ادبیات اینترنتی را جدی بگیریم

منصوره اشرافی 
ashrafi_mansoureh@yahoo.com
آثار دیگری از این نویسنده

 

مقدمه:

 

البته پوشیده نیست که در حال حاضر تمامی بار ادبیات بر دوش کاغذ گذاشته نشده است و در این میان اینترنت هم، سهمی را از آن خود کرده است. ما بنا بر سبک و سیاقی دیرپا عادت کرده‌ایم که به ادبیات ـ غیر از مقوله‌ی شفاهی آن ـ به چشم کلمات نوشته‌شده بر کاغذ نگاه کنیم، ادبیات را تا به حال در قالب کلاسیک آن یعنی کتاب شناخته‌ایم و با آن انس گرفته‌ایم. گمان می‌کنیم ماندگاری نوشته‌ها و کلمات بر روی کاغذ متحمل‌تر است، در حالی که اکنون و در عصر حاضر به خاطر سهولت در ارتباطات، ادبیات اینترنتی می‌تواند خیلی راحت‌تر و سریع‌تر به دست مخاطبان خود برسد.
خصوصن که الان ادبیات کاغذی ما در شرایطی به سر می‌برد که از هر ۱۰۰۰ نسخه‌ی کتاب داستان و یا شعری که چاپ می‌شود ـ باز داستان وضعش از شعر بهتر است ـ صد عدد آن بیش‌تر به فروش نمی‌رسد و بقیه یا تحویل نویسنده داده می‌شود که خودش فکری به حال آن‌ها بکند و یا این‌که آن‌قدر در انبارهای ناشران و پخشی‌ها و... می‌مانند تا روزی که تمام شوند که آن روز هیچگاه چندان نزدیک هم نبوده است.

ادبیات جدی در اینترنت مخاطبان خاص خودش را یافته است و کسانی که در این زمینه فعالیت می‌کنند با جدیت کار خود را دنبال می‌کنند. کم نیستند سایت‌های شعر و داستان و نقد ادبی که پر از مطالب ارزشمند هستند. خلاقیت لزومی ندارد که حتمن خودش را با خودکار و قلم و بر روی کاغذ بروز دهد. اکنون آن را می‌توان در صفحات بی‌شمار وب نیز یافت. نویسنده فقط به نوشتن فکر می‌کند و این‌که چطور نوشته‌اش را به دست مخاطب برساند. هر چند که ادبیات اینترنتی در ایران نوپا تلقی می‌شود ولی بدیهی است که به تدریج به تکامل خواهد رسید و تأثیرگذاری فرهنگی آن‌ها بی‌شک قطعی خواهد بود.
در همین راستا بهتر است به جریان ادبیات در اینترنت جدی‌تر نگریسته شود و آن را به مثابه‌ی یک پدیده‌ی راحت، سریع و کم‌خرج برای ارتباط میان نویسنده و خواننده به شمار آورد. با نگاهی به ادبیات منتشرشده در اینترنت می‌توان دریافت که بسیاری از آن‌ها قابل تأمل و بحث است. در این راستا سعی خواهم کرد به ادبیاتی که در اینترنت جریان دارد تا حد امکان بپردازم.
برای اولین گام، نگاهی خواهم داشت به داستانی با عنوان: «ملاقات با هیلدا»، از «مانی. ب» درج‌‌شده در نشریه‌ی اینترنتی «هزار تو»

* * *

«و زخم من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من این جزیره‌ی سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده‌ام.
»
ــ فروغ فرخزاد


بسیار محتمل و امکان‌پذیر است که در این مورد کاملن موافق باشیم که هنر زاییده‌ی درد و رنج است نه ثمره‌ی برج عاج‌ نشینی. زیرا در آگاهی و شناخت واقعی از زندگی که در معنای واقعی‌اش با رنج قرین است هنر تجلی می یابد. حتمن برای خلق یک اثر هنری رنجش فیزیکی جسم لازم نیست بلکه درک درست از هستی و آدمی و تشخیص مرزهای نیکی و بدی و تعهد به انسان و انسانیت کافی است، اما وقتی انسانی بخواهد این چنین بزید از رنجش جسم نیز در امان نخواهد ماند... برای آفرینش هنر تنها عشق و شور کافی است...

