سال بلوا

 

عباس معروفی

 

انتشارات ققنوس

نوشا دختر سرهنگ نیلوفری است که در 17 سالگی در کوچه عاشق حسینا کوزه ساز غریب و آواره می شود . دکتر معصوم هم دکتر خوش قیافه و میان سال شهر است که خواستگار نوشاست و نوشا بین عشق و شهرت ، شهرت را بر می گزیند و زن دکتر می شود . نوشا خبر ندارد که با گذشت زمان عاشق تر و عاشق تر می شود و ...

خیلی قشنگ بود خوشم اومد . همون نثر غریب ، آشفته ، مالیخولیایی و عاشقانه ی معروفی را داشت . شاید این داستان را کس دیگه اگه تعریف می کرد معمولی بود ولی معروفی بسیار زیبا روایت کرده داستان را .

آقای معروفی از شاگردای استاد گلشیری بودن و خودشون هم به تدریس ادبیات می پرداختند .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

اگر کم توقع نبود ، هر دو ما سرنوشتی یکسان می داشتیم ، چه او پیغمبر من بود ، چه من خدای او می شدم . و روزگار چه بازی بدی با ما داشت .

 

به همین سادگی آدم اسیر می شود و هیچ کاری هم نمی شود کرد . نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید . همین جوری دو تا نگاه در هم گره می خورد و آدم دیگر نمی تواند در بدن خودش زندگی کند ، می خواهد پر بکشد .

 

مردها همیشه تا آخر عمر بچه اند ، این یادت باشد .

 

کاش تولد من هم می ماند برای بعد ، به کجای دنیا بر می خورد ؟

 

نگاه کن  چه قدر حقیرند ، مثل بچه های لجبار روح آدم را می جوند که حرف خودشان را به کرسی بنشانند . آدم دلش می جوشد و سر می رود . نه به عشق فکر می کنند ، نه گذشته ها یادشان می آید ، و یادشان نیست که روزی روزگاری گفته اند : دوستت دارم .

 

چرا زن ها این قدر بدبختند که همیشه باید انتظار بکشند ؟

 

توی دلم گفتم پدر ، می دانید اولین خون چه معنایی دارد ؟هیچ معنای خون را می فهمید ؟ همه ی دخترها یک روزی در ذهنشان از پدرشان می پرسند و پدرها هیچ جوابی ندارند ، هیچ ، هیچ ، هیچ .

 

وقتی خدا می خواست تو را بسازد ، چه حال خوشی داشت ، چه حوصله ای ! این موها ، این چشم ها .... خودت می فهمی ؟ من همه این ها را دوست دارم .

 

کارم از تکیه گذشته . دلم می خواهد توی بغلت بمیرم .

 

چه می دانستم هر چه زمان بیش تر می گذرد من عاشق تر می شوم ؟ عاشق مردی که تا سر حد مرگ مرا دوست داشت اما شاید نمی خواست یا نمی توانست مرا به چنگ بیاورد .

 

می دانی اولین بوسه ی جهان چه طور کشف شد ؟
دست هاش تا آرنج گلی بود گفت که در زمان های بسیار قدیم زن و مردی پینه دوز یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند . مرد دست هاش به کار بود ، تکه نخی را به دندان کند ، به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بینداز . زن هم دست هاش به سوزن و وصله بود ، آمد که نخ را از لب های مرد بردارد ، دید دستش بند است ، گفت چه کار کنم . ناچار با لب برداشت ، شیرین بود ، ادامه دادند .

 

از http://bestbooks.blogfa.com