نوشته: کلایو بارکر
برگردان: محمدحسین عبدالهی ثابت
از کلایو بارکر بیشتر بخوانیم:

کتابِ خون
برگردان: محمدحسین عبدالهی ثابت

مدخل کلایو بارکر در دانشنامه‌ی آزاد ع.ت.ف

مردگان هم بزرگراه‌ دارند. بزرگراه‌هایی که صف پیوسته‌ی اشباح و درشکه‌های رؤیا را از میان برهوت آنسوی زندگانی ما می‌گذرانند و عبور بی‌وقفه‌ی ارواح درگذشته را بر خود تحمل می‌کنند صدای تپ تپ تکان‌هایشان در ویران گوشههای جهان از میان شکاف‌هایی که خشونت، سنگدلی و شرارت پدید می‌آورندشان، شنیده می‌شود. انتفال آن مردگان سرگردان را آن گاه که قلب در شرف از هم پاشیدن است می‌توان به یک نظر دید، آن زمان که آن چه باید پنهان باشد آشکارا در معرض دید قرار می‌گیرد. این بزرگراه‌ها تابلوهای راهنما دارند، و پل و نوار شنی، حتا تقاطع و عوارضی هم دارند.
در این چهار راه‌ها است که خیل مردگان به هم می‌رسند و انگار همان‌جا این شاهراه ممنوعه ممکن است به دنیای ما سرریز کند. ترافیک در تفاطعات زیاد است؛ در تقاطع‌ها صدای مردگان بیداد میکند و در اینجا سدی که یک واقعیت را از دیگری جدا میکند، به دلیل عبور و مرور بیشمار رو به نازکی و سستی میگذارد.
چنین تقاطعی از دنیای مردگان مقارن است با خانهی پلاک 65 در دنیای ما، تولینگتون پلیس [1]. خانهای با نمای آجری و به سبک معماری سبک گرگوری [2] که تک و تنها جدا افتاده است. خانهی پلاک 65 هیچ چیز به خصوص و قابل توجهی ندارد. خانهای قدیمی و فراموش شده؛ نمایندهی نالایقی از جلال و شکوه دوره‌ای که زمانی قرار بود معرف آن باشد. این ملک برای مدت 10 سال یا بیشتر خالی و متروک بوده است.

مشکل اصلی که مستاجران را از خانه‌ی شماره‌ی ۶۵ فراری می‌داد، نه نم‌کشیدن دیوارها بود نه پوسیدگی زیرزمین؛ حتا نشستی که موجب شکافته‌شدن جلوی ساختمان، از پله‌های پادری تا لبه‌ی بام شده بود هم سبب اصلی نبود. دلیل اصلی سر و صدای ترددها بود. همهمه و سر و صدا در طبقه‌ی بالایی هیچ وقت کم نمی‌شد. همهمه گچ‌ کاری دیوارها را شکاف انداخته بود و تیرهای ساختمان را خم کردهبود؛ پنجرهها را به تق تق و لرزش انداخته و ذهنها را ویران میکرد. خانهی شمارهی 65، تولینگتون پلیس، خانهای نفرینشده بود. هیچکس نمیتوانست برای مدت زیادی مالک آن باشد و کارش به جنون نکشد.

اوقاتی در تاریخچهی خانه بود که در آن اتفاقات وحشتناکی رخ میداد. هیچکس نمیدانست چه چیز یا چه موقع. اما حتا برای ناظری ناشی و تازه‌کار هم، جو آزاردهندهی خانه به خصوص در طبقهی بالایی غیرقابل انکار بود. هوای خانهی شمارهی 65 یادآور خون بود و نوید خون با خود داشت، رایحهای که در مخاط تهنشین میشد و مقاومترین معدهها را بههم میریخت. جانوران موذی، پرندگان و پشهها از ساختمان و حوالی آن دوری میکردند. هیچ جانوری در آشپزخانه نمیخزید و هیچ سار و سوسری و سوسکی در زیرشیروانی آن لانه نمیکرد. هرآنچه خشونت به سر آنجا آوردهبود، مانند چاقویی که شکم یک ماهی را پاره میکند، خانه را دریدهبود و از میان این شکاف، زخمی که بر تنهی دنیا واردبود، مردگان به بیرون میجهیدند و حرفشان را میزدند.
به هر حال اینها شایعات بود.