نیما گفته است که: «عنصر اساسی آفرینش شعر رنج و اندوه آدمی است... مایه‌ی شعرهای من رنج‌های من است.» (۲)

اثر هنری را نیز باید با این نظر نگاه کرد، به عبارتی دیگر اثر هنری بازتابی از شرایط موجود قبلی است که از آن‌ها به طرز هنرمندانه و پالایش‌شده در ذهن بهره‌برداری شده است و معنا و طرز تکوین مخصوص آن بر خود آن تکیه دارد نه بر شرایط موجود خارجی قبلی. تقریبن می‌توان گفت که اثر هنری به مثابه‌ی موجودی است که به سادگی تمام، از وجود انسان و توانایی‌ها و اختیارات او به عنوان زمینی که باید به او غذا برساند استفاده می‌کند و نیروی او را برحسب قانون‌های مخصوص خود به کار می‌اندازد و شکلی را که خود خواستار آن است بنا بر آن‌چه می‌خواهد بشود به خود می‌دهد.

صداقت هنری یکی از اصل‌های مطلق و چشم‌پوشی‌ناپذیر هنر است. صداقت در برابر موضوعی که برگزیده‌اید؛ صداقت در برابر فلسفه‌ای که انتخاب کرده‌اید؛ و صداقت در برابر تک تک آدم‌ها و مسایلی که به آن‌ها می‌پردازید. این یعنی ایمان شما به آن‌چه که آفریده‌اید. ایمان زاده‌ی صداقت است. صداقت رابط هنرمند و اثرش است. صداقت دهلیزی است که جان هنرمند را به سوی کالبد هنرش راهبری می‌کند. بدون صداقت، هیچ هنری دارای جان نخواهد بود. و به همین دلیل است که صداقت یکی از اصل‌های مطلق هنر است.

پروست در جایی نوشته است: «کتاب محصول خودی است، جز آن خودی که در عادات‌مان، در زندگی اجتماعی‌مان، در بدی‌هامان، نشان می‌دهیم.» خود راستین نویسنده تنها در کتاب‌هایش نشان داده می‌شود.

به نظر من نوشته‌ها چند دسته‌اند: نوشته‌هایی هستند که فقط برایت صحبت می‌کنند. نوشته‌هایی هستند که برای خودشان صحبت می‌کنند و نوشته‌هایی هستند که به جای تو صحبت می‌کنند...

داستان «ملاقات با هیلدا» را مرور می‌کنیم. موضوع نه غریب بود نه عجیب. بسیار ساده و سر راست. اما وقت خواندش نفس از سنگینی بار نوشته در سینه حبس می‌شود. و این به خاطر ساختش بود. وقتی موضوع پیش‌پا‌افتاده‌ای میخکوبت کرد باید کمی حواست را جمع کنی.
باخودم فکر می‌کردم این داستان چه چیزی داشت که مرا تا آخر آن یک‌نفس و بدون وقفه نگه داشت. زبان ساده و امروزی و بی‌تکلف در داستان باعث ارتباط بیش‌تر با داستان می‌شود و از سوی دیگر توصیف فضا‌ها و ترسیم موقعیت‌ها باعث ملموس شدن داستان شده است.
آینه‌ای شفاف است که مروری از عشق، مرگ و زندگی و حتا مرز مرگ و زندگی در آن منعکس می‌شود و پایان تراژیک آن، نه تنها اندوهبار نیست بلکه به خواننده احساس سبکبالی را القا می‌کند.
معشوقی وداع کرده که تأثیرش بر زندگی راوی بیش از زندگان است. معشوقی که تنهایی او را حس می‌کند و او را در آغوش می‌کشد.

«... زندگی آدم مثل یک کاروان‌سرای بی‌ در و پیکر است. آدم‌های جور واجور به‌ طور اتفاقی به آن وارد می‌شوند و پس از مدتی، خواه یک ربع ساعت باشد خواه ده سال، وقتی که از آن خارج می‌شوند، آشغال‌های‌شان را جا می‌گذارند. یک روز ناگهان به خودمان می‌آییم و می‌بینیم ــ یعنی اگر ناگهان یک روز به خود بیاییم می‌بینیم ــ کاروان‌سرای ما به یک آشغال‌سرای واقعی تبدیل شده است و ما نه راهی برای مرتب‌ و تمیز کردن آن بلد هستیم، نه نیروی چنین کاری را داریم و نه وقتش را. در میان هزارها نفر، اگر بخت بر وفق مراد آدم باشد، شاید یک نفر پیدا شود که پیش از این که زندگی ما را ترک کند، یک درخت گل گوشه‌ی باغچه‌ی ما بکارد...»

