی را پذیرفت، جوانی بود به نام چرتکوف . چرتکوف ثروتمند بود و سابقأ در «گارد امپراتوری» درجة سروانی داشت؛‌ ولی وقتی به اصل «عدم مقاومت» عقیده پیدا کرد ، از شغل خود استعفا داد . او مردی شریف و ایدآلیست و دیوانه خداو دین بود، ولی روحیه تحکم وفرمانروایی و استعداد بینظیری برای تحمیل اردة خود به دیگران داشت و ایلمرمود می گوید هر کس که با چرتکوف رابطه پیدا می کرد ،‌آلت دست او می شد ، با او دعوا می کرد و یا مجبور می شد از دستش فرار کند . بین چرتکوف و تولستوی ، علاقه و وابستگی ایجاد شد ،‌علاقه ای که تا زمان مرگ تولستوی ادامه یافت . چرتکوف تولستوی را تحت تأثیر خود گرفت و این چیزی بود که کنتس را سخت آتشی کرد.

با آنکه به نظر اکثر دوستان تولستوی ، عقاید او افراطی بود ، چرتکوف دائما تشویقش میکرد که در نظریات خود جلوتر برود و آنها را سخت تر به کار بندد. تولستوی طوری سرگرم کارهای معنوی خود بود که املاکش را رها کرده بود و به آنها نمی رسید؛ در نتیجه ، با آنکه املاکش معادل سیصد هزار دلار قیمت داشت در سال بیش از دو هزار و پانصد دلار عایدی نمی داد . معلوم است که این پول بری تأمین مخارج خانه و تحصیل یک گروهان بچه ، کافی نبود.کنتس شوهرش را واداشت تا حق چاپ تمام چیزهایی را که قبل از سال 1881 نوشته بود به او واگذار کند، و باپولی که قرض کرده بود، خودش شروع به چاپ و نشرکتابهای شوهرش کرد. این کاسبی ،‌چنان خوب گرفت که کنتس توانست قرضهای خود را تپردازد و ولی ، این کار با عقیدة تولستوی که داشتن دارایی و حفظ حقوق آثار ادبی او یک عمل خلاف اخلاق است ،‌آشکارا تناقض داشت و جور در نمی آمد . و وقتی چرتکوف از این لحاظ تولستوی را تحت تأثیر خود قرار داد ، وادارش کرد اعلام کند که هرچه از سال 1881 ببعد نوشته است ، متعلق به مردم است و هر کس بخواهد می تواند ، آن را چاپ کند.معاش کنتس و خانواده اش ، وابسته به چاپ وفروش این کتابها بو د . مشاجره ها ، مشاجرهای تلخ و طولانی ، در گرفت . سونیا وچرتکوف ، آرام و قرار او را سلب کردند. او بین تقاضاهای متضاد گیر کرده بود و در عین حال می دید در کردن هیچ یک آن در خواستها درست نیست.

در1896 ، تولستوی 68 سال داشت ، تغییر دین دادن تولستوی ،‌سعادتی برای او به بار نیاورده بود . این کار سبب شد که دوستان خود را از دست بدهد ، در خانوادة او نفاق ایجاد کرد و بین او و زنش باعث اختلاف شد . پیروانش سرزنشش می کردند، چون به زندگی راحت خود ادامه می داد، و در واقع او نیز خود را سزاوار سرزنش می دانست.

