صد سال تنهایی

"صد سال تنهایی" از مشهورترین آثار نویسندهٔ کلمبیایی "گابریل گارسیا مارکز" است.وی که در زمرهٔ معدود نویسندگانی است که به دریافت جایزهٔ نوبل ادبی‌ نائل گردیده،این کتاب را نخستین بار به سال ۱۹۶۷ و به زبان اسپانیایی منتشر ساخت.پس از آن این اثر وی به سرعت مسیر ترقی‌ را پیمود و دیری نپایید که به ۲۷ زبان زندهٔ دنیا ترجمه گردید.

مارکز دوران کودکی خود را در دهکده ای‌ در منطقهٔ "سانتامارتا"ی کلمبیا سپری نمود.بعدها رشتهٔ حقوق را برای ادامهٔ تحصیل در دانشگاه برگزید،لاکن علاقهٔ وی به روزنامه نگاری موجب شد که تحصیل در دانشگاه را نیمه کاره رها کند و به این حرفه بپردازد.شاید توصیفات بجا و نگاه دقیق وی به وقایع  پیرامون زاییده همین تجربهٔ روزنامه نگاری او باشد..با این حال به نظر من آنچه " صد سال تنهایی"  را از یک رمان معمولی متمایز ساخته عدم یکنواختی آن است. " صد سال تنهایی"  نه داستان یک شخص،که داستان یک خانواده است.خانواده ای‌ که حیات خود را با بنای یک شهر (" ماکوندو") آغاز می‌کند.مارکز در طول داستان ،پدیدهٔ تکرار تاریخ را با تکرار نام‌ها به خوبی‌ نشان میدهد.چنانکه در طول داستان بارها شخصیت های گوناگون از نسل های متفاوت با نام های یکسان ظاهر می شوند.اینجاست که مارکز هنر خود را به کار می بندد و آرام و‌ نامحسوس قهرمان داستان را عوض کرده،نگاه خواننده را به سمتی‌ دیگر معطوف می‌کند.هرچند زمان رویداد وقایع گوناگون به درستی‌ مشخص نیست اما خواننده پس از اتمام اثر پی میبرد که چند ده سال در کنار خانواده ای‌ زیسته و بی‌ آنکه خود متوجه باشد مدتی‌ را با هریک سپری کرده است.

شاید آنچه به عنوان حلقه اتصال خانوادهٔ "بوئندیا" - که " خوزه آرکادیو بوئندیا"  آنرا پایه گذاری کرد - ‌مطرح است همین تنهایی باشد.تنهایی که ابتدا خود خوزه آرکادیو با حبس خود در آزمایشگاه شخصی اش  به آن مبتلا شد و بعدها به صورتی‌ جبری و گریز ناپذیر گریبانگیر پسر و نوادگان او‌ گردید.از دیگر ویژگی های نثر مارکز جلوه دادن پدیده‌های فراطبیعی و غیر معمول به صورتی‌ کاملا عادی و بی‌ هیچ تعجبی در لابلای سایر پدیده‌های روزمره است.برای مثال هنگامی که از چهار سال و نه ماه بارش بی وقفه باران سخن به میان میاورد ،خواننده پیش از آنکه نویسنده را به اغراق محکوم کند به دنبال توجیهی برای این پدیده در ذهن خود میگردد،گویی اصلا چنین چیزی ناممکن نیست!

از سویی همین نقاط قوت ممکن است از دیدگاهی‌ دیگر مایه ی ضعف تلقی‌ گردند.مثلا وجود نامهای متعدد و عمدتا تکراری برای شخصیتهای گوناگون در بخش هایی از داستان موجب سردرگمی خواننده میشود.از اینرو ترسیم شجره نامه خانواده بوئندیا و مراجعه به آن‌ در خلال داستان تا حدی از این آشوب فکری جلوگیری می‌کند.

در پاره ای‌ از موارد نیز بیان تیز و بی پروای مارکز در توصیف برخی‌ صحنه‌ها انتشار کتاب‌های وی را در ایران با مشکل روبرو ساخته است,با این وجود در حال حاضر کتاب فوق با ترجمه "بهمن فرزانه" توسط انتشارات "امیرکبیر" منتشر شده و در بازار موجود است.