«... و پس از لحظه‌ای که مرا تماشا کرد ناگهان گفت: «اجازه دارم بغلت کنم... باید بغلت کنم». و بدون این‌که منتظر جواب بماند دست‌هایش را دور من حلقه کرد و همین‌طور که مرا به خود می‌فشرد، تکرار می‌کرد: «خوشحال‌ام... خیلی خوشحال‌ام...»
مدتی که ساعت‌ها نمی‌توانند طول آن را بیان کنند، یکدیگر را محکم نگه داشته بودیم و هیچ‌چیز از سروصدای میدان سوئد شنیده نمی‌شد، دیدم با وجود همه‌ی تغییرات، در این خصوصیت که هرچه را که در دلش می‌گذشت بی‌پروا و بدون فکر فورن به زبان بیاورد، تغییری رخ نداده است. دل من هم (شاید بیش‌تر از او) می‌خواست او را بغل کنم، اما بیان یک چنین نیازی هیچ‌وقت مانند او از من برنمی‌آید. در ذهن من چنین نیازهایی و در چنین موقعیت‌هایی حتا به جمله تبدیل نمی‌شود، چه رسد به این‌که بیان شود.»


به گمان من این که گفته می‌شود داستان باید قائم به ذات باشد به این معناست که اجزاء تشکیل‌دهنده‌ی آن ــ اجزاء تشکیل‌دهنده‌ی آن، نه تمامی ‌عناصر داستانی، زیرا امکان دارد داستانی فاقد برخی عناصر باشد ــ باید متناسب با هم، در کنار هم قرار بگیرد و یک پیکره را تشکیل بدهد به گونه‌ای که کمال این پیکره هیچ وابستگی به غیر خود پیکره نداشته باشد؛ هر رابطه‌ای را که بخواهیم در آن بیابیم؛ نیازی به سرنخ بیرونی نداشته باشیم؛ همه چیز در داستان شروع شود و در داستان تمام شود. یا دست‌کم سر نخ‌ها در داستان باشد. در این داستان بار اساسی به عهده‌ی گفت‌وگو است. گفت‌وگوی درونی راوی با خود.

باختین می‌گوید: «هر گفتار، گزاره یا گفته‌ای، حتا شخصی‌ترین صورت‌ آن، پیشاپیش یک هم‌سخن یا طرف گفت‌و‌گو را فرض می‌گیرد... هر اثر هنری ذاتن و به طور ناخودآگاه اجتماعی است.»

این داستان به جای ما صحبت کرده است. در این نوشته هر کسی می‌تواند خود را به جای راوی قرار دهد و در تمام احساس‌ها و حالات او خود را سهیم بداند. این نوشته می‌تواند از زبان هر کسی باشد. من و تو.
راوی در این داستان قربانی نیست، شکست‌خورده نیست، او یک پیروز است چرا که خود را بازیافته است. او در این حکایت، ماهیت خود را که گمان می‌برد از دست داده، دوباره به دست آورده است:

«... لفظ «لاغرمردنی» اولین‌بار از دهان آن‌ها بیرون آمد و چنان در وجود من رسوخ کرد که سالیان سال در رفتار من تأثیری مخرب و آزاردهنده گذاشت. «لاغرمردنی» در ذهن من مدت‌ها به این معنی بود که به زودی خواهم مرد. یقین پیدا کرده بودم که مرگ من به زودی فرا می‌رسد...
... خیلی آرزو داشتم بدنم مانند دیگران می‌بود، ماهیچه‌های بیش‌تری می‌داشتم و بازوهایم کمی گوشت‌دارتر می‌بود...
... اولین بار بود که به بدن خودم نگاه می‌کردم و از آن کاملن راضی بودم. یک‌مرتبه برایم روشن شد که این بدن متعلق به من است. و دیدم همین‌طور که هست، خوب است و لازم نیست طور دیگری، غیر از این‌طور که هست باشد. دلم می‌خواست پر در بیاورم. از نارضایتی‌یی که آن را سال‌ها مانند یک بیماری با خودم همه‌جا برده بودم، هیچ خبری نبود. همان‌طور که لب قایق نشسته بودم یکی از دعواهای قدیمی من با خودم در جذبه‌ی این تصویر کهنگی‌ناپذیری که هیچ‌وقت رنگش نمی‌پرد به خوبی تمام شد و بیماری مزمنی که مرا سال‌ها رنج داده بود، شفا یافت...»


