از سری1000کتابی که باید پیش از مرگ خواند. 

در ادامه، داستان کتاب به همراه نقد آن آمده است در صورتیکه تمایل به تهیه این کتاب دارید از خواندن آن خوددارری کنید!


 

پیشگویی یک ترا‍ژدی هولناک . پارادوکسی فلسفی که بزودی انسان با آن دست به گریبان خواهد بود. روایت انسان‌هایی آزمایشگاهی که برای بقای انسان‌های فعلی یا برتر شبیه سازی می‌شوند در آسایشگاه‌هایی اردوگاه مانند زندگی می‌کنند و چکیده زندگی آنها اهدای اعضای بدنشان و و مرگ زودرس می‌باشد. اما ویژگی منحصر به فرد کتاب نگاه و زاویه دید کازوئو ایشی گورو به این موضوع است. یعنی راوی یکی از همین افراد است که با تعریف خاطرات خود داستان زندگی‌اش را تعریف می‌کند و ما از نگاه او رویدادها را می‌بینیم .

تا چند بخش ابتدایی کتاب انگار که خاطرات کودکی بسیار ساده نگاشته شده دختر پرستاری معمولی را مرور می کنیم و خیلی موجز با دو شخصیت نزدیک او یعنی تومی و روت آشنا می‌شویم . آنقدر ساده است که شاید خسته‌کننده و کسل‌آور به نظر رسدگرچه اشاراتی گذرا به موضوع در این فصول می شود اما شوک اصلی آنجاست که بعد از حس نزدیکی با این شخصیت‌ها می‌فهمیم که اینان موجوداتی آزمایشگاهی و کلنی شده برای هدفی خاص یعنی اهدای اعضا به انسان‌های واقعی می‌باشند . و از آن پس مسیر تلخ قصه آشکار می شود و هرچه جلوتر می رویم تلخی این فضای غریب بیشتر درگیرمان می‌کند تا بدانجا که در اواخر داستان دوشیزه امیلی در سخنانی بیانیه مانند ، سوال بزرگی را به چالش می‌کشد " آیا خلق این انسان‌ها تنها برای استفاده از اعضای بدن‌شان و کشتن آنها جنایت نیست؟ ". در اینجا می‌فهمیم که روت ، کات ، تومی و بقیه ، نسل خاصی از این موجودات بودند، در مقطع زمانی کوتاهی که گروهی از انسان‌ها جنبشی راه انداختند تا ثابت کنند موجودات شبیه سازی شده خصوصیات انسانی دارند ، روح و احساس دارند و اگر تحت آموزش قرار بگیرند می توانند مانند انسانهای طبیعی رفتار کنند ، و در مرکزی به نام "هیلشِم" این پروژه را به آزمایش گذاشتند ، محیطی فراهم کردند تا بچه ها را از کودکی تحت آموزش قرار دهند ، شرایط مناسبی ایجاد کردند تا از خلال رفتارها و خلاقیت های هنری شان وجود حس و روح را در آنان ثابت کنند. البته در دنیای بیرون این مقطع بسیار زودگذر بوده و نهایتا این پروژه تحت الشعاع مسایل مهم‌تر بیرونی قرار گرفت و به نتیجه نرسید . و در همین افشاگری پایان کتاب است که خواننده جواب اکثر سوال‌های خود را می‌یابد که " اگر داستان کتاب در مورد انسان‌هایی شبیه سازی شده جهت اهدای اعضایشان است چرا صرف اینهمه وقت و انرژی برای آموزش آن‌ها؟" " چرا درس ، ورزش ، هنر ، تاریخ و جغرافی ؟" " چرا سرپرست ها اینهمه اصرار به خلاق نمودن آنها دارند ؟" و جوابی که گزندگی اش تا مدت‌ها در ذهن انسان رسوب می‌کند:- اگر کورسوی امیدی هم برای نجات این موجودات خاص باشد در شرایط بیرحم دنیای واقعی با شکست مواجه خواهدشد.

