نویسنده: شبیه خودم           [khojastehrad@yahoo.com][http://artia.persianblog.ir

 

 

کتاب رو پارسال خوندم و بعدش یه مطلب کوچیک نوشتم که بد نیست این جا بیاد. البته فکر می کنم خاص اونایی باشه که کتاب رو خوندن:
صدسال تنهایی تمام شد. کتابی که چندین بار آن را برداشتم تا بخوانم و نتوانستم. اما بالاخره طلسم آن شکسته شد. تنها شخصیتی که در این کتاب برای من فهمیم و با دیگران متفاوت بود اورسولا بود . زنی که بیشتر از صد سال عمر کرد و تا پایان راه همچنان با دیگران متفاوت بود.
با خود گفتم کاش من هم مثل آمارانتا می دانستم که چه زمانی باید در تابوت دراز بکشم و بمیرم، یا مثل رمدیوس خوشگله بدون هیچ عذابی از لای پرده های پهن شده روی بند رخت به آسمان عروج می کردم و ردپایی از من به جا نمی ماند.
ملکیادس که با آوردن آخرین تکنولوژی های روز به دهکده ماکوندو همه چیز را دگرگون می کرد و بعد هم آن همه اوراق به زبان سانسکریت که تمام راز خانواده بوئندیا در آن خفته بود را در میان آنان به میراث گذاشت.
شاید خوزه آرکادیو و یا سرهنگ آئورلیانوبوئندیا و حتی آمارانتا هیچ نقشی در آن سرنوشت های مشوش و مغشوش نداشتند و تنها برای این که صد سال تنهایی به تصویر کشیده شود این همه رنج را متحمل شدند . حتی آن زنهای روسپی از سانتاسوفیا دلاپیه داد و پیلارترنرا گرفته تا هفده زنی که هرکدام برای سرهنگ آئورلیانو یک توله پس انداخته بودند،‌همه درگیر سرنوشت عجیب و غریب این خانواده بودند.
خوزه آرکادیو بوئندیا که بانی آن شهر از یاد رفته بود اولین این نسل بود که پای درختی بعد از سالها خفت به خواب ابدی رفت و آخرین آن ها بچه ای با دُم از پسر ممه که با خاله خود آمارانتا اورسولا ازدواج کرده بود.
خلاصه این کتاب با همه پستی و بلندی ها و خیال پردازی های سورئال مارکز به پایان رسید و خیال من هم راحت شد.