در ده سال بعد ، تولستوی دچار بیماریهای بسیار سختی شد ، این بیماریها چنان سخت بودند که چیزی به مرگ او نماند بودوهشتادو دوساله شد ، به سرعت ضعیف می شد و پیدا بود که فقط تا چند ماه دیگر زنده است. این چند ماه ، با دعوا های کثیف، تلخ و زننده شد. چرتکوف ، که ظاهرأ این عقیده تولستوی را که داشتن ملک و دارایی برخلاف اخلاق است، از همه جهت قبول نداشت، نزدیک یاسنایاپولیانا ملکی خریده بود و ای همجواری ، طبعأ مراوده بین آن دو را تسهیل کرد. در این وقت یه تولستوی فشار آورد که آرزوی خود را عملی کند ، به این معنا که پس از مرگ ،‌تمام آثارش متعلق به مردم شود ولی ، به کنتس سخت برخورد که از نظارت بر چاپ و نشر رمانهایی که تولستوی بیست و پنج سال پیش به او واگذار کرده بود، محروم شود . خصومتی که از مدتها پیش بین چرتکوف و کنتس و جود داشت ، جنگ علنی شد . بچه ها به استثنای الکساندریا کوچکترین دختر تولستوی که کاملا تحت تسلط چرتکوف بود، از مادرشان طرفداری کردند . بچه به هیچ وجه میل نداشتند آنطور زندگی کنند که تولستوی دلش می خواست زندگی کند . تولستو وصیتنامه ای نوشت و در آن تمام آثارش را برای مردم به ارث گذاشت و اعلام کرد نسخه های دستنویسی که در زمان مرگ او موجود است،‌باید به چرتکوف تحویل شود بطوری که او بتواند آنها ر آزادانه در دسترس همه کسانی که بخواهند آنها رامنتشر کنند بگذارد. اما این وصیتنامه ، ظاهرأ قانونی نبود ف از اینرو چرتکوف با اصرار تولستوی را وادار کرد وصیتنامه دیگری تنظیم کند. شهود راقاچاقی توی خانه بردند ، تاکنتس نداند چه خبر است و تولستوی ، در پشت درهای قفل شده اتاق کارش ، سند را به خط خود رونویس کرد. در این وصیتنامه ، حقوق چاپ و انتشار نوشته ها به دختر او الکساندریا ، که چرتکوف او را به عنوان نمایندة‌نویسنده پیشنهاد کرده بود،واگذارشده بود. و چرتکوف خودش هم به این مسئله اشاره کرده است :«مطمئن بودم که زن و بچه های تولستوی دوست ندارند ببینند کسی که عضو خانواده نیست ، میراث خوار رسمی شده است». چون وصیتنامه ، آنها را از مهمترین وسیله معاش که در اختیار داشتند محروم کرد، این گفته باورکردنی است. ولی این وصیتنامه هم چرتکوف را راضی نکرد، و خودش وصیتنامه دیگری تنظیم نمود که تولستوی در جنگل ، نزدیک چرتکوف ، در حالی که روی کندة درختی نشسته بود ، آن را رونویس کرد. این وصیتنامه ، اختیار کامل نسخه های دستنویس را به چرتکوف داد.

زن وبچه های تولستوی او را عذابش می دادند .از مذمت دوستان خود که معتقد بودند بالاخره بازد اصول تعالیم خود را کاملا اجرا کند، به ستوه آمده بود .بسیاری از دوستان او ، رنج می کشیدند ، چون آنچه را که موعظه می کرد عمل نمی کرد . هر روز نامه های توهین آمیز به دستش می رسید که او را متهم به ریا کاری می کردند و یک مرید مشتاق ، نامه ای به او نوشت و از او خواهش کرده بود که ملک خود را رها کند ، دارایی خود رابه خویشاوندان و فقرا بدهد ، یک کوپک برای خودش باقی نگذارد و به صورت گدا ، از شهری به شهر دیگر برود. تولستوی در جواب نوشت : نامه شما مرا سخت تکان داده است . آنچه شما به من اندرز می دهید ، رؤیای مقدس من بوده است ، ولی تاکنون نتوانسته ام آن را عملی کنم. دلائل بسیار دارد...ولی دلیل اصلی آن اینست که این کار من ، نباید به دیگران صدمه ای بزند.