سومین هفتهی تحقیق در تولینگتن پلیس بود. سومین هفته بدون دستیابی به موفقیت در حیطهی موارد غیرمعمولی. با جذب یک تازه‌کار- پسر بیست سالهای با نام سایمون مکنیل [3] به عنوان یک احضار کنندهی ارواح- گروه فراروانی دانشگاه اِسِکِس[4] با وجود ثبت تمام وقایع، هیچ مدرک متقن و بیچون و چرایی از زندگی پس از مرگ نداشت.
در بالاترین اتاق خانه، در پس راهروی اتاقی تنگ و تاریک، پسرک مکنیل ظاهراً مردگان را فرامیخواند و مدارک متعدد بود که نشان می‌داد مردگان به احضار او پاسخ داده‌اند. نوشتههایی از صدها دستخط مختلف که روی دیوار رنگ و رو رفتهی اخرا رنگ اتاق نوشته میشد. به نظر میرسید آنها هرچه به ذهنشان میرسد مینویسند. نام و تاریخ تولد و البته تاریخ مرگشان. بخشی، خاطرات و دعاهای خیر برای بازماندگانشان بود؛ برخی دیگر نوشتههای عجیب و غریب و هذیان‌گونه‌ای بود که گویای شکنجههای حال حاضرشان بود و همچنین افسوس و حسرت من باب لذائذ از دسترفتهشان. بعضی دستخطها زشت و بعضی دلنشین و زنانه بود. و نیز نقاشیهای مستهجن و لطیفههای نیمه کاره که کنارِ شعرهای عاشقانه نوشته میشد. یک گل رز بدریخت، بازی دوز و حتا لیست خرید.
افراد معروف هم به پای این دیوار نزار آمده بودند. افرادی مثل موسولینی [5]، جنیس جوپلین [6] و جان لنون [7]. آدمهای بینام و نشان هم پای نوشتههای خود را در کنار خط بزرگان امضا کرده بودند. مثل یک لیست حضور و غیاب برای مردگان بود که هر روز هم به تعداد آن افزوده میشد. انگار خبرش داشت میان مجامع دورافتاده پخش میشد و آنها را دعوت میکرد تا از سکوت خارج شوند و این اتاق بایر را با حضورشان متبرک کنند.
بعد از عمری کار و تحقیق در زمینه روح و روان، دکتر مری فلورسکیو[8] به خوبی به مفهوم شکست عادت کرده بود. کار راحت این بود که بی‌خیال،‌ کناری بنشینی و یقین بدانی که مدارک و شواهد خود را نمایان نخواهند کارد. حالا،‌ ناگهان این موفقیت خیره‌ کننده، او را در عین وجد و شعف،‌ گیج و مبهوت کرده ‌بود.

