میثم متاجی                 درج در روزنامه جام جم 09/07/1388

 

نگاهی به کتاب «پارو زدن در خاک» - داریوش معمار

اگرچه کوتاه‌نویسی از زمان‌های دور در ادبیات ایران و جهان رواج داشته، اما حالا یکی از ضرورت‌های زمان حاضر به شمار می‌رود.

در تاریخ ادبیات ایران (چه منظوم و چه منثور)، ما با کوتاه‌نویسی‌های خاصی مواجه بوده‌ایم که حتی به یکی از قالب‌های ادبی نیز تبدیل شده‌اند، به عنوان مثال رباعی و دوبیتی 2 قالب شعری هستند که در آنها شاعر فضای کمتری در قیاس با قصیده و غزل برای بیان مفاهیم مورد نظرش در اختیار دارد.

در حوزه نثر نیز با نگاهی به آثاری چون گلستان سعدی یا فرج بعد از شدت در می‌یابیم حکایت‌های این آثار گاهی بیشتر از 300 یا 400 کلمه نیستند.

در ادبیات دیگر کشورهایی که از تاریخ و تمدن کهن بهره می‌برند نیز ما با این‌گونه قالب‌ها مواجهیم، مثل ادبیات ژاپن و‌هایکوهایش.

با این حال اما در شرایط فعلی که زندگی شتابی فزاینده یافته است کوتاه‌نویسی به عنوان یکی از ضرورت‌های زمانه مطرح می‌شود. مخاطب امروز ادبیات با توجه به تمام مولفه‌های دخیل در زندگی مدرن، وقت زیادی برای مواجه با یک اثر هنری ندارد و خود به خود به آثار مینی‌مال گرایش بیشتری یافته است. همین گزارش مخاطب باعث شده مثلا در داستان کوتاه، شاهد تولید داستان‌هایی باشیم که تعداد کلمات آنها بیشتر از 50 کلمه نیست.

با این مقدمه اگر به سراغ آخرین مجموعه داریوش معمار، شاعر پرکار جنوبی برویم، در می‌یابیم او در مجموعه آخرش به کوتاه‌نویسی روی آورده است.

اگر به کتاب مرگ در ساحل آمونیاک مجموعه قبلی معمار نگاهی بیندازیم این مقوله و درک ضرورت‌های زمانه در سرودن شعر کمرنگ‌تر است. بلندنویسی در اثر قبلی معمار، یکی از مشخصه‌های اصلی به شمار می‌آمد، اما در این مجموعه تغییری محسوس در سروده‌های شاعر دیده می‌شود.

«دوست دارم یک روز صبح/ نه سوار ماشین‌های اهواز/ نه آبادان/ نه امیدیه/ نه بهبهان بشوم/ و بروم به هیچ کجا.» (ص86)‌

سادگی خاصی که در سروده‌های کوتاه معمار وجود دارد، وقتی با صمیمیت زبان شاعر به هم می‌آمیزد مخاطب را لحظه‌ای با خود شریک می‌کند و از جهان تکراری اطرافش به لحظاتی لطیف و شاعرانه می‌کشاند. اثر به جای آن‌که در سطح منتشر شود خودش را به عمق می‌کشاند و حوادث فرامتنی بیش از حوادث متنی جایگاه می‌یابند.

رابطه انسان و طبیعت از نکات دیگری است که می‌توان بدان پرداخت. راوی در شعر معمار صرفاً یک گزارش‌دهنده از طبیعت و عناصر تشکیل‌دهنده آن نیست. شاعر بسنده نمی‌کند که شعرش تنها آغشته به المان‌های طبیعی باشد، بلکه خود بخشی از طبیعت می‌شود.

 

«آفتاب مورب سرم را گرم می‌کند/ در ابرهای متوالی/ می‌خیسم/ تا گیاهان از منفذ‌های صورت بیرون بیایند.» (ص 70)‌

راوی به راستی انسانی استحاله یافته در زمین است یا زمینی است که تشخص یافته؟ این همانی بین انسان و زمین منجر به بروز سوال و یافتن 2 قرائت یاد شده می‌شود. انسان در شعر معمار مصرف‌کننده طبیعت نیست، بلکه سعی می‌کند نگاه ابزاری‌اش از طبیعت را برداشته و خود تجلی فحوای جهان باشد.

انسان و طبیعت به هیات موجودی واحد بدل می‌شوند که خواص یکدیگر را می‌پذیرند. در شعر بالا در قرائت اول، راوی زمینی می‌تواند باشد که شرح رویش گیاهان را ارائه می‌کند، اما با نگاهی استعاری انسانی را می‌توان یافت که به ازل و ابد خود بر می‌گردد.