 

/ 7 نظر / 11 بازدید
شازده

سلام من دوبار خوندمش اما از ترجمه های مختلف. بهترینش همینه که شما معرفی میکنید. ممنون

arashmidos

با سلام.وبلاگ جالب و خوبی را دارید. اگر می خواهید با ما تبادل لینک کنید لطفا ما را یا نام "بهترین ها برای شما" در وبلاگتان قرار دهید. وسپس یک خبری هم به ما بدهید تا ما شما را لینک کنیم. با تشکر ارشمیدس

احسان گرامی فر

سلام. من «صد سال تنهایی» را تقریباً پانزده سال پیش و زمانی که یک نوجوان بودم خواندم. خاطرم هست که بعد از کلی جستجو و با قیمت خیلی زیاد توانستم این کتاب را تهیه کنم. آنموقع البته برایم خیلی جذاب بود. نمیدانم، شاید بخاطر سبک بی پروا و بی حیای نویسنده برایم جذابیت داشت. شاید بیشتر از یکبار هم آن را خواندم اما امروز که فکر میکنم میبینم واقعاً چیز خاصی در این کتاب نیست جز یک داستان صرفاً تخیلی که هیچ مابه ازایی هم در زندگی واقعی نه ما، بلکه مردم هیچ کشور دیگری ندارد. چه بسیار کتابهایی زیباتر و جذاب تر که هیچ کس نمی شناسدشان چون معروف و مشهور نیستند. گابریل گارسیا مارکز نویسنده ای معروف است اما ندیده ام یک آدم میانسال را که کتابی از او در دست داشته باشد. حتی یک آدم معمولی و عادی جامعه. من فکر میکنم ما در مطالعه هم بیشتر از انتخاب و بررسی خودمان، اسیر تبلیغات هستیم.ایکاش میدانستیم چه چیز براستی خوب و چه چیز تنها تبلیغ و هوچی گری است.

شبیه خودم

من این کتاب رو پارسال خوندم و بعدش یه مطلب کوچیک نوشتم که بد نیست این جا بیاد. البته فکر می کنم خاص اونایی باشه که کتاب رو خوندن: صدسال تنهايي تمام شد. كتابي كه چندين بار آن را برداشتم تا بخوانم و نتوانستم. اما بالاخره طلسم آن شكسته شد. تنها شخصيتي كه در اين كتاب براي من فهميم و با ديگران متفاوت بود اورسولا بود . زني كه بيشتر از صد سال عمر كرد و تا پايان راه همچنان با ديگران متفاوت بود. با خود گفتم كاش من هم مثل آمارانتا مي دانستم كه چه زماني بايد در تابوت دراز بكشم و بميرم، يا مثل رمديوس خوشگله بدون هيچ عذابي از لاي پرده هاي پهن شده روي بند رخت به آسمان عروج مي كردم و ردپايي از من به جا نمي ماند. ملكيادس كه با آوردن آخرين تكنولوژي هاي روز به دهكده ماكوندو همه چيز را دگرگون مي كرد و بعد هم آن همه اوراق به زبان سانسكريت كه تمام راز خانواده بوئنديا در آن خفته بود را در ميان آنان به ميراث گذاشت. شايد خوزه آركاديو و يا سرهنگ آئورليانوبوئنديا و حتي آمارانتا هيچ نقشي در آن سرنوشت هاي مشوش و مغشوش نداشتند و تنها براي اين كه صد سال تنهايي به تصوير كشيده شود اين همه رنج را متحمل شدند . حتي آن زنهاي روسپي از سانت

شبیه خودم

ادامه: حتي آن زنهاي روسپي از سانتاسوفيا دلاپيه داد و پيلارترنرا گرفته تا هفده زني كه هركدام براي سرهنگ آئورليانو يك توله پس انداخته بودند،‌همه درگير سرنوشت عجيب و غريب اين خانواده بودند. خوزه آركاديو بوئنديا كه باني آن شهر از ياد رفته بود اولين اين نسل بود كه پاي درختي بعد از سالها خفت به خواب ابدي رفت و آخرين آن ها بچه اي با دُم از پسر ممه كه با خاله خود آمارانتا اورسولا ازدواج كرده بود. خلاصه اين كتاب با همه پستي و بلندي ها و خيال پردازي هاي سورئال ماركز به پايان رسيد و خيال من هم راحت شد.

زن دوم

فوق العاده است. سه بار خوندمش و كتاب ديگر ماركز كه شايد 10بار خواندم و روحم را لمس ميكرد: از عشق و شياطين ديگر...

مریم امیری

منم این کتابو همین 2 روز پیش تموم کردم فوق العادس. دیگه هیچ کتابی بهم حال نمیده