به مانند سه هفتهی اخیر در اتاق اصلی طبقهی وسط نشست، در حالی که با یک جهش از پلهها به اتاق نوشتههای طبقهی بالا میرسید. با حیرت به سر و صداهای طبقهی بالا گوش میداد. به سختی میتوانست باور کند قسمتش شده تا در صحنهی این معجزه حاضر باشد. قبلاً هم نشانه‌های ضعیفی، صداهایی میآمد که الکی آدم را به جهان دیگر امیدوار میکرد ولی این اولین بار بود که این قلمرو اصرار به شنیدهشدن داشت.
صداهای طبقهی بالا قطع شد.
مری به ساعتش نگاه کرد. شش و هفده دقیقهی بعد از ظهر.
به دلایلی که بازدید کنندگان بهتر میدانند، ارتباط هیچگاه بیش از ساعت 6 ادامه نمییافت. مری تا نیمساعت بعد صبر میکرد و سپس بالا میرفت. امروز چه خبر بود؟ امروز چهکسانی به آن اتاق کوچک و کثیف آمده و اثری از خود به جا گذاشته بودند؟
دستیارش، رگ فولر [9] پرسید:«دوربینها رو راه بندازم؟»
مری که انتظارش را داشت جواب داد: «بله لطفا.»
« فکر میکنید امروز چیزی نصیبمون بشه؟»
« ده دقیقه بهش فرصت میدیم.»
« باشه»
در طبقهی بالا، مکنیل در گوشهی اتاق ولو شده و به تماشای خورشید ماه اکتبر از میان پنجرهی کوچک اتاق مشغول بود. احساس کرد زمینگیر و بستری شدهاست؛ تک و تنها در آن اتاق لعنتی. اما با خودش خندید. از همان خندههای گرم و دلربا که منطقیترین قلبها را جذب خود میکرد، مخصوصاً مال دکتر فلورسکیو را. آه بله. زن شیفتهی او شده بود. شیفتهی لبخندش، چشمانش و نگاههای گنگش که به او میانداخت.
بازی خوبی بود.
در آغاز واقعاً همهاش یک بازی بود. حالا سایمون میدانست برای اهداف بزرگتری قمار میکند. چیزی که به عنوان نوعی آزمایش دروغسنجی آغاز شده بود، حالا به یک رقابت جدی تبدیل شده بود: مکنیل در برابر حقیقت. حقیقت ساده بود: او یک متقلب بود. او تمام «روحنوشتههایش» را روی دیوار مینوشت و در عین حال چند ورقهی سربی را زیر زبانش مخفی کرده بود. داد و قال میکرد، به خود میپیچید و فریاد میکشید بدون این که هیچ انگیزه و محرک خاصی جز شیطنت داشته باشد و همچنین نامهای ناآشنایی که مینوشت، ها ها. از فکر کردن به آنها خندهاش میگرفت. نامها را از دفترچه تلفن پیدا کرده بود.
بله، واقعاً که بازی خوبی بود.
دکتر قولهای زیادی به او میداد، او را با تشویق هر دروغی که از خود درمیآورد، به شهرت وسوسه میکرد. قول ثروت، قول حضور در تلویزیون و تشویق مردم و تملقهای فراوانی که تا به حال به گوشش نخورده بود. تا زمانی که او روح احضار می‌کرد.
دوباره از آن لبخندهایش زد. دکتر او را «واسطه»ی خود صدا میزد. پیام رسانی معصوم. دکتر به زودی به طبقهی بالا میآمد و چشمانش را به او میدوخت. پسرک صدایش را میلرزاند و چشمانش را تر میکرد و با هیجانی معصومانه به یک سری نام و پرت و پلاهای روی دیوار اشاره میکرد.
سایمون وقتی دکتر به برهنگیاش یا تمام بدنش به جز برهنگیاش نگاه میکرد خوشش میآمد. در طول مدت این دوره او فقط یک تکه لباس زیر به بدن داشت تا از هرگونه کمک پنهانی یا نادیدنی پرهیز کند. چه پیشگیری مسخرهای! تنها چیزی که به آن نیاز داشت، قطعه سربهای زیر زبانش بود و همچنین انرژی کافی تا بتواند در حالیکه ناله و شیونش را به سرش انداخته، خود را به مدت نیمساعت این ور و آن ور پرت کند.
داشت عرق میکرد. شکاف‌سینه‌اش از عرق،‌ مثل سطحی صیقلی برق می‌زد؛ امروز کار سخت بود: میخواست خود را به بیرون اتاق پرتاب کند، روی زمین ولو شود و از تحسین و حیرت آنها لذت ببرد. واسطه دستش را در لباس زیرش کرد و الکی با خود ور میرفت. جایی در اتاق پشه(شاید هم پشههایی) گیرافتاده بودند. این موقع، وقت پرسهزنی پشهها نبود، اما او میتوانست صدایشان را از جایی در نزدیکیش بشنود. وزوز میکردند و خود را به پنجره میکوبیدند، یا شاید هم به دور لامپ جمع شده بودند. صدای ضعیف بالهایشان را میشنید اما برایش سوال برانگیز و جالب نبود. به اندازهی کافی در فکر بازی با دکتر و لذت سادهی ور رفتن با خودش غرق شده بود که حواسش به این چیزها نبود. حواسش به این نبود که چگونه این حشرات بیآزار وزوز میکنند، آواز میخوانند و ناله سر میدهند.
مری فلورسکیو با انگشتانش روی میز ضرب گرفت. حلقهی ازدواجش امروز شل شده بود و با ریتم ضربش تکان میخورد. گاهی اوقات تنگ و سفت می‌شد؛ گاهی اوقات شل و آویزان. این یکی از آن رازهای کوچک و ساده‌ای بود که هیچگاه بررسی نکرده و به سادگی فقط پذیرفته بود. درواقع امروز خیلی شل بود و تقریباً داشت از انگشتش درمیآمد. به صورت آلن[10]، آلن عزیزش فکر کرد. از درون حلقهاش به او فکر کرد انگار که به انتهای یک تونل نگاه میکند. واقعاً مرگش این شکلی بود به درون تونلی انتقال یافته‌ بود و همین‌طور دورتر و دورتر به سمت تاریکی انتهای تونل برده بودندش؟ حلقه را بیشتر در انگشتش فرو کرد. از پس سرانگشت سبابه و شصتش تقریباً میتوانست طعم تند فلز را به محض لمس حلقه بچشد. حس غریبی آمیخته به توهم داشت.
برای خلاصی از این تلخی به پسرک فکر کرد. صورتش به راحتی هرچه بیشتر در ذهن مری شکل گرفت و با آن خنده و فیزیک معمولی همچنان غیرمردانهاش، به ضمیر خودآگاه مری راه یافت. واقعاً مثل یک دختر بود، انحنا و ظرافت ظاهرش، شفافیت دلربای پوستش و معصومیتش.