در ازلی که خاک بوده و در ابدی که خاک خواهد شد. زمین چیزی جز خود انسان نیست و غریب پنداشتنش یعنی که از اصالت خود دور شده‌ایم.

وقتی شاعر با استفاده از تشخیص، زمین را در مرز باریکی با انسان به صحنه می‌آورد، مخاطب به یگانگی این دو پی خواهد برد.

استفاده از انرژی کلمه‌ها کاری است که ظرفیت‌های بالایی به شعر می‌بخشد، حال اگر این انرژی دارای باری اساطیری باشد و ریشه‌های نوستالژیک انسان را برانگیزد، می‌توان گفت اثر به بمبی شبیه می‌شود که اگر در ذهن مخاطب منفجر شود دنیای ذهن اش را دگرگون می‌کند.

«دست می‌برم در بارانی‌ام/ دنبال بهانه‌ای می‌گردم/ برای آفتابی شدن/ بندی از کفش‌هایم /دگمه‌ای از پیرهنم/ دستی در موهام می‌کشم/ سرم را بر می‌گردانم به سمت تو/ کاش آن درخت زردآلوی نو رس/ ریشه بگیرد / در گودی پیشانیم.» (ص57)‌

جهان وطنی از دیگر ویژگی‌های برخی آثار این مجموعه است. گریز از مرزهای قراردادی و پیوستن به روح واحد انسانیت کار آسانی نیست. باید از منافع و حب ذات گذشت تا چنین درجه‌ای یافت و شاعران با نگاه ظریف‌شان از جمله انسان‌هایی هستند که بی‌پیش‌فرض و غرض به دیگران می‌نگرند. با کلمه بر مهر باطل می‌زنند و سعی می‌کنند، انسان را به خاستگاه اصلی‌اش بازگردانند.

معمار نیز در پارو زدن در خاک، دغدغه جهانی را دارد بی‌مرز؛ جهانی که سربازها از سیم خاردار بگذرند با لباسی زیتونی رنگ که نماد صلح است. جهانی که تصرفش به رنگ گل‌های زنبق است نه خون و گریه و شیون. تسخیر، تسخیر دل است نه سرزمین، چرا که جهان از آن همه است و از آن هیچ‌کس نیست.

«سمت ماه نیز/ به جانب هیچ‌کس نبود/ از آهی که روی شیشه مانده بپرس/! باران مرزها را که بردارد/ تمام جهان از چیتگر تا سهروردی و جمهوری/ با هم برادرند.» (ص52)‌

شاعر ناامیدانه به باران پناه می‌برد. انگار از انسان دست کشیده و زدودن مرزها را در چشم‌های باران می‌بیند. انسانی مدرن که خودش را به درد‌های زیادی دچار کرده و در راه یافتن درمان برای بیماری خود است. نه تنها از خود که از دیگران هم دست کشیده است و در انزوایی تلخ به سر می‌برد.

«باد می‌وزد از سمت خلیج/ در فاصله میان دو بلوک/ حفاظ‌ها می‌خورند به هم/ آن سوی پنجره همین قدر پیداست/ نه بیرون می‌روی/ نه خانه وسیع می‌شود/ راستی که تنهایی زودتر از گلوله/ در می‌آورد از پا/آدم را.» (ص50)‌

ابتدای دفتر اول پارو زدن در خاک، رنگ و بویی متفاوت نسبت به کل کتاب دارد. «تو» در برخی شعر‌های دفتر اول وجود دارد که انگار از دست رفته است. تویی که توصیف می‌شود و راوی دلتنگی‌هایش را با مخاطب تقسیم می‌کند، «تو»یی که دچار اتفاقی به نام مرگ شده است، لذا شعرهای دفتر اول شخصی تر شده و جهان شخصی شاعر به میان می‌آید.

ما لحظات غم‌انگیزی را مشاهده می‌کنیم که در رگ‌هایش مرگ ریشه دوانده است. این مساله باعث می‌شود ابتدای دفتر اول به نسبت دفتر دوم در ساختمان شعر ساده‌تر به نظر آید. تصاویر و گزاره‌های پر انرژی عموماً جای خود را به جملاتی می‌دهند که استوار بر احساس‌اند. البته این مطلب به منزله چشم پوشی از نقاط درخشان همین اشعار نیست.

«نعشکش خیابان را پس می‌برد/ با بال‌های کرخت/ رشته‌های متورم دور گردنت/ چطور کسی را تشییع کنم/ که بر هر بازویش/ اژدهایی خوابیده/ مردنش آنقدر ساده چطور ممکن است/ در آن روز؟» (ص18)‌