این داستان، می‌تواند داستانی باشد که در درون حقیقت بنا شده. در این داستان تقابل دوگانه‌ی درک جهان واقعی را به همراه جادوی خیال می‌بینیم. سازگاری بی‌نظیری میان رؤیا، خیال و آن‌چه که در دنیای واقعی در اطراف راوی جریان دارد.
وجه مشخصه و ممتاز نوشته در این است که به رؤیاهای دور خود به چشم یک نوستالژی نگاه نکرده. بلکه به گونه‌ای آن‌ها را زنده، حقیقی، کنونی و پایدار دیده است. زبان و واگویی خاطرات دور بی‌نهایت ملموس و نزدیک و واقعی است. خواننده می‌تواند خود را نشسته بر پله، در انتظار، در قایق، احساس کند.

لاکان (۳) می‌گوید، در اثر هنری دلالت اصلی در جمله به ترتیب تقدم و تأخر نیست بلکه دلالت را باید در پشت جمله پیدا کرد یا جایی در زنجیره‌ی دال‌ها. شاید بتوان گفت متن و جمله‌ها را ذراتی فرض کنیم که حول یک محور یا جاذبه می‌گردند. بنابراین جایگاه کلمه یا مدلول را دال یا معنی کلمه تعیین نمی‌کند بلکه همان دال پنهان در پشت اثر است که نقش تعیین‌کننده دارد.
هر متن ادبی هم برای خود، خودآگاه و ناخودآگاهی دارد. خودآگاه متن همان دال‌ها، واژگان و عباراتی است که در متن کنار هم می‌آیند و به ظاهر بر مدلول‌هایی خاص دلالت دارند اما چه بسا میان آن‌چه متن به ما می گوید و آن‌چه در پشت واژگان پنهان شده، فاصله ای باشد که حتا به ذهن نویسنده نیز خطور نکرده است. این، بر خواننده، منتقد و روانکاو است که از ظواهر خودآگاه متن بگذرد و به فراسوی ناخودآگاه متن راه یابد. در این حال، دنیایی تازه کشف می‌شود که با جهان خودآگاه متن تفاوت دارد. تنها از رهگذر راه‌جویی به ناخودآگاه متن است که به ناخودآگاه نویسنده می‌توان راه جست.

در این داستان هویت آدم‌ها در رفتارهای‌شان نهفته است، بیان خاطره، بیان از دست رفتن‌ها ، بیان نداشتن‌ها نیست بلکه تأیید زندگی است. واگویی خاطره‌ها، دور شدن، رنگ باختن، و دور از دسترس بودن را ترسیم نمی‌کند، بلکه نشانگر حضور است، حضوری پایدار و بادوام. و تجلی دوست داشتن.

«... آشنایی ما از ابتدا بر اساس نوعی رفاقت، نوعی خویشاوندی روحی غیرقابل توضیح بنا شده بود. نمی‌دانستیم از یکدیگر چه می‌خواهیم، اما از هیچ فرصتی برای در کنار هم بودن نمی‌گذشتیم. وقتی حرفی نبود می‌توانستیم مدت‌ها در سکوت با هم راه برویم یا روبه‌روی هم بنشینیم. طولانی‌ترین و نزدیک‌ترین گفت‌وگوها را من با هیلدا تجربه کرده‌ام، همین‌طور سبک‌ترین و آرامش‌بخش‌ترین سکوت‌های بی‌حرف را...»

روایت باز گویی یک رویداد برانگیزاننده است با عناصری از حال و واقعیت و خاطرات گذشته. داستان پیوند خیال و خاطره و واقعیت است (شیرینی و تلخی) چیزی به ظاهر متناقض... روای این‌جا بین دو جهان زندگی در حال رفت و آمد است. یکی واقعی، جهان ملموسِ تاریخی، دیگری جهان خاطرات و خیال‌پردازی. راوی مدام در حال زدن نقبی از جهان واقعی به جهان خاطره‌هاست و دوباره بازگشت به دنیای واقعی. چرا که جهان، سرشتی دوگانه دارد. راوی با روایتی از این جهان دوگانه ــ جهان واقعی و جهانی که به رؤیا سپرده شده ــ واقعیتی را برملا می‌سازد. هوشیاری محض.
چرا که واقعیت‌گریزی‌ای در کار نیست. واقعیت‌گریزی نه به معنی ناپایبندی به واقعیت، بلکه به معنی نداشتن درک معقول از واقعیت زندگی خود و جهان پیرامون.