انگشتانش هنوز روی حلقهاش بود و طعم تندش بیشتر شد. مری سرش را بالا کرد. فولر داشت اسباب و تجهیزات را آماده میکرد. در اطراف سر طاسش حلقهای از نور سبز و ضعیفی میلرزید و موج برمیداشت. مری ناگهان سرش گیج رفت.
فولر هیچچیز ندید و هیچچیز نشنید. سرش به کار خودش بود. مری همچنان به او خیره بود و هالهی نور را تماشا میکرد و احساس کرد حس جدیدی درونش بیدار میشود و وجودش را تسخیر میکند. به نظرش رسید هوا ناگهان جان گرفت. مولکولهای اکسیژن، هیدروژن و نیتروژن او را صمیمانه درآغوش میگرفتند. هالهی دور سر فولر داشت گسترده میشد و رد پرتوهای همنوع را از همهی اشیاء اتاق میگرفت. حس غیرطبیعی سرانگشتانش نیز شدت میگرفت. همزمان با بازدم میتوانست رنگ نفسش را ببیند. می‌توانست به وضوح، صدای میزی که پشتش نشسته بود را بشنود: نالهی ضیفی که از وجود جامدش خارج میشد.
دنیا گشوده می‌شد: مشاعرش را به سمت وجد و خلسه می‌برد و کارکرد حواسش را در تشتتی وحشیانه به بازی می‌گرفت.
او به یکباره میتوانست دنیا را نه صورت مجموعهای از سیاستها یا مذاهب بلکه به عنوان مجموعهای از مشاعر ببیند. حواسی که از موجود زنده گرفته تا میز چوبی غیر زنده و طلای کهنهی حلقهی ازدواجش را دربرمیگرفت.
شکاف به روی شاهراه باز میشد. در سرش صداهایی را میشنید که از هیچ موجود زندهای خارج نمیشد.
سرش را بالا کرد یا شاید هم نیرویی با خشونت او را وادار به این کار کرد. همه جا را کرم پوشانیده بود. نه، امکان ندارد! به نظر زنده می‌رسید؛ وول می‌خوردند و می‌لرزیدند. میتوانست پسرک را از زیر سقف ببیند. روی زمین نشسته بود و برآمدگی زیر شکمش در دستش بود. سرش را درست مثل او عقب افتاده بود و باز هم مثل مری غرق در سرور و لذت بود. حالا میتوانست نور تپنده و لرزانی را درون و اطراف بدن پسر ببیند که نشات گرفته از شهوت درون احشائش بود. ذهنش هم آکنده از لذت بود.
چیز دیگری هم دید. دروغی در وجودش بود. در جاییکه مری فکر میکرد نیرویی خارقالعاده نهقته باشد، هیچچیز وجود نداشت. او هیچ توانایی برای صحبت با مردگان نداشت. نه الان و نه هیچوقت دیگری. و این برای مری دردناک بود. او فقط یک دروغگوی کوچک بود. یک پسر دروغگوی و شیرین و دوستداشتنی. پسرک دروغگوی سفیدی که صداقت و فراست لازم را نداشت تا بفهمد چهکار کرده است.
دیگر همهچیز تمام شده بود. دروغها گفته شده بود. حقهها به خوبی سوار شد هبودند و مردم در شاهراه، از این که مورد استهزا قرارگرفته بودند، ناراحت بودند. درون شکاف دیوار سر و صدا میکردند و به دنبال تلافی بودند.
مری دریچه را باز کرده بود. بدون این که خودش بداند انگشت بر جای بدی گذاشته بود و به آهستگی قفل دریچه را بازکرده بود. تمنای او برای پسرک مسبب این ماجرا بود. خیالات نامحدود او درباره‌ی پسرک، ناامیدیش، شور و التهاب و تنفر و انزجارش شکاف را بازتر کرده بود. از تمام نیروهایی که این مجموعه را آشکار میکرد، عشق و ملازمش، شهوت و جز لاینفک این دو، فراق و دوری از همه قویتر بودند. و حالا مری تجسمی از هر سه بود. عشق و شهوتش برای پسر و حس کردن این که این دو واقعاً غیر ممکناند. و تمام اینها به انضمام احساسی که خودش هم انکار میکرد، و آن این که مری میخواست باور کند که پسرک را فقط به عنوان واسطهاش دوست دارد.
و این درست نبود! به هیچوجه درست نبود. مری از اعماق وجودش پسر را میخواست، آن هم همین الان. منتها الان دیگر خیلی دیر شده بود.
هجمهی ارواح را دیگر بیش از این نمیشد نگه داشت. آنها میخواستند به شیاد کوچک برسند. و او در ممانعت از آنها تک و تنها بود. تنها کاری که از دستش برآمد این بود که به محض باز شدن شاهراه پیش رویش، صدایی از سر وحشت از خودش درآورد. حالا فهمید که این تقاطعی که مردگان بر سر آن ایستادهاند، معمولی نیست.
فولر صدا را شنید. از فکر درآمد و سرش را بالا کرد و پرسید:«دکتر شما چیزی گفتید؟». مری از گوشهی چشمش او را دید. حالتی پرسشگرانه به خود گرفته بود و نور آبی تماماً او را دربرگرفته ‌بود.
معدهی مری به هم ریخت و او به این فکر افتاد که این ماجرا چگونه قرار است به پایان برسد. صورتهای شبحگون مردگان در پیش چشمانش کاملاً واضح و شفاف بود. میتوانست عمق و کنه رنج و عذابشان را ببیند و با آنها همدردی کند. با ناراحتی دریافت شاهراههایی که در تولینگتن پلیس به هم میرسند، گذرگاههای های معمولی نیستند. او به جریان شاد و سرخوش مردگان معمولی نگاه نمیکرد. نه، این چنین نبود. آن خانه به روی جادهای در میگشود که تنها قربانیان و مرتکبان خشونت و شرارت بر آن پا میگذاشتند. مردان، زنان و بچههایی که بدترین و سختترین دردهای قابل تصور ذهن را در لحظهی مرگ تحمل کرده بودند و ذهن و فکرشان مملو از شرح و تفصیل چگونگی مرگشان بود. چشمانشان گویاتر از هر کلامی جان‌کندنشان را شرح میداد. بدنهای مثالیشان هنوز جراحاتی را که باعث مرگشان شده بود، بر خود داشت. میدید که بیگناهان و عذابشدگان، به راحتی با شکنجهگرانشان همراه بودند. این هیولاها، این عباراتِ شوریده‌ی در هم ریخته‌ی خونین، دزدکی به این جهان نگاه می‌کردند، موجوداتی غیرممکن، معجزاتِ ناگفتنی و ممنوعِ گونه‌ی ما، داشتند عبارات و کلماتِ نامفهومشان را زمزمه می‌کردند.