ویژگی بسیار بارز دیگر کتاب هرگز رهایم مکن ، شخصیت پردازی خاص و فوق العاده آن از دیدگاه روانشناسانه است. گرچه از نگاه فرمالیستی سبک روایت کتاب بسیار ساده و خطی و بدون هیج ترفندی حتی فارغ از گره اندازی و گره گشایی می‌باشد اما در نگاه عمیق‌تر می‌توان دریافت که این سبک نیز جهت ملموس کردن شخصیت راوی انتخاب شده چراکه ما شبه خود زندگینامه یک انسان کلنی شده را می‌خوانیم ، موجودی که گویی از نظرفیزیکی یک انسان کامل اما از نظر حسی و روحی یک نیمه انسان می باشد. و اگر سبک روایت به گونه ای پیچیده تر انتخاب می شد در نزدیکی ما با شخصیت خاص راوی فاصله ایجاد می کرد.در این کتاب تمام شخصیت ها خصایص انسانی دارند ولی به شکلی خاص . انگار احساسات در آنها عمق نیافته‌اند ، عشق ، حسادت ، عصبانیت و غرور در آن‌ها هست ولی به شکلی خاص و ابتدایی . انگار تا محدوده مشخصی در این عواطف جلو میروند و به همین دلیل و به علاوه اینکه دنیایشان بسیار محدود و ابتدایی است ، شکل روایت کاتی از جزییات اینقدر ساده است.

 

 

اما چیزی که برایم عجیب است احساس غریبی بود که بعد از خواندن این رمان نسبت به دنیای پیرامونم حس کردم . گویی به نحوی تلویحی و بسیار درونی از توصیف جزییات زندگی کات به نوعی همذات پنداری با او رسیدم و در وهله بعد حس کردم دنیایی که در آنم تفاوت زیادی با هیلشم ندارد.گویی نسل ما انسان ها موجوداتی جبر زده ایم . گاه در میانه داستان فکر می کردم چرا کات و تومی با هم فرار نمی‌کنند ؟ و یا این کلنی ها چرا از پذیرش سرنوشت خویش سرباز نمی زنند و الان می‌بینم در مقیاسی اندکی بزرگتر و دایره ای کمی بازتر ما نیز همانگونه رفتار می‌کنیم . انسان هایی که می‌دانیم تنها یکبار خواهیم زیست ،عمری بسیار محدود خواهیم داشت، با سخت ترین شرایط و بدترین بیماری ها دست و پنجه نرم خواهیم کرد ، اما می‌پذیریم ، مرگ خود را می پذیریم ، مرگ عزیزانمان را ، پوچی و بی اعتباری زندگی را می پذیریم ، قوانین و قواعدی که همین حیات یگانه مان را محدود می کند می پذیریم و انگار بسیار عادی است چرا که می‌دانیم همه مان سرنوشتی مشابه داریم واین تسکین مان می‌دهد. و این موضوع در مورد نسل ما ، در مقطع

 

زمانی و مکانی خاصی که در آنیم بیشترصدق می‌کند . چراکه می‌دانیم در چه شرایط اسف انگیزی زندگی می‌کنیم ، چقدر حقوق ضایع شده داریم ، چه بسیارند قواعد اخلاقی ، سنتی و فرهنگی‌ای که یکتا هستی‌مان را محدود می‌کنند ، چقدر قوانین نا عادلانه ازطرف سرپرست هایمان از کوچک و بزرگ به ما تحمیل می شود و چقدر عاجز و ناتوانیم از هرگونه تغییر ، اعتراض و یا حتی فرار . اما باز هم اعتماد می کنیم . اعتماد می کنیم به زندگی ، به شیرینی تداومش ، به لذت لحظه ها و ادامه می‌دهیم. آرام ، بی هیچ فریادی ...

منبع:

http://khabeaghaghia.blogspot.com/2007/08/blog-post.html

 از:

http://mybestcollection.mihanblog.com