«... خاطره‌های قشنگ جواهرات مفقودشده‌ی ما هستند. راست می‌گوید. با خودم فکر کردم، یادآوری خاطرات گذشته پیش از این‌که زیبایی را زنده کند تأسف تلخ گم‌کردن آن‌ها را تازه می‌کند. با خودم فکر کردم، کسی نیست که این تلخی را نشناسد، اما باز با هم ملاقات می‌کنیم، باز دور هم جمع می‌شویم تا با زنده‌کردن خاطرات قدیمی لذت ببریم. گذشته‌های خاک‌آلود دور را زیر و رو می‌کنیم، صحنه‌ها را دوباره و سه‌باره و صدباره زیر ذره‌بین می‌بریم تا بلکه آن‌چیز غیرقابل توصیفی را که به «آن‌چه بود» جذابیت می‌داد بیابیم، اما جز تلخی چیزی نصیب‌مان نمی‌شود. کافه‌های وین پر است از آدم‌هایی که هر روز جهت زنده‌کردن خاطرات مرده با هم ملاقات می‌کنند. لطفن یک فنجان قهوه‌ی دیگر!... آه ... برای من هم یک آب‌جوی دیگر بیاورید!... ساعت از ده می‌گذرد. از یازده می‌گذرد. از دوازده می‌گذرد، اما زحمت‌ ما هیچ نتیجه‌ای الا تأسف بیش‌تر نمی‌دهد. نمی‌توانیم خاطرات را زنده کنیم. نمی‌توانیم به آن‌ها گرمای لازم را بدهیم. این وسط هیچ‌کس جز صاحبان کافه‌ها سودی نمی‌برد.
همین‌طور که اطراف را می‌پاییدم، با خودم فکر کردم، با شوق به محل ملاقات می‌رویم و ساعت دو نصفه‌شب وقتی که آن‌جا را ترک می‌کنیم در خلا رها می‌شویم و جز یأس و سرخوردگی چیزی حس نمی‌کنیم. با این‌که «پشت‌صحنه» را دیده‌ایم، خودمان را گول می‌زنیم. هرروز صدها یا هزارها آدم با شوق به محل ملاقات می‌روند که خاطرات را زنده کنند و آخر شب، در بهترین حالت، وقتی که مرز بین امید‌ و دلتنگی‌ها با واقعیت در اثر قهوه، سیگار‌، شراب، موسیقی‌یی که از بلندگوها پخش می‌شود و نور کم‌رنگ کافه از بین می‌رود، و دیگر چیزی حس نمی‌کنند، نوبت به پایین‌تنه می‌رسد، به آخرین‌جایی که احتمالن هنوز می‌تواند چیزی حس کند. اما رخت‌خواب همیشه مکان خوبی برای کشف این حقیقت است که حاصل‌جمع دو تنهایی، وصل نیست، یک تنهایی مهیب‌تر است. با خودم گفتم، نخ از میان بدن‌های آن‌ها رد نمی‌شود، اما روح آن‌ها مانند دو خانه‌ است که از میان آن‌ها اتوبانی می‌گذرد...»



سال‌ها است که این سؤال پیش روی ما قرار دارد که هنر در برابر واقعیت چه نقشی دارد جواب‌های متعددی به این پرسش داده شده است. برخی هنر و بالطبع ادبیات را آینه‌ی تمام‌نمای واقعیت و برخی آن را فراتر از واقعیت می‌دانند. سبک‌های متعدد هنری با فرم و زبان متفاوت به یکی از این دو جریان گرایش داشته‌اند. برخی آن را در حد افراط در واقع‌گرایی پیمودند (رئالیسم سوسیالیستی) و برخی دیگر از آن سوی بام افتادند (دادائیسم و هنر برای هنر)، اما در این بین گرایش میانه‌ای وجود دارد که گرچه به واقعیت (و عینیت) معتقد است، اما هنر و ادبیات را فراتر از اتفاقات روزمره می‌بیند، یعنی هنرمند را موظف می‌بیند که با شکل بخشیدن به واقعیت، آن را با ساختاری درخور به مخاطبش عرضه کند.
در این داستان خواننده در کنار راوی و پا به پای او خود را در قالب شخصیت داستان می‌بیند و حس می‌کند که آن‌چه که بیان شده و نوشته شده از زبان اوست که بر سطور آمده است.