حالا پسر هم متوجه آنها شد. مری دید که پسر در اتاق غرق در سکوت کمی چرخید و فهمید صداهایی که میشنیده مال پشه نبودند و نالهها، متعلق به حشرات نیستند. او به ناگاه پیبرد و فهمید که او در گوشهی کوچکی از جهان زندگی میکند و باقی آنها، دنیاهای سوم و چهارم و پنجم بر دوشهایش فشار میآورند، آنها حریص و مصمم بودند. ترس پسر و اضطرابش برای مری به مثابه بو و طعم درآمده بود. بله، او پسر را میچشید، آن طور که همیشه آرزویش را میکرد. اما این یک بوسه نبود که احساسات آن دو را به هم پیوند میداد بلکه وحشت درحال افزایش پسر بود. وحشت مری را آکنده از خود کرد و همدردیش را برانگیخت. نفحات وحشتناک برای هردویشان یکسان بود. از حنجرههای خشکیدهشان زمزمهی ضعیف یک کلمه خارج میشد:
«خواهش میکنم...» که بچه میفهمد.
«خواهش میکنم...» ترحم را برمی‌انگیزد.
«التماس میکنم...» که حتا مردگان هم قطعاً باید اطاعت کنند.
«خواهش میکنم...» اما امروز چنین لطف و بخششی صورت نمیگرفت و مری این را به خوبی میدانست.
این مردگان اوقات تلخ و محزونی را در شاهراه گذرانده بودند. زخمهایی که آنها را کشتهب ود با خود حمل میکردند. جنونی که قتلعامشان کردهبود با خود به همهجا میکشیدندش. آنها سبکسری و گستاخی، حماقت و دروغهای از خود ساختهی پسر را که از آن‌چه با خود داشتند یک بازی ساختهبود، تحمل کرده بودند. و حالا میخواستند حقیقت را بگویند.
فولر از نزدیک به او نگاه میکرد و حالا صورتش در دریایی از نور نارنجی تپندهی شناور بود. دستان فولر را بر پوستش احساس کرد. طعم ترش سرکه را داشتند.
نفسش مثل آهن بود. پرسید:«حالت خوبه؟»
سرش را تکان داد. نه، حالش خوب نبود. هیچچیز خوب نبود.
شکاف لحظه به لحظه بازتر میشد و از میان آن مری میتوانست آسمانی دیگر را ببیند، آسمانی خاکستری که بر شاهراه سایه افکنده بود و واقعیت دنیایی خانه را سراسر دربرگرفته بود.
در حالیکه با چشمانش به سقفی اشاره میکرد که مصالحش در حال ناپدیدشدن بود، گفت: «خواهش میکنم...»
بازتر و بازتر. دنیای شکنندهای که مری در آن زندگی میکرد تا آخرین نقطه پیشرفته بود. و در آخر، ناگهان مثل سدی فروریخت و آب سیاه به درون اتاق جاری شد و مانند سیل همهچیز را فراگرفت.
فولر متوجه چیزی غیرعادی شد (از رنگ نفسش ترسی دفعی پیدا بود)، اما نمیتوانست بفهمد چه اتفاقی در شرف وقوع است. مری لرزش ستون فقراتش را حس کرد، تلاطم مغرش را دید.
فولر پرسید: «اینجا چه خبره؟». حالت رقتانگیز سوال کردنش مری را به خنده واداشت.
در طبقهبالا، ظرف آب در اتاق نوشتهها در هم خرد شد.
فولر مری را رها کرد و به سمت در دوید. همین که فولر به سمت در رفت، در شروع به تق تق کردن و کوبیدن کرد. انگار تمام ساکنین دوزخ از آن سو به در میکوبیدند. دستگیره پیچید و پیچید و پیچید. رنگ در تابله شد و کلید قرمز و گداخته. فولر رو به دکتر کرد. مری همچنان با همان حالت عجیب و غریب، روی صندلی نشسته بود و سرش رو به سقف و چشمانش گشاد شده بود.
فولر دستش را دراز کرد تا دستگیره را بچرخاند اما قبل از این که حتا لمسش کند، در باز شد. هال و همهچیز پشت در ناپدید شده بود. جایی که قبلاً اندرونی بود حالا تا آنجا که چشم کار میکرد منظرهی شاهراه قرار داشت. این صحنه فولر را در یک آن از پا درآورد. مغزش قدرت درک این چشمانداز را نداشت و نمیتوانست بار اضافی که از اعصابش میگذشت را کنترل کند. قلبش ایستاد. انقلابی از درون، سیستم بدنش را از این رو به آن رو کرد. مثانهاش خالی شد. رودهاش خالی شد. اندامش به لرزه درآمد و از کار افتاد. همین که به زمین افتاد، صورتش مثل در پف کرد و تاول زد و نعشش مثل دستگیره به لرزه افتاد. دیگر به یک جسم بیجان تبدیل شدهبود.
جایی در شرق، روحش به خیل آسیبدیدهی شاهراه پیوست و در راهی قدم میگذاشت که به تقاطعی منتهی میشد که لحظهای پیش در آن جان باخته بود.
مری فلورسکیو دانست که دیگر دست تنها است. بالای سرش، پسرک شگفتانگیز، کودک زیبا و متقلب مری، از درد به خود میپیچید و جیغ میزد. مردگان دستان حریص و انتفام جوی خود را به پوست پسر رسانده بودند. مری نیتشان را میدانست، میتوانست از چشمانشان بخواند، چیز جدیدی در آن نبود. تمام اتفاقات وحشتناک در تاریخ این خانه، این لحظات زجرآور را در خود حبس کرده بود. مکنیل آنجا بود تا وصیتنامهی آنها باشد. آنجا بود تا صفحهی مردگان باشد، کتابشان باشد، مجرایی برای ثبت حسبحالشان باشد. کتابِ خون. کتابی از جنس خون. کتابی نوشتهشده با خون. مری به یاد اوراد نامههایی افتاد که بر پوست انسانهای مرده نوشتهشده بود. مری آنها را دیده بود و لمسشان کرده بود. به یاد خالکوبیهایی افتاد که دیده بود. سیرکهای عجایب بعضی از آنها را نشان میدهند. باقیشان فقط عملههای ژندهپوش آوارهی خیابانها بودند که پیامی برای مادرانشان بر پشتشان حک کرده بودند. نوشتن کتاب خون، چیز عجیب و ناشناختهای نبود.
اما خالکوبی روی چنین پوستی؟ چنین پوست شفافی؟! آه خدایا! این یک جنایت به تمام معنا بود. شکستههای تنگ آب خردشده بر پوست مکنیل حکاکی میکرد و پوستش را میدرید و مکنیل جیغ میکشید. مری هم درد و عذاب مکنیل را حس میکرد انگار که بر خودش وارد شوند ولی زیاد وحشتناک نبود.
پسر همچنان جیغ میکشید، میجنگید و با دست و بالش به اطراف ضربه میزد. مرده‌ها اما،‌ بی‌تفاوت به واکنش‌های پسرک، او را دوره کرده بودند. گوششان هم به هیج خواهش و تمنایی بدهکار نبود. با اشتیاق تمام، با شور و شوقی که که مدت‌ها سرکوب شده ‌بود بر رویش مینوشتند. مری همچنان گوش داد تا صدای نالهی پسر از شدت خستگی رو به کاهش گذاشت. مری با بار سنگین ترسی که بر اندامش نشسته بود میجنگید. ناگهان، به طریقی احساس کرد که باید برخیزد و به طبقهی بالا برود. برایش اهمیت نداشت که چه چیز بیرون در یا روی پلههاست. پسرک به او نیاز داشت و همین کافی بود.
بلند شد. احساس کرد موهایش مثل گردبادی به پرواز درمیآیند. تازیانه‌زن، مثل مارموهای مدوسا. واقعیت در هم پیچید. به سختی میتوانست ادعا کند که چیزی به نام زمین زیر پایش قرار دارد. الوار و مصالح خانه شبحگون شده بود و در آن سوی دیوار، تاریکی ملتهب او را به درون خود میکشید. به در نگاه کرد. تمام مدت رخوتی را در وجودش حس میکرد که مبارزه با آن بسیار سخت مینمود.