سرانجام در آن سفر مصیبت بار ، ولی معروف ، که به مرگ وی انجامید ، ترک خانه و دوستانش به او اصرار می کردند، بردارد، بلکه برای این بود که از دست زنش فرار کند . علت آنی اقدام او یک امر اتفاقی بود . تولستوی به رختخواب رفته بود و پس از مدتی شنید که سونیا در میان کاغذهای اتاق کار او مشغول کندو کاو است . آن نهانکاری که در نوشتن و وصیتنامه خود به کار برده بود ‌،به مغزش سخت فشار می آورد، و احتمال دارد در آنوقت فکر کرد که سونیا ازو جود وصیتنامه به نحوی خبردار شده است و در جستجوی آنست . وقتی سونیا رفت ،‌تولستوی بلند شد چند تا از نسخه های دستنویس را برداشت ،‌دو سه دست لباس توی چمدان گذشت و پس از انکه پزشک را که از چندی پیش د رمنزل او (تولستوی) زندگی می کرد از خواب بیداز کرد ، به او گفت که قصد دارد خانه را ترک کند. اسبها را به کالسکه بستند و او باتفاق پزشک سوار شد و بطرف ایستگاه راه آهن رفت . ساعت پنچ صبح بود . قطار شلوغ بود و او مجبور شد د رآخر کوپه ، روی سکوی رو باز ،‌تو یسرما و باران بایستد. او در شاماردین که خواهرش در صومعه آنجا راهبه بود، توقف کرد و در آنجا الکساندریا به او پیویست و الکساندریا خبر آورد که کنتس وقتی فهمید تولستوی رفته است سعی کرد خودکشی کند. کنتس ، این کار را بارها کرده بود ، ولی چون به خودش زحمت نمی داد که قصد و منظورش را بروز ندهد، سوقصدها به فاجعه ختم نشد، بلکه فقط به قیل وقال و دردسر انجامیده بود. الکساندریا به تولستوی اصرار کرد که اگر مادرش جای او را کشف کرد و به دنبالش آمد ،‌به راه خود ادامه دهد . عازم روستوف شدند. تولستوی سرما خورده بود و حالش به هیچ وجه خوب نبود. توی

قطار چنان بیمار شد که دکتر نظر داد در ایستگاه بعدی باید توقف کنند . این ایستگاه در محلی به نام آستاپوفو قرار داشت . رئیس ایستگاه ، وقتی شنید که مرد بیمار کیست ، خانه خود را در اختیار او گذاشت. روز بعد ، تولستوی به چرتکوف تلگراف کرد ، و الکساندریا به دنبال برادر ارشدش فرستاد و از او خواهش کرد که پزشکی از مسکو بیاورد . ولی تولستوی ، به سبب نهضت هایی که بر پاکرده بود ، شخصیتی بزرگتر از آن بود که ناشناس بماند ، و در ظرف بیست و چهار ساعت ، یک مرد روزنامه نویس به کنتس گفت که او کجاست . کنتس باتفاق آن بچه هایش که در یاناسنایاپولیانا بودند به آستاپوفو شتافت؛ ولی با آنوقت تولستوی بقدری بیمار بود که اطرافیان صلاح دیدند او را از ورود کنتس بیخبر بگذارند و به کنتس اجازه ندادند وارد خانه بشود . خبر بیماری او ، تمام جهان را نگران کرد. در یک هفته ای که بیماری او دوام داشت ، ایستگاه آستاپوفو مملو از نمایندگان دولت ، افسران شهربان ی، صاحبمنصبان راه آهن ، روزنامه نویسها، عکاسها، و بسیاری افراد دیگر بود . این افراد ، در واگنهایی که برای منزل دادن آنها روی خط فرعی انداخته بودند ، به سر می بردند، و اداره تلگراف محل به زحمت می توانست از عهدة مخاره کردن تلگرافها بربیاید.

تولستوی ، در بحبوحه شهرت جان می سپرد . پزشکان بیشتری وارد شدند ،‌ تا سرانجام شماره اطباء معالج او به پنج تن رسید . بیشتر اوقات دچار هذیان بود ، ولی در لحظات هشیاری ، دربارة سونیا مضطرب وناراحت بود، چون هنوز خیال می کرد سونیا در منزل و از محل او بیخبر است. می دانست که دارد می میرد . تمام عمر از مرگ ترسیده بود ، دیگر از آن نمی ترسید. می گفت « این پایان زندگیست ، و مهم نیست » . حالش بدتر شد . وقتی هذیان می گفت، پیاپی فریاد میکشید :«فرار! فرار!»بالاخره سونیا را به اتاق راه دادند . تولستوی بیهوش بود . سونیا زانو زد و دستهای او رابوسید . تولستوی آه کشید، ولی نشان نداد که می داند سونیا آمده است . دو سه دقیقه پس از ساعت شش صبح یکشنبه ، 7 نوامبر سال 1910 ، تولستوی مرد. 

فرستنده: نجفی 

از http://balande.com