فروید (۴) می‌نویسد: «شاید یک علت مهم دیگر لذت بردن ما از آثار ادبی این باشد که با خواندن آن‌ها امکان می‌یابیم، بدون شرمساری، از خیال‌پروری‌های شخصی خودمان لذت ببریم و دیگر خویش را ملامت نکنیم.»

نظریات فروید ما را به این نکته معطوف می‌کند که می‌توان رابطه‌ای میان برخی از خصوصیات آثار هنری به برخی از حوادث خصوصی و درونی زندگی هنرمند یافت که به طور ارادی یا غیر ارادی در آثار آنان وارد شده است. تمامی این داستان خویشتن‌نگری، خودشناسی، خودکاوی است چه از جانب مؤلف و چه از جانب خواننده...
نویسنده با فردیت و هویت خود مشکل ندارد و هزینه‌ی‌ آشکار کردن فردیت خود را می‌پردازد. در چنین فضایی نویسنده می‌نویسد که نویسنده باشد.
خواننده در هر سطر که پیش می‌رود احساس یگانگی و همدلی عاطفی بین خود و قهرمان داستان می‌کند. نه موضع‌گیری و نه...

در این داستان شاید نویسنده از زندگی واقعی خودش نوشته ــ یک اتوبیوگرافی ــ شاید سراپا خیال محض بوده، شاید هیلدا در دنیای واقعی وجود نداشته و شاید جزئی از شخصیت او در دنیای واقعی بوده است. شاید هیلدا از نمونه‌ی دیگری الهام گرفته شده باشد... اما ما به این چیزها کاری نداریم آن‌چه که نگاه ما را به آن معطوف می‌کند، خویشتن‌نگری مؤلف و خودشناسی اوست. ما از یاد می‌بریم ‌که مشاهدات و خاطرات راوی چیست. ما با او هم‌ذات‌پنداری می‌کنیم.

کوندرا (۵) می‌نویسد: «رمان ثمره‌ی یک توهم انسانی است، توهم توانایی فهمیدن دیگران، ولی ما از یکدیگر چه می‌دانیم؟... تمام آن‌چه آدم می‌تواند بکند، گزارش‌دادن درباره‌ی خودش است... هر چیز دیگر دروغ است.»

داستان شرایطی را تصویر می‌کند که ما تا حدودی در آن به سر برده‌ایم؛ یا مشتاقش هستیم.
عشق آمیزه‌ی کمال مطلوب و عاطفه است. به دیگر سخن طلبِ ابژه‌ی ایده‌آل باید با شور و هیجان صورت گیرد. ایده‌آل ناب کافی نیست. آن‌چه ما در باره‌اش سخن می‌گوییم شور و هیجان در زبان است. مواجه شدن با واقعیت‌های بیرونی و تجربه‌ی تلخکامی‌ها و شکست‌هایی که ناشی از درک عدم انطباق تصورات ذهنی‌اش با اعیان خارجی است، به دوگانگی واقعیت درونی و بیرونی پی می‌برد. در این مرحله آرمان‌گرایی به تدریج جای خود را به واقع‌گرایی و واقع‌بینی می‌دهد و شور ایدئالیستی کودکانه ــ که ناشی از عدم شناخت عالم خارج بود ــ مبدل به نوعی آرامش و تعادل در شخص می‌گردد.
غیاب عشق و حضور مالیخولیا و افسردگی، دامن بخش عمده‌ای از انسان‌ها را در پایان قرن گرفته است، اما در این حکایت سخن از حضور عشق است‌.



پی‌نوشت:
۱ ـ داستان «ملاقات با هیلدا»، نوشته‌ی «مانی. ب»:
http://hezartou.com/article.php?arid=2110&uid=19

نقل قول‌ها به طور غیر مستقیم:
۲ ـ برگرفته از کتاب: حرف‌های همسایه ـ نیما یوشیج
۳ ـ برگرفته از کتاب: نظریه‌ی ادبی ـ جاناتان کالر ـ ترجمه‌ی فرزانه طاهری
۴ ـ برگرفته از کتاب: رئوس نظریه‌ی روانکاوى ـ زیگموند فروید ـ ترجمه‌ی حسین پاینده
۵ ـ برگرفته از کتاب: هنر رمان ـ میلان کوندرا ـ ترجمه‌ی دکتر پرویز همایون‌پور