به وضوح روشن بود آنها نمیخواهند او از جایش برخیزد. به این فکر کرد که شاید حتا کمی از او میترسند. این فکر مطلبی را برایش روشن کرد. به چه دلیل آنها باید خود را به زحمت بیندازند تا او را بترسانند، جز این که حضورش در آنجا، چیزی که این دریچه را به دنیای آنان گشوده بود، اکنون برایشان تهدید به حساب میآمد؟
در باز بود. در آن سو، واقعیت فیزیکی خانه در مقابل آشفتگی خروشان شاهراه کاملاً مغلوب و ناپدید شدهبود. قدم به بیرون گذاشت. بر روی سطحی تمرکز کرد که پایش را بر آن میگذاشت هرچند چشمانش دیگر آن را نمیدید. آسمان بالای سرش آبی پررنگ بود. شاهراه عریض بود و باد بر آن میوزید. مردگان از هر سو فشار میآوردند. او مقاومت میکرد و از میانشان عبور میکرد، مثل این که از میان خیل مردم زنده عبور کند. با حالتی احمقانه و خیرخیره او را تماشا میکردند و از تعرضش بیزار بودند.
دیگر «خواهش میکنم»ی در کار نبود. حالا دیگر مری هیچچیز نمیگفت. فقط دندانهایش را به هم میسایید و چشمانش را نازک کرد تا در مقابل شاهراه، پلهها را ببیند. پاهایش را جلو پرت میکرد تا بلکه واقعیت پلههایی را پیدا کند که میدانست آنجاست. پایش به پلهها خورد و لغزید. خروشی از مردگان به پا خاست. نمیتوانست حدس بزند آیا به دست و پا چلفتگیش میخندند یا به او هشدار میدهند که چهقدر از گلیمش فراتر رفته است.
پلهی اول را پشت سر گذاشت. پلهی دوم، پلهی سوم...
با این که از هر سو او را میدریدند اما داشت بر جمعیت غلبه میکرد. پیشرویش، آن سوی در میتوانست دروغگوی کوچکش را ببیند که نقش زمین شده بود و مهاجمان دورهاش کرده بودند. اندک تکههای تنپوشش تا قوزک پایش پایین کشیده شده بود. این صحنه بیشتر شبیه به تجاوز به عنف بود. پسرک دیگر جیغ و داد نمیکرد، اما چشمانش همچنان از ترس و درد گشاد بود. حداقل هنوز زنده بود. انعطاف طبیعی ذهن جوانش، منظرهی پیشرویش را تقریباً پذیرفته بود.
ناگهان پسر جهشی کرد و از میان در درست به او خیره شد. حالا، در پایان راه، او استعداد واقعیش را بروز داد. قدرتی که مری را از درون میشکست، اما برای برقراری ارتباط کافی بود. نگاههایشان به هم رسید. در دریای تیرگی و سیاهی، که از هر سو با مناظری محدود شده بود که آنها نه میشناختند و نه میفهمیدند، قلبهای زندهشان با هم پیوند خورد.
پسر به آرامی و با لحنی بینهایت رقتانگیز و ترحمبرانگیز گفت: «متاسفم، متاسفم، متاسفم.» صورتش را برگرداند و از او روی گردان شد.
مری مطمئن بود بالای پلهها ایستاده است. آن طور که چشمانش گواهی میداد، پاهایش هنوز بر هوا گام میگذاشت و صورت سفرکردگان بالا، پایین و همهسویش بود. میتوانست هرچند خیلی گنگ و مبهم اما کلیت در و تخته و الواری که سایمون بر روی آن دراز کشیده بود را ببیند. حالا او از سر تا پا به یک توده خون بدل شده بود. مری میتوانست نوشتهها و هیروگلیف*های حاکی از درد و رنج را بر ذره ذرهی تنه، صورت و دست و پای سایمون ببیند. در یک لحظه به نظر رسید سایمون کانون همه چیز قرار گرفت و مری توانست او را در اتاقی خالی ببیند که آفتاب از پنجره به دورن آن میتابید و تنگ خرده شده هم درکنارش بود. سپس تمرکزش به هم ریخت و به جای منظرهی قبلی، جهان نامرئی را میدید که در آن سایمون در هوا معلق بود و مردگان از هر طرف بر او مینوشتند، موهای سر و بدنش را کشیدند تا صفحهشان را تمیز کنند. بر پلکهایش مینوشتند همینطور بر اندامهای تناسلیش، بر شکاف بین پاهایش و بر گودی کف پایش.
در هر دو منظره جراحات دیده میشد. همینطور خون بود که از تن سایمون میرفت، چه او را با حکاکانش ببیند چه تنها بر کف اتاق.
حالا دستش را دراز کرد تا دستگیرهی در را بگیرد. دست لرزانش را جلو برد تا واقعیت جامد دستگیره را لمس کند، اما با تمام نیرو و تمرکزی که به خرج می‌داد، تصویر واضح نمیشد. تصویری شبحوار در جلوی چشمانش بود تا بر آن تمرکز کند و همین کافی بود. به دستگیره چنگ زد و چرخاند و در را محکم باز کرد.
آنجا بود، درست در مقابلش. فقط دو تا سه یارد هوای راکد بینشان فاصله انداخته بود. دوباره چشمانشان به هم افتاد، و نگاهی گویا، که بین زندگان و مردگان مشترک بود، بینشان رد و بدل شد. در آن نگاه، ‌هم ترحم و هم عشق توامان وجود داشت. اوهام از بین رفت، دروغها به غبار بدل شد. جای لبخندهای ساختگی پسرک، شیرینی واقعی وجود داشت که در صورت مری جواب میگرفت.
و مردگان که از این نگاه وحشت داشتند، رویشان را برگرداندند. صورتهاشان به هم ریخت، انگار که پوست بر استخوانها کشیده شود و پوستهاشان کبود و سیاه. حسرت از صدایشان میبارید و میدانستند که شکست خوردهاند. مری دستش را دراز کرد تا پسرک را لمس کند. دیگر لازم نبود با خیل مردگان مبارزه کند. آنها از هر سو به درون حفرههاشان کشیده میشدند. انگار پشهای در حال مرگ از روی پنجره به پایین سر بخورد.
صورتش را به آرامی لمس کرد. در واقع بیشتر شبیه تبرک کردن بود. چشمان سایمون پر از اشک شد و اشک از گونهی زخمیاش به پایین لغزید و با خون صورتش در هم آمیخت.
مردگان دیگر صدایی از خود در نمیآوردند و حتا دهان هم نداشتند. آنها در امتداد شاهراه محو میشدند و شرارتشان بند میآمد.
اتاق، دوباره آرام آرام ساخته شد. تختههای کف و زیر بدن گریان پسر مرئی میشدند. میخها به تختهها فرو میرفت. پنجره کاملاً واضح شد و خیابان در گرگ و میش غروب بیرون، از سر و صدای بچهها پر میشد. شاهراه به طور کامل از دید انسان‌های زنده خارج شد. رهگذرانش رویشان را به تاریکی کردند و به فراموشی قدم گذاشتند و نشانهها و نوشتههایشان را در دنیای واقعی به جا گذاشتند.
در طبقهی میانی خانهی پلاک 65، بدن باد کرده و متعفن رگ فولر هر از گاهی به وسیلهی مسافرانی که از تقاطع میگذشتند پا میخورد و لگد میشد. قدری که گذشت،‌ پیش از اینکه انبوه جمعیت او را به سمت سرمنزل داور‌ی‌اش هل بدهد، روح رگ فولر، همراه ازدحام ارواح دیگر، به طبقه‌ی پایین رسید و به بدنی که زمانی متعلق به وی بود، نگاهی انداخت در اتاق نیمهروشن طبقهی بالا، مری فلورسکیو کنار پسرک مکنیل زانو زد و صورت خونالود او را در دست گرفت. نمی‌خواست خانه را ترک کند تا وقتی که مطمئن شود،‌ شکنجه‌گران بر نمی‌گردند.

صدای دیگری نمیآمد فقط سوت جتی به گوش میرسید که از استراتوسفر عبور میکرد. تنفس پسر هم به حال عادی بازگشته بود. هیچ هالهی نوری در اطرافش نبود. همهی حواس به وضعیت عادی برگشته بودند. بینایی، شنوایی، لامسه.
لامسه!
این بار طوری لمسش کرد که تا قبل از این هیچگاه جرات نکرده بود. سرانگشتانش را به آرامی و نرم بر پوست پسر کشید. انگشتانش را بر روی پوست ورم کرده و برآمدهی پسر میکشید مثل زن کوری که خط بریل بخواند. بر هر میلیمتر از تن پسر کلمات بسیار ریزی وجود داشت که با دستخطهای گوناگون نوشتهشده بود. حتا با وجود خون روی پوست پسر میتوانست خطهای باریک نازکی که کلمات بر پوستش حک کرده بودند، تشخیص دهد. میتوانست حتا با نور کم، عبارتی که بعضاً تکرار شده بود را بخواند. این اثباتی بیچون و چرا بود و او آرزو کرد ... آه خدایا، چهطور آرزو داشت که به آن نمیرسید. و حالا، بعد از عمری انتظار، آن چه میخواست اینجا بود، افشای زندگی غیرجسمانی که بر جسم نوشته شده بود.
پسر نجات پیدا میکرد. این قطعی بود. خونریزی هم بند آمده بود و هزاران هزار زخم هم در حال بهبود بود. از هرچه بگذریم، او پسر سالم و تندرستی بود و آسیب فیزیکی جدی باقی نمیماند. البته که زیبایش برای همیشه از دست رفته بود. از حالا به بعد، بهترین سوژه برای کنجکاوی و در عین حال بدترین برای انزجار و وحشت بود. اما مری از او مواظبت میکرد و او هم به وقتش یاد میگرفت تا چگونه مری را بشناسد و به او اعتماد کند. قلبهایشان به طرزی ناگسستنی به هم پیوند خورده بود.
و بعد از مدتی که از کلمات روی بدنش فقط خراش و زخم باقی میماند، برایش آنها را میخواند. با تمام عشق و علاقه و صبرش، داستانهایی که مردگان بر بدن سایمون تعریف کرده بودند را ثبت و ضبط میکرد. داستان روی شکمش را که با خط شکستهی زیبایی نوشتهشدهب ود، شهادتنامهای که به خوبی و شکیل و زیبا بر صورت و پوست سرش حک شده بود، داستانیکه بر پشت، ساقپا و دستانش نوشتهشدهب ود را برایش میخواند و همه را گزارش میکرد. تا آخرین حروفی که زیر انگشتانش سوراخ شده بود را گزارش میکرد تا دنیا هم داستانهایی که مردگان تعریف کردند را بشنود.
سایمون کتاب خون بود و مری هم تنها مترجمش.
وقتی شب شد، مری از نشستن دست کشید و سایمون را عریان زیر آسمان تیره و آرامشبخش تنها گذاشت.


================================================

پانویس


[1]-Tollington Place
[2]-Georgian
[3]-Simon McNeal


[4]-Essexمنطقه‌ای در شرق انگلستان
[5]-Mussolini:رهبر و رئیس‌جمهور فاشیست ایتالیا که در سال 1945 اعدام شد
[6]-Janis Joplin(1943-1970): خواننده‌ی معروف پاپ آمریکایی که در لیست 100 هنرمند بزرگ تاریخ مجله‌ی رولینگ استون، در رده‌ی 46 است.
[7]-John Lennon(1940-1980):خواننده‌ی راک معروف انگلیسی و از موسسین گروه بیتل‌ها که به ضرب 4 گلوله از پشت به قتل رسید.


[8]-Mary Florescu
[9]-Reg Fuller
[10]-Alan




آکادمی فانتزی، مرجع هواداران علمی‌تخیلی و فانتزی

١٣٨٨-١٣٨٣

کلیه‌ی حقوق نشر مطالب این‌ وب‌گاه محفوظ بوده و نشر مجدد محتوای نگارش و برگردان وب‌گاه تنها با اجازه‌ی کتبی و یا بر اساس اجازه‌نامه‌ها و مجوزها مجاز است.
نادیده گرفتن این حقوق مالکیت معنوی بر اساس قوانین مؤلفین و مصنفین قابل پیگرد قانونی است.